February 24, 2006


هی به یلدا گفتم:داری می ری ایران منو هم با خودت ببر
هی گفت :نمی شه
گفتم: منو بگذار تو جیبت
گفت: نمی شه
گفتم: لااقل اونجا هی یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی دربند یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی بازار صفویه یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی پارک جمشیدیه یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی جام جم یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی در به در پیتزا خوردی یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی ساختمون اسکان و دانشکده ما روهم دیدی یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر از اتوبان پارک وی داشتی سرازیر می شدی و شب بود و چراغای زرد هنوز سر جاشون بودن یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: ...
گفت : بسه دیگه, بیا ببینم تو جیبم جا می شی؟


February 22, 2006




من غلام قمرم ,غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شهد وشکر هیچ مگو

سخن رنج مگو, جز سخن گنج مگو
ور ازین بی خبری رنج مبر, هیچ مگو

دوش دیوانه شدم, عشق مرا دید و بگفت:
آمدم ,نعره مزن ,جامه مدر ,هیچ مگو

گفتم ای عشق, من از چیز دگر می ترسم
گفت :آن چیز دگر نیست دگر ,هیچ مگو



February 20, 2006


حرف بزن ای زن شبانه موعود
زیر همین شاخه های عاطفی باد
کودکی ام را به دست من بسپار
در وسط این همیشه های سیاه

February 17, 2006

لحظه گمشده


مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگ هایم می شنیدم
زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی روح وجودم را روشن می کرد

در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید
زیبایی رها شده ای بود
و من دیده براهش بودم
رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
رگهایم از تپش افتاد
همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
حضور برهنه ای بودم

او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تارو پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوس را نوشید
...

February 05, 2006

Sarah Connor: From Sarah with Love

بالاخره پیداش کردم. تا الان 50 دفعه بیشتر گوشش کردم. یه تیکه از متن شو می گذارم همینجا
هر کی هم خواست آهنگو گوش کنه بگه که لینکش و براش میل کنم



For so many years we were friends
And yes I always knew what we could do
But so many tears in the rain
Felt the night you said
That love had come to you

I thought you were not my kind
I thought that I could never feel for you
The passion and love you were feeling

And so you left
For someone new
And now that you're far and away
I'm sending a letter today

From Sarah with Love
She's got the lover she is dreaming of
She never found the words to say
But I know that today
She's gonna send her letter to you...

February 03, 2006

مرسی نیما جان


گهگاه به نگاهی غريبانه
دورتر از باور رود و سردتر از رقص نسيم
نقشی از سر جدايی می زنيم بر برگ زرد طلوع مان
می چشيم طعم غربت و می کشيم بر دوش ، وانهاده های خيالمان را
ديده را سبک می کنيم و بار دل را بر دوش ، سنگين
قلم که بر دست می گيريم ، نمی دانيم چرا می شکند
گناه بر بغض گلوی و دل غم ديده مان می زنيم
و کوله بارمان را از زندگی سنگين تر می کنيم
ديگر بر ديده مان هيچ نمی بينم ، ديده ای سبک تر از مرگ
اينک دل را به کوله بار نهادن
سر آغازی است بر نگاه دوباره ای بر وانهاده های خيالمان

This page is powered by Blogger. Isn't yours?