October 23, 2006

تولدش مبارک


؟"صفحات زندگی آدم تا یه جایی سفیده
بی هیچ حرفی و کلمه ای ،
درست مثل کاغذ سفیدی که رو میز جلوت می گذاری و ساعتها بهش خیره میشی
تا بالاخره داستانت رو شروع می کنی
آدم خودش خبر نداره
از یه جایی ، از یه تقطه ای نوشته های زندگی اش شروع می شه"

نوشته های زندگی من هم درست 2 سال پیش ،همچین روزی و همچین جایی شروع شد.

تجربۀ جالبی بود و جدای از چیزای زیادی که این چند وقت یاد گرفتم ، دوستای خیلی خوبی هم پیدا کردم .
هر چند که تصمیم گرفتم که دیگه کمتربنویسم ؛ که اونم البته هزار و یک دلیل واسه خودش داره

بحرحال از همۀ اونهایی که اینجا سر میزدند ؛
چه کامنت گذاشتند و چه نگذاشتند؛
چه موافق بودند و چه مخالف ؛
چه با من ادامه دادند و چه رفتند؛
چه تولد وبلاگم رو تبریک بگن و چه نگن ؛
...
ممنونم

October 16, 2006



کاوۀ چایی خور !! شیرینی ها روکه پیدا نمی کنه؛ من و صدا می کنه و سراغ قندی ، شکری ، چیزی رو می گیره.
اونوقت منم ظرف خرما رو برمی دارم میدم دستش ،میگم: احمدی نژاد گفته از این به بعد بجای قند باید خرما مصرف کنیم که هم انرژی داره هم هسته !!...ه
اینم از اثرات شوی کمدی ِ ابراهیم نبویه که "روحش شاد !"، باعث شد دیشب من کلی بخندم و جوک جدید یاد بگیرم ...
عکس دست جمعی مون که به دستم برسه میگذارمش اینجا واسه همین پست.
( حالا بماند که بعضی ها اونجا رو با عروسی عوضی گرفته بودند ،
اگر چشماتو می بستی ، فکر می کردی وارد یه عطر فروشی خیلی بزرگ شدی که بوهای مخنلف دیگه داره سرت رو درد میاره !؟)

این ایرانی ها عجب مخلوقاتی هستند !!؟

October 13, 2006

اینم بخاطر تو


رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرا
این روزها
از دوستان و آشنایان
هر کس مرا میبیند
از دور می گوید:؟
این روزها انگار
حال و هوای دیگری داری؟!؟

اما من مثل هر روزم
با آن نشانیهای ساده
و با همان امضاء ، همان نام
و با همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت و آرام

این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم
حس می کنم
از روزهای پیش قدری بیشتر
این روزها را دوست دارم
گاهی
- از تو چه پنهان-؟
با سنگها آواز می خوانم
و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی
از روز و ماه و سال، از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر
گاهی شدیداً بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم
این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم
...
گاهی برای یاد بود ِ لحظه ای کوچک
یک روز کامل را جشن می گیریم
گاهی
صد بار در یک روز می میرم
...
اما
غیر از همین حسها که گفتم
و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال و هوای ساده و عادی
حال و هوای دیگری
در دل ندارم
رفتار من عادی است
...
قیصر امین پور

October 11, 2006

قطعۀ گم شده


اگر می دونستم نامه هام به دستت می رسه ، زود زود برات می نوشتم ؛
مثل امروز؛
تازه کلی حرف دارم که برات نگفتم:
من کلی ی ی یی بزرگ شدم ؛ کلی ی ی یی چیز یاد گرفتم ...م
قطعه گم شدهه یادته؟
دنیال نیمه گم شده اش می گشت؟!
آخر سر فهمید بهتره خودش با خودش قل بخوره !
بعد هی سعی کرد و سعی کرد، تا تیزی هاش از بین رفت و قل خورد؟!؛
نازی کتابشو برام خریده بود؛ یادت اومد؟؟!

خوب من هنوز کلی تیزم ،
اما دارم یاد میگیرم خودم قل بخورم ؛
اگر اینجا بودی کلی بهم می خندیدی ؛
کاش بودی و می خندیدی ...
؟
راستی دیدی عکست رو عوض کردم ؟
الان اونی رو گذاشتم تو قاب که منم تو عکس پهلوت واستادم ،
تو جادۀ شمال ؛ فکر کنم من 7-8 سالمه! پشتمون یه آبشار کوچولو داره میریزه پائین. همونجا که هر دفعه وا میستادیم دوغ آبعلی بخوریم .

کاش من همون 7-8 ساله می موندم ، یا لااقل تو... ؟
.....................................
........................
.......

October 07, 2006

روعلف ها درازکشیدم و آسمون رو نگاه می کنم
تو آسمون پرستوهای مهاجر رومی ببینم که بازم دارن مهاجرت می کنند
بارون که می زنه چشمامو می بندم و ازجام تکون نمی خورم ...

دلم می خواد واسه یه مدت به هیچی ،هیچی ِ هیچی فکر نکنم ؛
هیچ صدایی هم نشنوم جزصدای بارون ِ روی برگها ...

دلم سیگارمو می خواد و اون آهنگه پشت همون پنجرهه اون بالا ...
دلم می خواد چشمامو ببندم کل زمستون روهمینجوری بخوابم
آره ؛ عین خرسها
مگه خرسها چشونه؟ طفلکی ها؟!؟! ازخیلی از آدمها که بهترن ...

اونوقت ،
بهار که اومد ،دوباره بیدار می شدم
...


October 06, 2006

یه آدم معمولی !؟


زندگی به طرز احمقانه ای داره جدی میشه ، یعنی داره دیگه اون روی جدّی اش رو به زور به من نشون میده ،
اونوقت منم مثل یه دختر بچه لوس که خودشو زده به خنگی ، با اینکه می دونه که باید دواش رو بخوره تا خوب شه ؛اما هی دست و پا می زنه و نمی دونه که بهتره دهنش رو ببنده تا تو حلقش نره ؛ یا که باز کنه و داد بزنه : نمی خوااااااااااااااااااااااااام ...؟

مممم ...
من عوض شدم ؛خیلی ....
اما نه اون جور که تو می خواستی ...

و نه اون جور که خودم فکرشو می کردم !؟
یه جور دیگه ...
درست مثل خود ِ زندگی ؛
که اون جور نشد که فکرشو می کردیم ...؟!؟


؟ "من؛ یه آدم معمولی "؛ ...خیلی وقته دارم به این جمله فکر می کنم ؟!؟!...؟

October 03, 2006

زندگی


"مايا و غمي كه با خودش داره ؛ ولي مي‌دانم كه محور زندگيش نخواهد شد"
ن می گه:؟
اين جمله برام جالب بود. مي‌شه آدم يه غم بزرگ داشته باشه ولي سعي كنه که اون محور زندگيش نباشه؛ و مي‌شه كه آدم يه غم كوچيك داشته باشه و اونو بكنه محور زندگيش !!؛ جالب نيست ؟!!؟
راستش وقتي تو كتاباي مختلف مي‌خونم که چقدر احساسات ما بخاطر مواد داخل بدنمونه خيلي گيج مي‌شم؛ شايد آدما كم كم برسن جايي كه وقتي حسي بهشون دست مي‌ده عوض نوشتن، شعر گفتن و تجزيه و تحليل محیط شون برن سراغ بسته‌هاي قرص ببينن كه الان كدوم يكيش رو بايد بخورن

براش نوشتم:؟
گاهی چیزای کوچیک میتونن چیزی رو بهت بدن که چیزای بزرگ نمی تونن؛
گاهی حرفهای ساده اونقدر با ارزشند، که باهمون سادگی شون به دلت میشینن
و این خاصیت زندگیه ...؟
اما از بین این همه انسان فقط عدۀ معدودی درک درستی از این همه دارن و یجور دیگه بهش نگاه می کنن

بگذار، همۀ سعی من و تو این باشه که جزء اون عده باشیم
...

This page is powered by Blogger. Isn't yours?