July 30, 2008


خیلی وقته شدم دو تا ؛
یکی با تو و بقیه زندگی می کنه؛
یکی با خودم و رویاهام
...

...


دلم بغل می خواد
از اونا ...
امن
آروم
بی دغدغه
بی کلام

تا ابد
...

July 14, 2008

من هنوز زنده ام

یه چند وقتی به این تنهایی و خلوت احتیاج داشتم ؛ هنوزم دارم ...؟
از چند روز بعد از مریضیم و از بیمارستان برگشتن ؛ همش به این فکر می کردم که هم انرژی فیزیکی ِرفته رو باید دوباره به دست بیارم؛ هم انرژی روحی از بین رفته رو ... حالا چطوری وبهتره چکار کنم و چکار نکمنش رو نمی دونستم ؛تا اینکه خیلی ساده تصمیم گرفتم یه مدت کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم؛

تصمیم گرفتم دقیقا اونی باشم که اول خودم باهاش حال می کنم ؛ هنوز تو مرحله رکودم و خیلی تکونی به خودم ندادم
اما همین هم که بهش فکر می کنم هم حس خوبی بهم می ده ؛ از هر گونه استرس و عصبانیتی پرهیز می کنم
صیح به صبح از خودم می چرسم : خوب عسل امروز می خوای چکارا کنی؟!؟
حتی شاید گاهی همچین کار خیلی خاصی هم نداشته باشم ؛ اما با جواب دادن به این سوال یه جورایی مجبورم فکر کنم واقعاً انجام دادن چه کارهایی بهم انرژیِ می ده و انجام دادن چه کارهایی "فکر می کنم "بهم انرژی میده و اتفاقا نمیده ؟!؟
خوب البته تو این هیر و بیر(درست نوشتم؟!) به کاوه هم طبعاً زیاد گیر می دم
مجبورش کردم به جای اینکه همش نق بزنه که معمولاً کارهایی که دوست داره انجام نمیده ؛ بشینه فکر کنه و واسه خودش برنامه بریزه ؛ حتی اگر برنامه هامون به هم ربطی نداشته باشه
خلاصه از این زندگی بورینگ یکنواخت بد جوری زده شدم ؛ از این هم که هی کاترین بشینه بپرسه بین دوستان ، نفر بعدی کی بچه دار می شه هم یه جورایی حالم به هم می خوره
البته منظورم خودمه که اصلاً تو مود این حرفها نیستم وگرنه با نفس قضیه مشکل ندارم

خوب خُضعبلات بسه ، گفتم این چند خط رو بنویسم که بدونین هنوز زنده ام ، اگر چیزی ننوشتم ؛ نخواستم دری وری بنویسم
راستش تو مود نوشتن هم نیستم؛
وقت لازم دارم تا خودمو پیدا کنم ،
خیلی وقته لابلای روزمرگیه ِ زندگی یه جایی به اشتباه خودمو گم کردم؛ احتمالاً جایی جا گذاشتم
دلم واسه خودم بدجوری تنگ شده
...

June 23, 2008

yes, i am angry

she said to write down anything... then there you go

today is the 5th day that i couldn't go to work,since last monday!!!
having severe pain in my lower abdominal, after visiting my family doctor on Tuesday, going to walk in clinic on Thursday, and finally went to hospital yesterday and doing lots of tests, i got worse and worse and still they don't know what 's wrong with me and all these pain?!
you know what?!, fuck. fuck them all medical system in here.

this is me, since last Monday, staying in bed or running to washroom that's all i did...
what else ?! NOTHING !!
i guess if i stop saying anymore, at least you don't have to listen to all bullshit-angry feelings that i have right now...

June 12, 2008

Happy my Birthday

Well, today is my Birthday, i'm at work therefore have no access to farsi font,also do not have that much privacy to even check all my nice emails which my good friends has sent to me... but i have a good feeling and try to keep it,...

Anyway, since this morning the best thing that happened to me, was a text massage which woke me up ! made me surprise and supper happy :)
Thank you and you should know; you mean a lot to me...


love you all

cheers,Asal

June 02, 2008


از دیروز 100 دفعه دستامو نگاه کردم ... !!!!؟

این چند روزه گیر دادم به آهنگ "پل"گوگوش ، پشت سرهم گوشش می کنم ...

باید به یه دوست نازنینی ایمیل میزدم ؛از بس وسواس به خرج دادم که چی بنویسم ،هنوزهیچی ننوشتم!؟

یه خبر غیر منتظره (فکر کنم خوب) شنیدم ، هنوز باور نمی کنم ...

...

کلی حرف داشتم ، اما نمیدونم چرا پای کامپیوتر که نشستم همش پرید؟!؟!؟!؟!؟

May 28, 2008

فقط خاطره ...


آبی
آرامش
پا برهنه
رد پا

...

خسته
از سفر برگشته
پر از حرفهای نانوشته
پر از سکوتهای به زبان نیامده
پر از نگاه
پر از دلهره
...
برگشتم
بی هیچ احساس تعلقّی
تعلق نه به آنجا که بودم
نه به اینجا که می زییم
...
لبریز از ناگفته ها با رخوت سکوت را برگزیده ام
لبخند می زنم به چنان تظاهری که خود بر آن لبخند می زنم
و می نشینم به انتظار
...

May 11, 2008

...


I'm a lier,
a big one,
a good one,
But the lonely one,

Nobody believes me!?
...

May 08, 2008



گفتا: من آن ترنجم ؛ کاندر جهان نگنجم
گفتم : به از ترنجی ؛ لیکن به دست نه آیی

گفتا: سر ِ چه داری؟ کز سر خبر نداری؟!
گفتم : بر آستانت دارم سر ِ گدایی
...

May 06, 2008

...


من هم مثلِ تو
نازکتر از گُل و
ناگفته‌تر از سکوت،
بسيار شکسته‌ام.
...
و چقدر بی‌چراغ
از همين کوچه‌های خاموشِ‌ ناآشنا گذشتم و
يک شيرِ پاک خورده نبود
که مرا به اسمِ‌ کوچکِ خودم از خواب ِ گريه بخواند
بگويد هی گهواره به دوشِ بی‌منزل
تو هم انگار يک اتفاقی برايت افتاده است
که اين همه از خواندنِ دوباره‌ی دريا ... خسته نمی‌شوی !؟
...

April 24, 2008

Trio Joubran - joubran Oud

goosh kon, faghat goosh kon ...
bahat harf mizane...

April 14, 2008

من و شروع سال 1387


*
چند روز مونده به سال جدید و من انگار یهو یادم می افته ...
؛ فکر می کنم باید چکارا بکنم ... اوووووه ه ه کلی عقبم؛ نه سبزه انداختم ؛ نه واسه سفه هفتسین خریدی کردم ؛ نه خونه تکونی کردم ... وقت ندارم امتحان دارم و نمی خوام به چیز دیگه ای فکر کنم؛
چهار شنبه سوری مثل رسم هر سال که ایرانی ها تو "امبر ساید" پارک جمع می شن به کاوه اصرار می کنم شده یک ساعت هم یه سربریم خوبه ؛ بلکه یکم حس آخر سالی و بهار و اومدن عید رو حس کنیم ؛غزال با دختر کوچولوش اومده بود وبا اون چهره خندون به من هم انرژی داد ...
مثل پارسال ؛ روز و ساعت سال تحویل من کلاس داشتم و باید پروژه مون رو هم تحویل می دادم که استاد قبول کرد فرداش سر یه کلاس دیگه اش برم واون شب به همت مهسا و مهران قرار شد همه دور هم جمع شیم
...
اولین بار بود که سال تحویل خونه خودمون نبودیم
اولین باری بود که پای سفره مون یه دونه عکس هم فرصت نشد بگیریم
اولین باری بود که من حتی وقت نکردم بر خلاف سالهای گذشته از چند روز قبل سال گذشته رو واسه خودم مرور کنم
...
اما با همه اینا , با پررویی اینا رو به فال نیک گرفتم و
بقول هانی " ِتیک ایت ایزی " کردم و خندان سال جدید رو در حالی شروع کردم که تصمیم گرفتم اینقدرتوی "چراها" ی زندگی گیرنکنم و
بقول مهدی " کم نیآرم "و
بقول نازی هر وقت ناراحت شدم به خودم بگم : " این نیز بگذرد "؟

اون شب بعد از سال تحویل و رقص و روبوسی ؛ همه بچه ها رو مجبور کردم که از اتفاقات خوب و بد سال گذشته و از تجربه هایی که کسب کردن دونه دونه حرف بزنند و احساسشون رو با بقیه ِشر کنند واسه اینکه آسونش کنم ار خودم شروع کردم

همه چی خوب بود ... جای خیلی ها خالی بود ؛ یاد خیلی ها کردم؛ دلم واسه خیلی ها تنگ شد؛واسه خیلی ها دعا کردم ؛ ...
تو که زنگ زدی و گفتی لحظه سال تحویل یادت بودم ؛ ممممم ... کلی ذوق کردم ...؟

* آهنگ بالا هم یه هدیه کوچولو از طرف من به اسم
" ROMANCE " from an " ANONYMOUS "

April 11, 2008

حس خالص ِ بودن ؛ نه زنده بودن ...


کلی حرف دارم برات که نگفتم
اونقدر که تاریخ مصرف خیلی هاشون تموم شد ...؟
یاد اون قطعه شعری افتادم که موقع خداحافظی برام خوندی : حرفهای ما هنوز ناتمام ؛ تا نگاه می کنی وقت رفتن است ...؟

دیگه
"دلم" برات تنگ نمی شه ؛ اونم عادت کرده به رفتن ها؛ نبودن ها ؛ ...

دل هم خو کرده به این" گذشت زمان" و غرقه "نبض زندگی"که تو رو توی هر لحظه اش با خودش می کشونه و جلو می بره و
"فراموشی" که وقتی مادر بزرگ مرد , گفتن از نعمتعهای بزرگ خداست
اما انگار خدا من روکه می آفرید "فراموش" کرد اون رو به منم بده ...؟

* دلم واسه بچۀ درون خودم خیلی تنگ شده ؛ یه چند وقته بهونه نمی گیره !؟
انگاری گمش کردم !؟
شایدم باهام قهرکرده!؟ ...؟

March 20, 2008

سال نوت مبارک

نگاه کن
آرام تر
طولانی تر
دورتر
مهربان تر
ساده تر
.
.
.
فراتر
خالص تر

نگاه کن
...

March 14, 2008

مگ کارتی

همه‏چيز، گاه اگر كمی تيره می‏نمايد…

باز روشن می‏شود، زود

تنها فراموش نكن اين حقيقتي است:

بارانی بايد تا كه آفتابی برآيد

و ليموهای ترش تا كه شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهايی سخت تا كه از ما،

انسان‏هايی تواناتر سازد.

خورشيد دوباره خواهد درخشيد، زود

...

March 12, 2008

خیلی باحاله


بی مقدمه بگم
چند تا از پروژه هایی که الان تو شرکت دستمونه مربوط به سازه هتلهاییه که دولت مجانی دراختیار آدم های بی بزاعت و یا کم درآمد و معمولاً معتاد گذاشته که مثلاً از تو خیابون ها جمعشون کنه و سروسامونی بهشون بده ...
معمولا ً 100 سالی از عمر ساختمون گذشته و فقط "اسم هتل" رو یدک می کشه ! پس می تونین حدس بزنین چه وضع اسفناکی این جور جاها می تونن داشته باشند!! ... بگذریم
بی خودی نمی خوام کشش بدم
این عکس رو یکی از بچه ها وقتی رفته اونجا از در ورودی یکی از اتاقها گرفته ...
تازه تو اتاقاشون رو ندیدین
من از وقتی اینجا کار می کنم ، دیگه از فاصله 1 کیلومتری بوی ِگراس رو تشخیص می دم ...؟
...

March 08, 2008

دوستی


دوبار زنگ زده ... با اینکه گفته بودم" نمیتونم باهات حرف بزنم "؛

عین دوبارهم پیدام نکرد؛

گفتم که : بیزیم، کار دارم ،وقت ندارم ...
فاک یوعسل

...
اما آرومم
انگارهمه حرفامو زدم ؛
عین بچه ها صداشو که رو مسنجر تلفن شنیدم دلم آروم گرفت
ایمیلش بیشتر ...

February 28, 2008

حالا دیگه ساعت پنج واسه من یه حس و حالی داره که با تموم ساعتها و لحظه ها ی دیگه فرق می کنه


روباه گفت: کاش سر همون ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلاً سر ساعت پنج بعد از ظهر بیایی من از ساعت چهار تو دلم قند آب می شه و هرچه ساعت جلوتر بره بیشتر احساس خوشبختی و شادی می کنم.
ساعت پنج که شد دلم بنا می کنه شور زدن و نگران شدن....
اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدونم چه ساعتی باید دلم رو برات آماده کنم؟!؟...؟
...
لحظه جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ ! نمی تونم جلو اشکام رو بگیرم
شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودته. خودت خواستی اهلیت کنم.؟
روباه گفت: همین طوره
-آخه اشکت داره سرازیر می شه
+ همین طوره
- پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته؟!؟
+ چرا ؛ واسه خاطر رنگ گندم
...

February 25, 2008

: کیکاووس یاکیده


این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره راه می افتم
دوباره عاشقت می شوم
دوباره گم می شوم
...

February 13, 2008


درشکه ای می خواهم سیاه
که یاد تو را با خود ببرد
یا نه
نه
یاد تو باشد
مرا با خود ببرد
...

آویخته ام
از جایی که نمی دانم چیست
آویخته ام
از جایی که تا بیداری
یا خواب
یا آب
تنها فریادی ، فاصله است

...

کیکاووس یاکیده

January 28, 2008

جایی به من بدهید
دورترین دلتنگی آدمی با من است
گفته بودم
روزی باران دریا را خیس خواهد كرد
و تلخ ترین روز ماه خواهد رسید
و تلخ ترین تبخیر
آسمان را سیاه خواهد كرد
جایی به من بدهید
تمام دلتنگی آسمان با من است
گفته بودم
شبی ماه آب خواهد شد
و تمام پنجره ها غریب
و زمین تنها ، خواهد مرد
جایی به من بدهید
تمام تنهایی زمین با من است
گفته بودم روزی
...
جایی به من بدهید

January 20, 2008


کلافه ای ...

دلت یه چی می خواد ، ........خودتم نمی دونی چی!!؟
می خوای یه چی بشنوی ،.........اما نمیدونی چی؟!؟
یا شایدم منتظر یه اتفاقی!؟؟ ..........بازم نمیدونی چی!؟!؟
دیدی دلت میخواد یه چیزی ببینی ؟!....... اما ... نمیدونی چی؟ نمیدونی کی؟ نمیدونی کجا ؟ کِِی ؟!...

چرا نمیدونی؟!؟
اصلاً چرا دلت می خواد؟!؟
بگو نخواد
...

January 12, 2008

سال 1386


ه10سال پیش , سال 1376...؟
من ... هییییییییچ شباهتی با عسل ِاون زمان ندارم!؟!
نه افکارم ؛ نه دیدگاهام ؛نه خواسته هام ،نه دوست داشتن هام ... ، نه حتی چهره ام!؟!؟!؟....
انگار آدم دیگه ای رو تو آلبوم عکسم تماشا می کنم ...!!!
.
...

10 سال دیگه... سال 1396 ؛
فکر می کنی چقدر از عسلی که الان هستم باقی می مونه؟!؟
.10 سال دیگه کجام؟!
چکار می کنم؟!
به چی فکر می کنم ؟؟!؟
از این آدمهایی که الان تو زندگیم هستند , چند تا شون باقی می مونند؟!؟!؟ چند تاشون رو تا اون زمان دوست خواهم داشت؟!؟!
به چند تاشون همچنان فکر می کنم؟!؟

تو کدومشون هستی؟!؟
...

January 08, 2008

think of you ...



Month of May yet the sky is gray it's just another day
Since you're gone away and I think of you
All the rain would wash out the pain
And I thought in vain that joy would remain when I think of you

Time goes by and I never forget
And I think of you
Friends would say I may always regret
When I think of you

Latter-day seems to fade away I see some children play
And I start to pray not to think of you
And now the rain plays a sad refrain on the windowpane
As I try in vain not to think of you

Time goes by and I never forget
And I think of you
Friends would say I may always regret
When I think of you

A lovers walking hand in hand
Running as fast as they can remind me of you
Those who believe that hearts can mend
And are together till the end remind me of you

Latter days now has gone away when it finds its way

Till the break of day as I think of you
Still the rain seems to cry in pain with that same refrain
As I try again not to think of you
...

P.s. one of my dear friend asked me how i found this song and who is the singer?!
mmm, i have heard it once from the radio in the car and i loved it, his name is "Gregory charles " a canadian from Quebec ...

January 05, 2008


whose chair is that?!?!
who is coming?!!or maybe not...

December 19, 2007

اینم بخاطر تو (!!)

اینم ابتکار امسال رئیس شرکت ماست واسه کارت تبریک کریستمس (همونی که کلاه کپ مشکی سرشه)
از همه خواسته بود که قیافه ها موقع عکس گرفتن باید جدّی باشه. حالا مگه می شد نخندی وقتی میدونستی واسه چی دارن ازت عکس می گیرند و بقیه واستادند و نگات می کنندو منتظرند تا خندت بگیره!
بماند که بقول جک (همون رئیسمون) ، اندرو( کسی که لبخند زده )؛گند زده به عکس ...

حالا یه توضیح بدم که کسی مثل بعضی از اونهایی که کارت رو دریافت کردن، دچار سوءتفاهم نشن
قالب اصلی این تصویر برگرفته از یه سریال معروفه که چند وقتیه از تلویزیون پخش می شه به اسم "هیروز" یا همون "قهرمانان" و بعضی از آدمهای توی عکس از جمله اون دو تا دختر ِهات ِجلویی؛ از شخصیتهای سریال هستند :)

آخه از وقتی این کارت رو برای ملّت فرستادند، خیلی ها شدیداً ابراز علاقه مندی کردند که واسه شرکت ما کار کنند
...

پ . ن. درسته اینو گذاشتم یکم بخندیم ؛ اما لطفاً کسی روی عکس زووووووم نکنه و واسه قیافه من کامنت بگذاره ؛که کلامون می ره تو هم ؛ گفته باشم ...
هاشین خان، روی سخنم با جنابعالی هم هست ، بعله ...؟

November 29, 2007

ٍExit



همه خواسته من از تو تمام اون دقایقیه که با هم داریم خاطره می سازیم
اما تو اون لحظه که نمیدونیم !
بعداً میفهمیم
بعداً قدرشو می دونیم
بعدنی که دیگه دیر شده
بعدنی که نه تو هستی ؛ نه من
...
دلم یه قهوه تلح دیگه می خواد
کنار همون پنجرهه
اینو گوش کن:؟
"the lonely sheperd"
...
این روزا
این روزا؛ روزای غریبی اند

دیگه ازخودم می ترسم
از خودم و دیوونگی هام

تو هم اون بالا نشستی وفقط نگام می کنی
هیچم بروت نیاری من چه غلطی می کنما؟!؟
...


دیگه حتی سردمم نیست
بی حس ِبی حس

دنبال در خروج
...


November 03, 2007


عصیان بزرگ خلقتم را
شیطان داند
خدا نمی داند
...

October 14, 2007

Hurt



Some days I feel broke inside but I won't admit
Sometimes I just wanna hide 'cause it's you I miss
...


October 06, 2007

سرود آشنایی

...

کیستی که من
این گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم!؟

کلید دلم را
در دستت می گذارم
نان شادی هایم را
با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
برزانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم؟

کیستی که من
این گونه به ِجد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم؟!؟

احمد شاملو

September 18, 2007

Sebastian monzani

Ok, still I'm in...
little by little, i feel safe and that sounds good
this time it's all me you can see ,you can feel, my real "me" ...
I wrote to a friend,without asking for anything and she gave me everything she could,
little by little,I feel safe and that sounds good

...
دیگه منتظرمعجزه نیستم
دیگه ساعتم رو نگاه نمی کنم
دیگه قرارنیست عاشق بشم
دیگه رویا بافی نمی کنم
مثل یه دختر بچه کوچولو که رازی رو تو دلش داره ؛ هی لبم رو گاز می گیرم که به هیچ کی حرفی نزنم
آروم گوشه همون پنجرهه نشستم , چشمامو بستم و صورتت رو مجسم می کنم
...

منتظراتفاق هستم
اتفاق یعنی "بودنت"؟
...

September 10, 2007


Sheba said:
It was easy...,
like having another drink
when you know, you shouldn't ...

September 04, 2007

حالا که مستی از سرم رفته
برای اولین بار از نقشی که دارم می ترسم

اون لحظه که گفتم تو بازی ام؛ ِاکسایِتد بودم
اما الان ...
می ترسم
از ِهرت شدن می ترسم
از ریسک کردن
از "از دست دادن " می ترسم
...
هنوز اول بازی بودم
یهو " آل این " کردم ؟!؟
...

می ترسم

August 26, 2007

همه چی بازیه


همه چی در حدّ یه بازیه
و تو بازیگر اون بازی هستی
بازی ای که بخش بزرگی اش فقط تو تصورته
تصوری که گاها ً اونقدر قویه که به باورت تبدیل شده
ولی اشتباه نکن
تو فقط بازیگر بازی ای هستی که خیال می کنی واقعیه
و خیال می کنی نقش اول رو داری


"همه چی بازیه"

بازی ای که دیر یا زود تموم می شه
...

August 09, 2007

تو این چند روز ...


تو این چند روزهِی می خواستم چیزی بنویسم ؛دستم به نوشتن نمی رفت

تو این چند روز دو تا مسافرت خوب رفتم
... کلی به چیزای مختلف فکر کردم
... بیشتر از 500 تا عکس گرفتم
... با یه دوست صمیمی کلی حرف زدم
... به آی پادم دست نزدم
... دیگه دلتنگی نکردم!!
... سعی کردم به همه لبخند بزنم
... یه خبر خیلی بد شنیدم ؛که هنوز باورنکردم؟!؟!؟!؟! ...؟
...100 تا سوال از خودم پرسیدم ...
... یه خط کتاب نخوندم
... کلی ساکت بودم و آدمها رو از دور تماشا کردم
...
مهسا و مهدی از امریکا اومدن و تا پس فردا شبش نخوابیدیم
... سعی کردم به ساعتم کمتر نگاه کنم
... گاهی غروب آفتاب رو بد جوری حس کردم

تو این چند روز
... مثل خیلی از روزهای دیگه ، بازم زندگی کردم

July 22, 2007

...


They just left...
I am too upset to express my feeling,
Need time to be healed.
Honestly, I never thought that I might have such a feeling for anybody anymore ...

That has a long story ,why i have decided not to get this close,
and i had 1000 reasons for that which now,... all are gone !!!...

I would say, this is "love and to be loved"which i live to get there,
I would say, this is "the life" that like a river takes you anywhere,
or whatever you name it!

I should be happy that ,
still there are some souls which make your heart bitting for them and
you 're gonna miss them for thousand years.

July 15, 2007

عکاس :کاوه

حرفی واسه گفتن ندارم
مخصوصا ً تو این لحظه ...
فقط نمی خواستم هر وقت وبلاگم رو باز می کنم،این پست آخرم رو ببینم
همین
شاید چند تا اپیزود (بقول هاشین) کوتاه از فکر هام بنویسم؛ البته نه از همه اش

* نمی دونم مامانم از کجا فهمیده که من یه جایی تو اینترنت چیز می نویسم
ایران که بوده هرچی از نازی خواسته؛ بهش یاد نداده
اینجا هم که هست خیلی وقتها راحت نیستم وقتی دور ورمه حتی وبلاگم روباز کنم ...؟


* دلم واسه خواهر کوچولوم تنگ شده که یه دل سیر حرف بزنیم؛
گاهی میترسم نکنه ببینمش ، تو ذوقم بخوره که اونم عوض شده !؟!؟!؟...؟

* دیشب خواب دیدم زلزله اومد و
من و یه عده تو کلاس گیر افتاده بودیم
تو اومدی ما رو نجات دادی
من اصلاً خوشحال نبودم ...


* در شرایطی که طی 2 سال گذشته بیش از 90 درصد دوستا و آشناهای هم سنم (در اینجا) بچه دار شدند و یا دارن می شن!؟!؟
من هیچ احساسی نسبت به این موضوع ندارم !!!
نکنه که من یه چیزیم هست !؟!؟ ...؟


* مثل ترک اعتیاد ؛دارم آروم آروم کنارت می گذارم
بدون اینکه خودتم بدونی
راستی تو چی می دونی؟!؟!؟
هیچی ... مطلق هیچی

* باز موهامو کوتاه کردم
خیلی ...؟

...

June 30, 2007

I can't seem ...


Crawling in my skin

These wounds, they will not heal
Fear is how I fall
Confusing what is real ...

There's something inside me that pulls beneath the surface
Consuming, confusing
This lack of self control I fear is never ending
Controlling

I can't seem
To find myself again
My walls are closing in
(Without a sense of confidence I’m convinced that there’s just too much pressure to take)
I've felt this way before
So insecure
...

June 24, 2007

مشق شب: Dear Mr. President

این رو تو وبلاگ هاشین پیدا کردم؛
از "پینک"
سیاسی ؛ اجتماعیه ، خواستین نگاش کنین
و حتما ً به جملاتش گوش کنین
...


این رو هم قبلا ً اینجا
گذاشته بودم از "جیمز بلانت"
دوباره واسه اونا که ندیدن

June 22, 2007

12+1


آخرهفته شده و من علی رقم اینکه کل هفته رو با شوق رسیدن به این لحظه سپری می کنم ؛
بی حوصله اینجا جلوی صفحه وبلاگم نشستم و دقایق رو با احساسی سرد می کُشم
تلفن کردم به هانیه ،بلکه این دفعه شانس بیارم و بتونیم با هم حرف بزنیم ، اونم نبود ...
روی تخت دراز کشیده بودم و به این فکر می کردم که چرا شاد نیستم ؟!؛
ًچرا تو این لحظه چنین احساس رخوتی باید وجودم رو گرفته باشه؟!،
احساسی که گاهاً با دلیل و گاهاً کاملا ً بی هیچ دلیل و منطقی سراغم میاد ؟!؟
داشتم به عواملی که اصولا ً من رو شاد می کنه فکر می کردم ...
می خواستم بدونم چی باعث می شه اینطوری شم ؟!
یعنی به همون زبان شیرین مادری : چه مرگمه که مثل بچه ها هی می خوام نق بزنم و بهونه بگیرم؟!؟؟...؟
حقیقتش تو این لحظه هیچ آرزوی بزرگی ندارم که بر آورده شدنش بتونه حالم رو دگرکون کنه !؟ جدی می گم
یادمه چند ماه گذشته یکی از یزرگنرین آرزوهام این بود که به مامانم ویزا بدن و ببینمش
یا اینکه کار تمام وقت "خوبی" گیر بیارم ،
یا حتی نمره های درسهام ؛اینکه بر خلاف ایران شاگرد مطرحی سر کلاس هام باشم
و و و ...
و تقریبا ً به خواسته هام و آرزوهای کوچیک و بزرگم رسیدم
اما
...
اما حالا می بینم ، اصولا ً آدم به آرزوهاش که رسید ؛ دوباره آرزوی چیز دیگه ای رو می کنه !!،
یا شایدم آرزوها فقط وقتی بزرگند که هنوز بر آورده نشدند؟!؟
یا حتی شاید زندگی تو همین خواستنها و دویدن ها و آرزوها تعبیرمی شه ؟!؟
اما من ؛
من تو این لحظه هیچ ... بهانه ای ندارم
و هیچی دلم نمی خواد
راستی ؛چرا من دلم هیچی ؛ مطلق هیچی نمی خواد؟!؟
...
داشتم فکر می کردم !
م ،م ، کجا بودم؟!؟...؟

June 12, 2007

today is my 30th birthday

ّّّّFirst of all i should explain i have to write in English because I'm in the office.
and i 'm so excited about what my coworkers have done to my room!!
There are lots of balloons all around me and couple of papers which mentioned my 30th birthday and some other cute colorful stuffs...
Yesterday i decided to stay longer in the office to work on a new software which i have to work on later, so when i wanted to leave the office around 6 pm, I saw Corey( our office manager) came back to work the time that there was nobody else!! and now i know why...
and also we are all invited to a lunch in "eals" resturant near the company plus birthday cake and having fun together...

I'm soooo happy and I just want to share it with you guys

June 10, 2007


نشسته رو لبه تختش و توی تاریکی از اونجا منظرۀ شهر رو از پنجرۀ اتاقش نگاه می کنه
عبور آدمها ؛
چراغهای قرمز ماشین هایی که دارن می رن و چراغهای زرد اونایی که دارن میان
پیاده رو های خیس
و جریان زندگی
...
خیلی وقتها منظره شهر رو از اونجا تماشا کرده
؛ هر بار با احساسی کاملاً متفاوت
و نگاهی متفاوت

...
زندگی خیلی بازی داره
و به وقتهایی خیلی غیر قابل پیش بینی می شه

گاهی آدم چقدر دوره از اون چیزی که در شرف اتفاق افتادنه

June 05, 2007


این چند وقت حسابی دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود
مامانم که اومده و کارمم که تمام وقت شده , واقعا ً دیگه هیچ تایمی واسه خودم ندارم
قبلاً ها روزی 2 بار ایمیلم رو چک می کردم ؛ حالا هر چند روز یک بار هول هولکی , اونم تو چند دقیقه

امروز ماهیمون مرد؛ اونم بعد از 1 سال و پنج ماه
صبح که از خواب بلند شدم و رفتم توسالن ؛ دیدم از تنگش پریده و افتاده بیرون ؛ معلوم بود مدتی از آب بیرون بوده ؛چون کاملاً خشک شده بود ...
کاوه رو که نیمه سکته زده از خواب بیدار کردم ,وقتی اومد از رو میز بلندش کنه ؛دیدیم آبشش اش یه کم تکون خورد و ما هم ذوق زده دوباره انداختیمش تو آب
بعد از چند لحظه شروع کرد به سختی نفس کیشدن و چون کاملا ً خشک شده بود همون جور سر و ته رو آب موند و نمی تونست دمش و باله هاشو تکون بده
بعد از نیم ساعتی راحتتر نفس می کشید و تکون می خورد اما همون جور سر و ته
اما مامانم گفت حدود سات 2 بعد ار ظهر دیگه مرد ...
خیلی قصه خوردم
واسه عید پارسال خریده بودیمش و واسه اینکه تنها نباشه چند ماه بعد یکی دیگه خریدیم
حسابی دمق نشسته بودم و هی می گفتم آخه چرا مرد؟! ؟
مامانم واسه اینکه مثلا ً من و دلداری بده گفت: اینهمه آدم که میمیرن خوب چرا میمیرن؟!؟ ما دلیل خیلی چیزا رو نمیدونیم
واسه چه می گن " مرگ حقه " ....
امروز کلی به مرگ فکر کردم
اما خداییش جای خالی اش رو توی تنگ نمی تونم تحمل کنم؛ به کاوه گفتم؛ برام فردا چند تا ماهی بخره
...

April 28, 2007

فقط چند ساعت دیگه



دل تو دلم نیست ، عین دختر بچه ها کز کردم تو صندلیم و ساعتها و ثانیه ها رو می شمارم
از صبح که این سرما خوردگی بی دعوت ! اومده سراغم ، سعی کردم ذهن خودمو به هر چیزی حتی چیزای ممنوع ! مشغول کنم

تا حالا به خیانت فکر کردین؟
جدّی دارم می گم؟!؟
چه چیزی بیشتر از همه شما رو پایبند می کنه ؟!؟ عشق ؟، ا اعتقادات؟! اخلاقیات ؟!؟یا شایدم تا حالا اصلا ً باهاش مواجه نشدین؟!؟

این فیلم "تله" که امروز دان لود کردم و اشاره ای که به فیلم مورد علاقه ام " بیوفا *" کرد و البته شباهتهایی که با اون داشت،
باعث شد دوباره این موضوع بیاد تو ذهنم ...؟
خیلی دلم می خواست یه نظرسنجی می گذاشتم و نظر آدمها ( البته نظر واقعی شون )رو می پرسیدم
بنظر من حتی "واقعی "حرف زدن درباره اش جسارت می خواد
آ ؛آ ، قرار شد خود سانسوری نداشته باشیم
...
خوب دیگه فقط چند ساعت دیگه مونده ،
خدا جون اگر فقط چند ساعتی از صبر حضرت ایوب رو به من قرض بدی ، کارم راه میفته

unfaitful*

April 25, 2007

Where I end and you begin ...


"There's a gap in between
There's a gap where we meet
Where I end and you begin"
...
i can see you watching me all these days
hhummm
but i can feel , you ' re not alive these days
...
i feel like a child
waiting for my books to tell you another story of my life
i feel like a child
waiting for the game you want me to play with my life

but now,I'm up in the sky
flying in my dreams
playing in my mind
but,
but there is somethings will never wash away
...
and i don't know why !?...

April 24, 2007

چهار روز دیگه مونده


مدت ها بود که اینطوری و از ته دل خوشحال نبودم .
شماره معکوس می گم تا شنبه که مامان گلی برسه و
بقول خودش خیالم وقتی راحت می شه که سر از آفریقای جنوبی در نیاره و همدیگر رو ببینیم...

بقول هانیه، فعلا ًتو آسمون ها سیر می کنم و لیست بلند بالای کارایی رو که باید انجام بدم ، مرور می کنم
البته بماند که پیشگویی های مهسا خانوم کار دستم داد و با اینکه این ترم کرس بر نداشته بودم تا وقت بیشتری با مامانم داشته باشم ؛

هم زمان با اومدنش کارم رو عوض می کنم و متاسفانه از این به بعد فول تایم باید برم سر کار، ...؟
با این حال
خیلی خوشحالم ، درست عین دختر بچه ها ؛
هر کی هم من رو تو ونکوور می شناسه ،می دونه که فعلا ً در دسترس نیستم و تو آسمون ها سیر می کنم
...

April 15, 2007




تفسیر های زندگی
بهانه های من
هفت و هشت های زندگی
نبودن های تو
روزهای ابری زندگی
پوست انداختن های من
رویاهای سفید تو
باورهای سیاه من
جاهای خالی زندگی
...
و
سطرهای پنها نی من

April 10, 2007

بی‌قرارم

بی‌قرارم
می‌خواهم بروم
می‌خواهم بمانم
دارم در ترانه‌ئی مبهم زاده می‌شوم
به نسيما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفت‌سالگی چيده‌ام
گونه‌هايم گُر گرفته است
تشنه نيستم
می‌خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پيش خواب باران و پائيزی نيامده را ديدم
انگار که تعبير تمام رفتن‌ها
بازگشتِ به زادرودِ شقايق است
حالا بوی مينار مادرم می‌آيد
بوی حنا، هفت‌سالگی، سوال، سفر، ستاره ...
می‌خواهم به بوی ريواس و رازيانه بينديشم
به بوی نان، به لحن الکن فتيله و فانوس
به رنگِ پونه و پسين کوه
می‌خواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بينديشم
به سنگ‌چينِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج
ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپيد
بخار نفس‌های استکان
طعم غليظ قند، رنگ عقيق چای
نی، نافله، نای
و دق‌البابِ باد بر چارچوب رسواترينِ روياها

این شعر فوق العاده رو پرشین مهربون ،از سید علی صالحی ،برام کامنت گذاشته بود
راست گفته بودی پرشین جان دقیقا ً وصف الحال من بود

April 09, 2007

در لحظه اکنون زندگی کنیم

تنها زمانی می توانیم بهترین بازی رو ارائه دهیم که نتیجه بازی را فراموش کرده باشیم ،
و تمام حواسمان متوجه این لحظه باشد.
هر چه کمتر به بردن بیندیشیم و کمتر نگران قضاوت دیگران باشیم ،
بازی بهتری ارائه خواهیم داد

از کتاب "آخرین راز شاد زیستن"؟
این کتاب رو چند سال پیش هانیه بهم داد ، در واقع تنها کتابی بود که خوندنش روم اثر می گذاشت
و گاها ً که حالا به هر دلیلی احساس بدی داشتم ، می یومدم سراغش و
سعی می کردم با
خوندنش هم ذهنم روتو اون لحظه منحرف کنم ، هم یه سری جملاتش رو دوباره مرور کنم
حرفهایی که در عین سادگی
واقعیتهای بزرگی رو برات یاد آوری می کنند که ما معمولا ًبه مرور زمان فراموش کردیم
حوصله کنم بخش هایی اش رو ،در حد همین چند جمله ، اینجا می نویسم
...

April 03, 2007

365 روز

نه، نمی تونم ؛ نمیشه ؛ نمیآد
یه چیزی یه جایی اشتباه شده ؛ شایدم ذهن من مثل همیشه داره بهانه تراشی می کنه
مهم نیست؛ از لانگ از اینکه تو باشی ، هیچ چیز مهم نیست
...
سال عوض شد، عید هم اومد و رفت ، یه بهار دیگه ؛ یه 365 روز دیگه؛
که فقط یه مشت خاطره ازش باقی می مونه
یک سال دیگه هم گذشت ؛
فکر کن
به تمام اون چیزایی که تو این سال بهشون فکر کردی
به تمام آدمایی که دوستشون داشتی ؛ یا ازشون متنفر شدی
به تمام اونایی که ناخواسته یادشون افتادی , به تمام اونایی که خواستی ،اما فراموش کردی
به تمام حرفهایی که زدی و نباید می زدی ؛ و به تمام حرفهایی که باید می زدی و نزدی

گذشت
یه سال دیگه هم گذاشت
اینهمه 365 روز واسه چیه ؟!؟!؟
قراره چه اتفاقی بیفته ؟!؟
نگو "قراری" نیست؛ نگو هیچ اتفاقی نمی افته

..........................................................
واسه سال جدید می خوام فکرمو عملی کنم
تصمیم دارم آدرس اینجا رو عوض کنم
یا باید اینکارو کنم تابتونم بنویسم ؛ یا باید درشو تخته کنم ، یعنی همون کاری که این چند وقت کردم
کاوه رو هم مجبور کردم آدرس اینجا رو از اورکاتش برداره ؛
نوشتن رو دوست دارم ، مثل خوندن آرومم می کنه
وبلاگم و دوست دارم و اصلاً دلم هم نمی خواد یه وبلاگ دیگه درست کنم ؛
آدم که به 2 جا نمیتونه تعلق خاطر داشته باشه، می تونه ؟!؟
اما ... بگذریم؛
نمی دونم ، هنوز خیلی مطمئن نیستم
خیلی وقته می خوام اینکارو کنم
رک بگم ؛ نمی خوام بعضی ها آدرس اینجا رو بعد از این داشته باشند ؛ مجبورم اینکارو کنم
آرشیو رو هم برداشتم
اگر کسی بلده ؛ بهم یاد بده چطور می تونم بعضی ها رو که نمی خوام اینجا رو بخونند فیلتر کنم ؛البته اگر می شه همچین کاری کرد!!
آدرس رو واسه بعضی از دوستام که یادم باشه یا خودشون بخوان می فرستم به شرطی که اگرم لینک اینجا رو تو وبلاگشون می گذارند به هر اسمی غیر از اسمی که معلوم باشه لینک بدن ؛ هر کی آزاده هر اسمی دوست داشت بده

شایدم موقت اینکارو کنم
گفتم که مجبورم وگرنه قصد ناراحت کردن هیچ کسی رو ندارم
این آخرین پست رو یه چند روزی می گذارم و بعد ...؟

March 17, 2007

سالی که من 30 ساله خواهم شد ...


امسال ،سال نو تو شرایطی داره از راه می رسه که اصلاً براش آماده نشدم
راستش اینکه درست روز سال نو و لحظه سال تحویل باید سر کلاس باشم و پروژه ارائه بدم و هفته بعدش هم امتحانات فاینالمه ؛ خیلی حالم رو گرفته و وقتی برام باقی نگذاشته ...؟
اما با همه این اوصاف و بر خلاف خیلی از ایرانی های ... اینجا ؛سفره هفت سین ما براهه و با دوربین جدیدم کلی هم عکس خواهم گرفت
رسیدن سال نو رو اینجا می شه بطور طبیعی یعنی با حضور سبز بهار وعطر شکوفه ها و سبز شدن لاله ها و نرگس ها تو گوشه و کنار خیابونهای شهر لمس کرد
پارسال که واسه خرید جزئیات سفره رفته بودیم محله ایرانی ها یا همون خیابون "لانزدل" نورت ونکوور ،بازارچه یاس پر بود از ایرانی که همه در حال خرید بودن و یه موزیک شاد ایرانی هم فضا رو کاملاً مشابه حال وهوای روزهای آخر تهرون خودمون کرده بود و فرداش هم با همکاری شهرداری نورت ونکوور قسمتی از خیابون رو بسته بودند وچندین قرفه راه انداخته بودند و طبق معمول عادت ایرانی ها بزن و برقص هم همراه دی جی زنده براه بود.
اما امسال من نتونستم تکون بخورم؛ البته هوا هم خیلی تعریفی نداشت
خدا جون آسمون گلد کوست استرالیا رو احتمالاً بی خیال شده واومده سراغ ونکوور و چنان تو این چند روز داره میشوره که می ترسم ونکوور از نقشه جهان پاک شه !!...

پارسال رویهم رفته سال خوبی برای من بود و اینو به فال نیک میگیرم و تو این آخرین روز برای همه آرزوی موفقیت و شادی و سلامتی می کنم
سال جدید باید سال پر هیجانی برای من و کاوه باشه ؛چون من کلی نقشه براش دارم،
سالی که من 30 ساله خواهم شد ...؟

پ .ن . اینم یه لینک واسه اونا که مثل من عاشق عکسهای نوروزیند

March 09, 2007

رسول ملاقلی پور درگذشت



علی رقم اینکه هزار و یک کار عقب افتاده تو لیستم دارم ،
و وبلاگ نویسی شده آخرین اولویتم ؛
اما وقتی که چند دقیقه پیش این خبر رو از کاوه شنیدم ،خیلی ناراحت شدم و
نتونستم ازش حرفی نزنم ...
از اون کاراکتر ها که نمونه اش نیست
روحش شاد


پ . ن . یه چیزی هم بگم که هیچ ربطی نداره
مرسی از اونایی که واسم دعاهای خوب خوب کردن.
بالاخره از برزخ در اومدم و بهشتی شدم ؛ یعنی اونی که میخواستم شد ...؟

February 28, 2007

فصل اول :مهر و عتاب توامان


...
تو با آن چشمان سیاه ِ غمگین و بازوی لاغری که اکنون گویی به شانۀ من آویخته است ، متعلق به روزهایی هستی که از آن من نیست. آینده از دل ِ گذشته بر می آید، اما سرشتی دیگر دارد.
چه شور بخت است آینده ای که در گذشته ها ی سپری شده ،محبوس بماند.
چه رنجی می برد انسانی که دوره اش گذشته اما هنوز دل به آینده ای موهوم بسته است . آتیه ای که نمی تواند متعلق به او باشد.

این ها را می دانم ؛و با این حال چنین به تو آویخته ام ؛ حتّی در این گوشۀ دنیا ، در مجاورت این چشمه ای که از دل تاریکی می جوشد، رهایم نمی کنی.
آن روبرو ، در روشنایی ِمات ، نشسته ای و بر من مینگری .
...؟

February 15, 2007

12+3

مثل آدمی می مونم که فعلاً تو برزخه .
تا چند روز دیگه یا بهشتی می شه یا جهنمی ...؟!
اضطراب دارم ...
خدا و تمام مهربونی هاشو آوردم وسط ، بلکه کار ساز شه ؛ چیز غیر ممکنی ازش نمی خوام
سعی می کنم بهش فکر نکنم اما نمی تونم ؛ با این فکر می خوابم و بیدار می شم
همیشه اینجور وقتها به خودم می گفتم ؛ "هر چی خدا به خواد"؛ اما الان اصلا ً تو دهنم نمی چرخه که اینو بگم؛ عین بچه ها به این نقطه که میرسم سعی می کنم فکرشو از سرم بیرون کنم...
الان نمی تونم بگم ؛بگذارین این چند روز هم بگذره ،
نتیجه اش که اومد ،از دگرگونی ِحالم می فهمین ؛
مطمئنا ً اون موقع یا اونقدر خوشحالم که انگاری بهشتو بهم دادن ؛ یا اونقدر ناراحتم که احتمالاً می ام اینجا و به زمین و زمان ( منظورم باعث و بانی هاشه) بد و بیراه می گم...
برام دعا کنین
...

پ . ن .( من اگر هنوز یه دختر کو چو لو باشم که آرزوهای کوچولوی خودشو می خواد ،عیبی داره؟!)؟

February 01, 2007

12+2


فکر کنم دیروز 3 سال شد که ما اومدیم اینجا ؛یعنی "مهاجرت " کردیم
راستش یادم نبود تا که مهدی ایمیل زد و یادم انداخت؛ واقعا ً نمی تونم بگم چه احساسی دارم ؛ خوب البته خوشحالم که می تونیم واسه سیتیزنی ِاینجا اقدام کنیم و پاسپورت کانادایی داشته باشیم ؛ اما نفس خود این مهاجرت و این مدت طولانی ، که از یک طرف خیلی زود گذشت و از طرف دیگه واسه من مثل یک "عمر" بود ...یه بحث دیگه است و یه سوال بی جوابه که گاهی از خودم می پرسم ...
واقعا ً نمی دونم چه احساسی دارم !! ولی اینو می دونم که زندگی تو ایران دیگه برام کار راحتی نخواهد بود، می دونم که دوست ندارم برگردم , ... به این دوری ؛ به این فاصله؛ به این تنهایی عادت کردم ؛ خو کردم...
مهاجرت و تمام تجربیاتی که این مدت کسب کردم ؛از من آدم کاملا ً متفاوتی ساخته ؛
چیزایی که دیدم و تجربه کردم ،مسلما ً واسم ارزشمند و مفید بودن و شاید حتی لازم

اولین باری که می خواستم برم ایران ( بعد از یک سال) انگار به بهشت دعوت شده بودم، از چند ماه قبل واسه خودم رویا بافی می کردم و تا چند ماه ناراحت بودم که چرا برگشتم اینجا؛
اما الان اصلا ً این حس رو ندارم ؛ دلم واسه خیلی چیزا و خیلی کس ها تنگ شده ,
دلم می خواست تو نامزدی حمید بودم؛ دلم می خواست تو عروسی مهدی باشم؛ دلم می خواست دور هم بودن هامون رو باز داشتیم ؛ دلم می خواست تولد هام پر بود از عکسهای دوستام ...
اما دیگه ................................................... اینطور فکر نمی کنم...؟
..............................................................
.........................
..................................
...
الان ؛ واقعا ً هیچ حس خاصی ندارم ؛
درست مثل همین پرنده ؛ خیلی به جایی تعلق ندارم ...؟

January 28, 2007

12+1


تصور کن
یه شبه زمستونیه
با آسمون برفی
گوشۀ یه خیابون ِخیس
تو یه کافۀ دنج
از پشت پنجره
یه نفر داره اون بیرون رو نگاه می کنه
خیره شده به رهگذرها ی تو پیاده رو
اونا که دارن تند تند قدم بر می دارن
قدم به سمت چی ؟
سرنوشتی که براشون رقم خورده ؟؟؟ یا فکر می کنن خودشون رقم زدن؟!
نمی دونن کجا !؟، ِکی !؟؛ چرا !؟،...
فقط می دونن که باید قدم بعدی رو بر دارن ؛ زود تر؛ تند تر؛ وگرنه عقب می افتند
از کی ؟! از کجا؟! و چراشو هم نمی دونن
...
حالا تصور کن پشت اون پنجر ه ، تو اون کافه ،"تو" نشستی
قهوه ات رو توی دستت گرفتی و آهنگ *نوستالجی رو گوش می دی و رد شدن ِ آدمها رو نگاه می کنی،
بدون اینکه نگاشون کنی ...؟
بدون اینکه بدونی ،تو اون لحظه چی تو ذهنشون و تو دلشون ،می گذاره ...
طعم تلخ قهوه رو زیر لب مزه مزه می کنی.
به هیچی نمی خوای فکرکنی ؛ به هیچ ِمطلق.
حس می کنی هیچی نیستی ...؛ قطره هم نیستی...
هیچکس هیچی نیست.
و این همه در بیکرانگی ِ این دنیا که اندازه اش واسه تو فقط به اندازۀ ذهن خستۀ توست ، هیچ هم نیست.
"هیچ"
کلمه و مفهومی که همیشه ازش گریز داشتی و داری
نه ؛
نه ؛اصلا ً
اصلاً ، بهش فکر نکن
اصلا ً، فراموش کن
...
اصلا ًتصورهم نکن
نه،
تصور نکن

...


Nostalgie، Cirque Du Soleil *

January 25, 2007

اعتراف ؛

اعتراف می کنم بعد از اون سالی که واسه کنکور درس خوندم ،هیچ وقت اینجوری که این 1 سال مجبور شدم ؛درس نخونده بودم
حالا نه زینبی هست که پروژه رو به امید اون بگذارم شب آخر ،نه هانیه هست که با هم قرار بگذاریم درس بخونیم ،
ترم اول که شروع کردم ؛ واسه اینکه تشویق شم و نترسم، کاوه بیچاره پا به پای من میخوند که بتونه واسه پروژه ام کمکم کنه و البته همون باعث شد واسه ترم بعد استعفا داد ... و"علی موند و حوضش "که می گفتن حکایت حال و روز من بود...
اگر طول دانشگاه ایران اینجوری درس خونده بودم حتماً رقیب قابل توجه ای واسه زینب بودم
حالا اینا رو نگفتم که پرشین خان یاد دوران دانشگاه بیفته و باز من بیچاره رو دست بیاندازه ها !اولتیماتوم بدم از حالا ...؟
تازه اون موقع نه کار می کردم , نه کار خونه انجام می دادم , نه خرید و این حرفا ...
واقعا ً که آدم قدر وقتی که داره نمیدونه ، فقط وقتی مجبور شه راندمان کاریش بالا می ره
البته منظورم خودمه ها...!
یادمه معلم کلاس کنکورمون می گفت :امسال واسه اونا که واقعا ً می خوان دانشگاه قبول شن ،تنها سالیه که تو کل دوران زندگیشون از وقتشون بهترین و بیشترین استفاده رو می کنن ،خیلی ها تا وارد دانشگاه می شن فکر می کنن ، خوب حالا دیگه وقته استراحته...
در مورد من که این حرف کاملا ً صادق بود ؛ شما ها رو نمی دونم ...؟

پ.ن. اگر یه عکسی دارین که طرف داره یکی تو سر خودش می زنه ،یکی تو سر کتاباش ؛ لطفا ًبرام بفرستین تا واسه این پستم استفاده کنم
:)

January 24, 2007

12

بالاخره بعد از چند ماه تحمل ِمشقت ِبی دوربینی ؛ من دارم صاحب دوربین می شم ،
دارم میشم "،آخه هنوز به دستم نرسیده ،چون از امریکا سفارش دادم ؛ نه واسه اینکه بهتره ، واسه اینکه 160 $ ارزونتر برام آب میخورد!
از حالا ذوق دارم که یه عالمه عکس بگیرم ؛دوستام که اینجا هستند ،می دونن من بی دوربینم هیچ جا نمی رفتم ؛واسه همین این چند ماه واسه من عذابیییییی بود،
همون شب هالووین پارتی هم گم شد که من با شوق و ذوق زیاد با همۀ کاستوم های باحال عکس گرفته بودمو اون بی انصافی که دوربینم رو بلند کرد ،احتمالاً 50-60 تا عکس از من و کاوه دیده ؛ من با اون موهای نارنجی و کاوه با کاستوم دلقک! و لابد کلی هم تو دلش به قیافه ما خندیده ...؛
بگذریم باعث شد کاوه واسم یه دوربین خوب بگیره که من اونقدر اون طرف رو نفرین نکنم!م
خداییش عکس ِخونم اومده پایین حسابی و دوربینم بیاد ،دلی از عذا در میارم ؛
احتمالاً یه سایتی ،چیزی درست می کنم و عکسامو میگذارم اونجا

گفتم که عین بچه ها ذوق زده ام...؟

January 22, 2007

چرخ و فلک

می نویسم ،یک بار دیگه از تو و این روز ها ؛از زندگی و دغدغه هاش ،از خستگی ، از شادی ها ، مهمونی رفتنها ، از لحظات نابی که به ندرت گیرت میاد ، ازدرس و مشق ، از ناامیدی ها ، از شادی های بی سبب ( به قول پرشین) ، از کار، از سکوت هام وقتی پر ِحرفم ، از شعر نخوندن هام؛ از دور زدن هام ؛ از بی حوصلگی هام ، از نقشه های عملی نشده هام ، از آرزوهای کوچیک و دوست داشتنی ،از تو از خودم و ووو

من یه استعداد عجیبی در خود آزاری دارم که شاید جالب تربود که تو بازی یلدایی اعترافش می کردم:
من وقتی طبق برنامه هام جلو نمی رم و حالا به هر دلیلی تنبلی می کنم ؛ خودم خودم رو تنبیه می کنم و یه کاری که مورد علاقه ام باشه رو از خودم محروم مب کنم !! باور کنین،
البته این درس عبرت نمی شه ها !؟ اما خودش باعث می شه کمتر دچار عذاب وجدان شم ،
البته این یه بدی هم داره ،که در این شرایط به شدت احساس نارضایتی می کنم ، چون نه اون کاری که "باید"رو انجام دادم ؛ نه اونکاری که دوست داشتم رو انجام دادم ؛
واسه همین 2 جانبه احساس کسالت و بدی می کنم ؛اما کاریش نمی شه کرد ؛نه اون طرف رو می تونم درست کنم (بعنی خودمو)که ؛نه می تونم از دست عذاب وجدان خلاص شم و لذت زندگی رودر نهایت پررویی ببرم !

حالا وبلاگ ننوشتن منم بکی از همون کارایی که دوست دارم و خودم خودم و هی محروم می کنم ، حالا نه محرومیت به اون شکل ؛
اما دیگه اون حس رو واسه نوشتن ندارم ، واسه همین ترجیح می دم هیچی ننویسم ،تا بیام مثل الان پرتو پلا بگم

اینم که نوشتم بخاطر تو بود...؟

January 16, 2007

The Tale Of Two Nazanin


حتما ً راجع به "دو نازنین" شنیدید؟!
همین الان فیلم کوتاهی رو که در این زمینه تهیه شده بود دیدم
و واقعاً نمی دونم چی بگم ...
واقعیت های تلخی که اطراف ما می افته ، گاهی اونقدردور از عدالته که باور کردنش سخته...
فقط می تونم از"نازنین افشین جم " تشکر کنم ، بخاطر تمام تلاشهایی که در این راه انجام داده و می ده.
و امیدوارم هم بخاطر زحمات او ، هم بخاطرخود نازنین فاتحی و هم بخاطرهمۀ نازنین ها ، این همه تلاش بی نتیجه نمونه ...
و ناامیدانه آرزو می کنم روزی رو که توی کشور ما اینهمه آدم بی گناه مورد ظلم قرار نگیرن و اینهمه جنایت رخ نده ...؟

January 10, 2007

Photo by:Mohammadreza Mirzaei, Lyrics by :Viktor Lazlo


The rain was killing the last day of summer
You had been killing my last breath of love...
since a long time ago
I still don't think I am gonna make it through another love story
You took it all away from me

And there I stand
I knew I was gonna be the...the one left behind
but still ...

January 04, 2007

بازی یلدایی

هر وقت خودم وبلاگ خودمو باز کردم و عکس آخرین پستم افتاد به چشمم ،عصبانی شدم ؛ بخاطر این موضوع هم که شده امروز تصمیم گرفتم وقت بگذارم و پستی بنویسم !
چون به امیر خان و مهدی قول دادم در اولین فرصت تو مسابقۀ یلدایی شرکت کنم ،خوب می رم سر قولم و5 تا خصوصیتی که شاید شما ندونین ( شاید هم بدونین!) رو مینویسم؛ هر چند که واسه من کار خیلی سختیه که فقط 5 تا رو بگم و بین اون همه که به ذهنم رسیده ، اولویت بندی کنم کدوم رو بگم و کدوم رو نگم!؟
بهر حال اینم از من : (سعی می کنم اونایی رو بگم که شما نمیدونین ، حالا دونستین هم بروتون نیارین)

1. من به شدت استعداد خر شدم دارم ، اینو جدی می گم ، آدم زود رنجی هستم ،خیلی زود رنج ؛ اما یه نفر گاهی با یه جمله می تونه من رو از این رو به اون رو کنه و این رو نقطه ضعف خودم میدونم و کاریش هم نمی شه کرد

2. تو زندگی خیلی دوست دارم روز مرّه زندگی نکنم ، عادی فکر نکنم ، منظورم اینه که نمی خوام از اون دسته آدمهایی باشم که محور زندگیشون فقط و فقط دور خودشون می گرده و به دنیا کاری ندارن ، فقط دنبال اینن که به خودشون یه چی اضافه کنن ؛ حالا یا پول ، یا مدرک تحصیلی ، یا هر چیز دیگه؛ فقط و فقط خودشون رو می بینن .؟

3. خیلی دوست بازم و به دوستامم بدون اینکه خودشون بدونن ،زود وابسته می شم ( البته وابستگی رو اصلا ً دوست ندارم ، اما دست خودم نیست دیگه!)یه زمانی بدون دوستام می مُردم ،
به نظر من "دوست" کلمۀ بزرگیه و براش ارزش زیادی قائلم ؛ و شاید واسه همینه الان خیلی سخت گیر شدم ؛هر چند این موضوع تو خونمه ...؟

4 . نفرت ؛ دوست داشتن ، بدی ؛ خوبی ... اینا بخشی از زندگیه که آدم تجربه می کنه و گریزی هم ازش نیست ،
بی اغراق می تونم بگم تا همین چند سال پیش نفرت رو تجربه نکرده بودم و به راحتی آدم ها رو دوست داشتم ،البته تعریف من از نفرت با تعریف مهدی خیلی فرق داره ؛ من وقتی از کسی متنفر شدم ، یعنی دلم نمی خواست دیگه ببینمش ،همین . بگذریم بریم سرحرفای خوب

5. آخری رو راجع به اینجا میگم ، من اینجا فقط و فقط واسه دل خودم مینوسم ، در قید و بند هیچ چهار چوبی نیستم ؛ یعنی وقتی حس نوشتن دارم میام ومینویسم ، پس درک کنین که گاها ً غمگین بنویسم ؛ وگرنه من ذاتا ً آدم غمگینی نیستم ، اینو دوستای خودم
که من ومی شناسن ، می دونن ,اما چون وقتی اینجا مینوسم زمانیه که حس خاصی دارم ،خیلی ها فکر می کنن من از وقتی اینجا اومدم (کانادا) اینطوری شدم ؛ که اینطور نیست ، من همون دختر شّر سابقم که حتی ازدواج هم نتونسته منو تو قالبها و چهار چوب های خودش جا بده و عوضم کنه؛
منم مثل خیلی های دیگه خیلی چیزا رو میس کردم و هر وقت این حس رو دارم ،دوست دارم بنویسم ؛ همین.؟

خوب دیگه اینم از من ؛
متاسفانه تمام دوستهای من قبلا ً به این بازی دعوت شدن و من کسی رو ندارم که بدعوتم، بنابراین من از هر کسی که این پست رو می خونه و وبلاگی داره ؛ رسما ً دعوت می کنم که تو این بازی شرکت کنه

پ. ن . به کاوه گفتم یکی دو تا صفت از من بگو؛
فوری می گه : (حافظه واسه کارای اشتباه من ؛10 گیگابایت)

بقیه شو نگم بهتره !!؟