January 28, 2009

این روزها و پوچی مطلق

این روزها، امان از این روز ها
یه روزهایی بی دلیل خوبم ، یعنی بد نیستم ؛ یه روزهایی بی دلیل اصلاْ خوب نیستم، یعنی خراب ِ خرابم
اینکه دیگه کنترلش دست خودم نیست بیشتر از هر چیزی آزارم می ده
حتی دیگه نمی دونم چی می تونه خوشحالم کنه حتی اگر اون چیز غیر ممکن باشه
. می گه : تقصیر خودت که همه تخم مرغ هاتو گذاشتی تو یه سبد
.. می گه: سعی کن مثبت فکر کنی (حالا تو این برههوت فکر مثبت از کجام بیارم احتمالاْ مشکل خودمه).
... می گه : پاشو بریم بیرون یه هوایی بخوره به کلت بلکه درست شه

نمی دونم ... دیگه هیچی نمی دونم
فقط می دونم تا مرز دیوانگی فاصله چندانی ندارم
دلم میخواد فقط یه چند وقتی از این دنیا و همه مسايلش می تونستم مرخصی بگیرم
انرژی واسه ساختن یا حتی خراب کردن هیچ چیزی رو دیگه ندارم
حتی دیگه حال ندارم بگذارم و برم
...

می بینی چقدر خالیه حرفام ؟
واسه همینه دیگه نمی نویسم ...
یعنی ننویسم بهتره
الانم نوشتم تا بلکه واسه چند ساعت هم که شده این فکرها از ذهنم بریزن بیرون و راحتم بگذارن
...
دیگه مطمئن شدم خودم و روياهام رو یه جایی یا تو یه زمانی گم کردم



پ . ن. مرسی مانا جان که اینجا رو واسه فارسی نوشتن بهم معرفی کردی

January 19, 2009



Do you think we gonna forget today and move on? !?!?!
I hope not...

January 18, 2009


Isn't it so cooool?


This page is powered by Blogger. Isn't yours?