October 11, 2011

فقر

فقر
ميخواهم بگويم ......
فقر همه جا سر ميكشد .......
فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ......
فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......
فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......
فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......
فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....
فقر ، همه جا سر ميكشد ........
فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..
فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است
...
دکتر شریعتی

September 12, 2011

زندگی و فاک َفنا


می دونی ؛ هی یادم می ره که زندگی قرار نیست واسه همه سرازیری باشه ، واسه بعضی ها فقط سربالاییه!
یا مثلاً هی یادم می ره که معمولاً هر چقدر بیشتر زور بزنی و خودتو جر بدی، کمترنتیجه می گیری!
اصلاً انگار خدا بعضی ها رو آفریده که خوشبخت باشن بدون اینکه حتی واسش تلاش کرده باشن و یا حتی قدرشو بدونن
بعضی ها رو هم آفریده که اون بعضی های اول رو نگاه کنن و حسرت بخورند و خدا رو شکر کنن بدتر نشد!

اینجانب هنو نمی دونم تو کدوم دسته ام ، اما می دونم ِجر زیاد خوردم
...


September 02, 2011


بد جوری از آدمها زده شدم
هیچ مدل حوصلشونو ندارم، یعنی حوصله ادا واصول و خودخواهی هاشونو...
راست می گفت که :
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما ...

الان کاملاً به حقیقت این حرف رسیدم
دلم می خواد یه مدت تنها باشم
قرار هامو با همه ،یه جورایی یا کنسل می کنم یا اگه نتونم، می رم اما خفه خون میگیرم و برمی گردم
فاصله
گاهی فاصله لازمه

دلم هیچ کس رو دیگه نمی خواد

August 25, 2011

سلام

اینجا بو یجورایی می خواستم واسه همیشه بگدذارم کنار
مثل خیلی چیزای دیگه که تو این مدت واسه همیشه گذاشتم کنار
واسه همین حتی سراغش رو هم نگرفتم ،
انگار این وبلاگ بوی گذشته ای رو میداد که واسه ابد میخواستم فراموش کنم
...
چقدر تغییر کردم! چقدر عوض شدم ! خودمم باورم نمی شه! متاسفانه بیشتر منفی ...!؟

مادر شدم ... و دوباره دل بستم
کم حرف شدم ، اما خوشحالتر
تنهاتر شدم ، اما راضی تر
دیگه دنبال هیچکدوم از چیزایی که قبلا بودم ، نیستم!؟ عجیبه نه؟!؟
مسن تر شدم
حتی گاهی حس می کنم پیر شدم
جدی می گم

بگذار با یه اعتراف تموم کنم
تو زندگی ،همیشه آخر هر ناراحتی و بیشامدی به خودم می گفتم ؛ شاید لازم بود ... شاید درسی باید می گرفتی!..
اما اینبار فرق داشت، ...
خیلی سخت بود، خیلی درد داشت، خیلی طول کشید ... درس رو گرفتم ،اما
اما شک دارم می ارزید به اینهمه ...!؟
از من واقعا یه آدم دیگه ساخت، شاید منفی ، نه،؛ واقع بین
هر چی که هست
چه خوشم بیاد ،چه نه
من عوض شدم
خیلی
دلم واسه اون عسل خیلی تنگ می شه
احساس می کنم تا ماه ازش فاصله دارم
اما رو زمین زندگی گمش کردم
...

شاید دوباره بنویسم

October 07, 2010

سودای تو را بهانه ای بس باشد ...




تا با غم عشق تومرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نچنین زار که این بار افتاد


چقدر عاشق آهنگ و شعر و خواننده اش بودم و هستم
چقدر که باهاش زندگی کردم
...

July 26, 2010

please
please just tell me
how can i get rid of my fuckkkkking dreams

hey asshole,
i do not want to see you even in my dreammmmmmmmmmmmmmmsss!!

capiche?

June 07, 2010


از سال گذشته بدم میاد
به طرز احمقانه و کودکانه ای
ازش فرار می کنم
حتی تو فلاش بک های لحظه ایم
عکاس : کاوه


همیشه به خودت می گی این تموم بشه ، ال می کنم بل می کنم.
مثلاً درسم تموم بشه ، فلان چیز رو بخرم ؛ کارم ال بشه ؛ یا از فردا ، یا از همین هفته ...
همیشه همه چی رو به یه مفطع زمانیی عقب میاندازیم که هیچ وقت نمی رسه

با این همه ، فکر کن من باز هم منتظرم !!؟

April 23, 2010

عکاس : Paul Politis


بیا با من مدارا کن
...
بیا از من حکایت کن
...

March 23, 2010

سال نو مبارک


سال 1388 و 2009 با همه مزخرف بودن هاشون بالاخره تموم شدن
بد جوری نیاز دارم سال جدید سال خوبی برام باشه
دلم روشنه ، اما دیگه بهش اعتماد ندارم

امیدوارم واسه همون سال خوبی باشه

March 08, 2010

خسته ام از انتظار


چی بگم؟
می خوام بگم .... همونایی که !! امروز گفت
...

December 01, 2009


دیدی یه سری چیزها رو می خوای فراموش کنی ، یا اصولاً باید فراموش کنی ؛ اما هی یه چیزی می شه فلاش بک می خوری درست به همون نقطه!؟!
دیدی یه سری خاطره ها رو پاک کردی یا دیگه نمی خوای اصلاً مرور کنی ؛ اما هی یه چیزی پیش میاد و یادت می افته؟!؟!؟
داری تمام زورت رو می زنی و سعی می کنی که فُکوس کنی تو زمان حال، اما مثلاً اون آهنگه رو میشنوی ... ، یا مثلاً آدرست رو گم کردی و نگاه می کنی می بینی اسم کوچه ای که توش گیر کردی .... یا آی تونزِ لعنتی رو باز کردی و رادیو اینترنشنال می خوای گوش کنی (کاری که هزار بار قبلاً هم می کردی) یهو اَوت آف نو وِر اسم خواننده آهنگه اسمی که دیگه نمی خوای بشنوی ؛ اسمی که احتمال شنیدنش تو آی تونز یک در میلیونه ... اما این یک در میلیونِ لعنتی واسه تو اتفاق می افته ....از این اتفاق ها بار ها برات پیش اومده ؛انگار گاهی یه سری چیزها عمداً پیش میاد که تو رو با خودش ببره به اونجا که نباید...!؟ یه جورایی که دیگه شک می کنی که شاید یه نیروهایی تو طبیعت بر علیه تو وجود داره...!! نمی دونم ...
امروز من رسماً به وجود شیطان اعتقاد پیدا کردم
باور کن!!
وگرنه مگه می شه همه اینها تصادفی باشه !؟!؟
یا مگه میشه من اینهمه بد شانس باشم!!!؟؟!؟
هان!!!!؟؟؟؟؟

November 29, 2009


می خواستم بگم
چند وقتیه از شعر گریزونم
از هر چیزی که احساسی باشه گریزونم
از هر چیزی که با دل سر و کار داشته باشه ، گریزونم
دیگه هم برام مهم نیست چرا و از این حرفها
دیگه هم نمی خوام چیزی رو فیکس کنم
همین
همین رو می خواستم بگم

November 27, 2009

از نو

دیدی یه چیزایی رو هیچ وقت نمی ری سراغشون ،اما بازم حیفت میاد بریزیشون دور!؟!؟

یه مدتیه گیر دادم به هر اونچه که دلم نمی اد یا حیفم میاد بریزمش دور ویاهز چی که به گذشته مربوط می شه... می خوام همه رو بریزم دور ، از نو دوبار ه شروع کنم ؛ از نو دوباره خاطره بسازم ؛ زندگی کنم ...؟

November 02, 2009

من به تنهایی


می گه: باید دیپ اون پایین توی دلت، وجودت ؛ خودت خودت رو دوست داشته باشی
می گم: یعنی چی؟
می گه : خودت ، به تنهایی ؛ جدا از مَتریالهای دورت ، مثلاً جدا از دارایی هات، جدا از شغلت، جدا ازخونه ات یا ماشینت و و و
حتی جدا از روابط اجتماعی ات، جدا از عشقت به دوست پسرت یا شوهرت یا حتی بچه ات
تو بدون اونها باز هم معنی و هویت داری و کلی ارزشمهایی تو وجدت داری که باید بهشون بها بدی...

خلاصه خیلی چیزهای دیگه گفت که فکر می کنم باید راجع بهشون فکر کنم تا بفهمم بنده خدا چی زور می زد به من بگه
اَکچولی تا همین جاش هم کلی من رو به فکر انداخت

من چی ام ؟ بدون آپارتمانم ؟، بدون لاوِ زندگی ام ؟، بدون کارم؟، بدون خانواده ام و و و
آیا بدون اینها من هنوز هویت دارم ؟ آیا من هنور وجود دارم؟ آیا هنوز در من چیزی هست که ارزش ادامه دادن ، تلاش کردن ، شاد بودن و در نهایت زندگی کردن داشته باشه؟!؟
...

October 29, 2009

....


خیلی وقته دنبال مفهوم " شادی " می گردم،.... به اون سادگی هم که فکر می کردم نیست ؛
الان چیزی که بیشتر بهش فکرمی کنم مفهوم انرژی و منبع بدست آوردن انرژیه ...
اینکه در طول روز یا هفته یا حتی ماه ، ما از چه چیزایی انرژی می گیریم یا از دست می دیم ؛ یا اینکه باید بگیریم و نمی گیریم!؟!
اینکه چیا واقعاٌ انرژی دهنده هستند ، یا اینکه ما به غلط فکر می کنیم داشتنِ یه سری چیزا به ما انرژی می ده و لازمه احساس خوشبختیه
...
گاهی مطمئن نیستم چی درسته ، چی غلط...
می فهمی چی می گم؟
نمی دونم اصلاً اینهمه تقلا واسه فهمیدن یه سری چیزا لازمه یا همون بهتره مثل 99% آدمها اصلاً فکر نکنی "از کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود"؟!؟

October 27, 2009

از فروغ


...
من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند
او مرا تکرار خواهد کرد
...

October 08, 2009

آدم وتنهایی هاش


دوست نداشتن پائیز بهانه ای شده واسه دوباره سیگار کشیدن و تو نور شومینه به گیتار جیپسی کینگ گوش دادن
دوست نداشتن پائیز بهانه ای شده واسه داشتن حس دلتنگی ؛ حس هایی که دیگه نمی دونم چکارشون کنم
دوست نداشتن پائیز بهانه ای شده واسه دوباره سکوت کردن

روزهای پائیزی


نمی دونم چرا...
اما دلم گرفته...خیلی....
نمی دونم هم چی می خواد ، یا چرا گرفته ...

همین
:(

October 01, 2009

آغاز

دقیقاً حس آدمی رو دارم که از نو دوباره شروع کرده؛ خیلی سخت، تلخ ...اما از نو
تصمیم داشتم دیگه اینجا ننویسم ؛ مثل دفتر خاطراتم که گذاشتمش کنار
مثل خیلی از چیزاهای دیگه که این چند وقت گذاشتم کنار
احساس سبکی می کنم ... اما با درد
دردی که روز به روز کمتر شد ؛ .... اما هنوزهست
و با اینکه هنوز هست ، اما خوبم
بهتراز قبلم
خیلی بهتر
حتماً باید اینهمه درد و می کشیدم تا بی این نفطه برسم
نقطه آغاز
...

August 07, 2009

....

هی می خوام بیام اینجا بنویسم ، هی یه چیزی میشه تمام حال و حوصله من از بین میره
این هفته هم باز یکی از سخت ترین و تلخترین روزهای زندگی ام رو تجربه کردم
میگن زندگی سر بالایی وسرازیری زیاد داره،...
میشه بگین کی سرازیری می شه؟!؟

خسته ام
....

July 17, 2009

when life sucks sometimes...

dashtam ye sale gozashte ro vase khodam morur mikardam...

khob, teye yek sale gozashte mariz nashode boodam ke shodam,ta hadi ke karam be 1 hafte bimarestan keshid...
tasadof nakarde boodam ke kardamo bade 8 mah hanuz nemitunam mese sabegh rah beramo bedoam!
ye seri masaele ehsasi baram pish nayumade bood ke umad,o halamo hesabi ja avord!

khob nemidunam chera fekr kardan zaheran kheil vazam khub boode, goftan bezar ye hale dige behesh bedim ke colecsionesh kamel she,

az hamuni ke mitarsidam akhar saram umad, ...unam tasire rokude eghtesadie jahani be ruye kare mane bichare, .... ke unam ehtemalan ta 2-3 hafteye dige asaresho amighan ru mano zendegim mizare...
bad migan boro khoda shokr kon ke... ke chi!!! ke zende am!!?

(ino daram sare kar minevisam beram khune vaht konam dobare farsi typesh mikonam)

July 15, 2009

for myself

From "little children" movie:

you couldn't change the past,
but the future could be a different story,
and It has to start somewhere...

It has to start somewhere, Asal!

July 12, 2009

موو آن کردم
درد داشت
خسته ام کرد
...
می خوام شروع کنم ، از اول ...
می خوام دوباره زندگی کنم ؛ به سبک خودم ... واسه خودم
تو یه کتابی چند روز پیش خوندم : پیری رو همیشه از خودت دور می دونی ؛ اما تو چهل سالگی یهو می بینی هنوز همون دختر بچه پونزده ساله ای هستی که فقط یه کم دور چشمات چروک شده وموی سفید داری و دیگه نمی تونی پله ها رو سه تا یکی کنی و.... از همه بد تر بار خاطره هاست که رو دوشات سنگینی می کنه ... !؟

خاطره ها،
خاطره ها،
...
زمان لازم دارم ؛ ... خیلی

June 07, 2009

photo by: Sorin Vidis



i neeeeeeddddd to move on,
this time i am damn serious , ... but still too scared to ...

May 01, 2009

من و خودم

بعد مدتها می خوام استراحت کنم یعنی فکری ... اونقدر اینکار و نکردم که یادم رفته چجوری؟!؟
خسته ام ،‌ اما نه از نو حادش ... دیگه دنبال چیزی واسه جایگزینی نمی گردم ، ... ، بازم همون حال و هوای تکراری اومده سراغم ...
دلم واسه خودم تنگ شده .... خیلی ....
دکتره هم بهم گفت : یه برک به خودت بده ، ... یکم فقط به خودت فکر کن ، خود خودت !
گفتم یعنی چی؟
گفت:
خودت و خوشحالی هات
خودت و توانایی هات
خودت و دلخوشی هات ...
...

بلد نیستم ، یادم رفته !؟
...

April 09, 2009

بازی های زندگی

اعتیاد / عادت / وابستگی ...

ترک اعتیاد چقدر سخته !!! ، حالا به هر چیزی و هر کسی و هر کوفتی فرقی نمی کنه ...
قشنگ درد داره ... تو همه وجودت
...

April 03, 2009


آدمها میان و می رن ، قرار نیست تا ابد بمونند !

هر وقت این واقعیت رو پذیرفتی، می تونی ادعا کنی یه چی یاد گرفتی!!

با خودمم

March 31, 2009

سال جدید با فکر های جدید ، یا حماقتهای جدید !؟...

همه چی اینجاست. کجا؟ اون بالا؛ "ذهنت " رو می گم . همه چی به اون بستگی داره ... تمام زندگی
اینکه اصلاً چطور ببینیش و برای خودت تعریفش کنی ! زندگی رو می گم . باور کن
میتونی تمام زندگیت فقط رویایی باشه که خودت انتخاب کردی
میتونی تمام زندگیت سیاه سیاه باشه و ازش متنفر باشی
باور کن خیلی چیزا به این بستگی داره که "تو" چطور ببینیش! و"تو" چطور تفسیرش کنی !به همین سادگی
اما اصلاً کار ساده ای نیست که به این باور برسی ..!

می تونی ؛ خیلی کارها می تونی بکنی , اما نه هر کاری و نه هر زمانی ...
به قول پادشاهه تو کتاب شازده کوچولو: هر چیزی به موقع اش
...

March 24, 2009

سال نو همگی مبارک

February 19, 2009

خواب خودمو دیدم


کنار ساحل نشسته و داره با حساسیت خاصی با شنهای سفید ساحل واسه خودش قلعه می سازه
تو دنیای خودش چنان غرقه که زمان و مکان رو از یاد برده ...
هنوز ساختن قلعه اش کلی کار داره ؛ هوا دیگه تاریکه اما همچنان مشغوله و خسته نیست

موج بلندی میاد همه چیو با خودش می بره ...؟

February 16, 2009

روز اول هفته ...

صبح پاشدم دوباره چشمهای پف کرده ...
دیرتر از همیشه اومدم سر کار و روز اول هفته رو در نهایت خستگی شروع کردم .
مغزم پر بود از حرفهایی که شنیده بودم و حرفهایی که نگفته بودم ...
ایمیلم رو باز کردم و واسه دوستی که نگران حالم بود و طی چند روز ویک إند ۱۰ تا ایمیل بهم زده بود ، شروع کردم به نوشتن حرفهایی که احتمالاْ دوستم هم از شنیدنشون دیگه خسته شده ...
ایمیل رو که پر حرفهای تلخ به زبون نیومده بود براش سند کردم
ساعت ۱۱ بود و هنوز من کارم رو شروع نکرده بودم و انرژی و رمقی هم واسه شروع کردن نداشتم !
دیدیم اینجوری نمی شه
اینجوری بخوام پیش برم , کارم رو از دست می دم که هیچ ، سر از تیمارستان در می آرم ...

شروع کردم به تمیز کردن میزم , کانال رادیو یی که موسیقی آرومی پخش میکنه رو انتخاب کردم و واسه خودم یه چایی ریختم و دو تا نفس عمیق کشیدم و تو دلم گفتم : مرد شور همه اونایی رو ببرن که تو رو به این حال و روز انداختن ، فقط به کارت فکر می کنی ...
(دیودیت پروژه ام جمعه گذاشته بود! و من هنوز ۴۰-۵۰٪ اش رو انجام دادم !)


و اینجوری دوباره روزم رو شروع کردم
...
الان خیلی حس بهتری دارم

February 06, 2009

« من »

چند روزه دارم دنبال واژه ای می گردم واسه توصیف حس الانم واسه خودم !
مثل « تموم شدن »
نه‌ ، مثل « پوست انداختن »
هر کی میگه چطوری؟ می گم: دکمه پاز رو زدم واستادم تماشا !!
تماشای خودم از بیرون، کار سختیه ، یعنی وحشتناکه !!!
باورم نمی شه ، این منم !؟ چقدر عوض شدم؟!؟!
از ٍکی ؟

چطوری؟

چرا؟؟؟؟؟

January 28, 2009

این روزها و پوچی مطلق

این روزها، امان از این روز ها
یه روزهایی بی دلیل خوبم ، یعنی بد نیستم ؛ یه روزهایی بی دلیل اصلاْ خوب نیستم، یعنی خراب ِ خرابم
اینکه دیگه کنترلش دست خودم نیست بیشتر از هر چیزی آزارم می ده
حتی دیگه نمی دونم چی می تونه خوشحالم کنه حتی اگر اون چیز غیر ممکن باشه
. می گه : تقصیر خودت که همه تخم مرغ هاتو گذاشتی تو یه سبد
.. می گه: سعی کن مثبت فکر کنی (حالا تو این برههوت فکر مثبت از کجام بیارم احتمالاْ مشکل خودمه).
... می گه : پاشو بریم بیرون یه هوایی بخوره به کلت بلکه درست شه

نمی دونم ... دیگه هیچی نمی دونم
فقط می دونم تا مرز دیوانگی فاصله چندانی ندارم
دلم میخواد فقط یه چند وقتی از این دنیا و همه مسايلش می تونستم مرخصی بگیرم
انرژی واسه ساختن یا حتی خراب کردن هیچ چیزی رو دیگه ندارم
حتی دیگه حال ندارم بگذارم و برم
...

می بینی چقدر خالیه حرفام ؟
واسه همینه دیگه نمی نویسم ...
یعنی ننویسم بهتره
الانم نوشتم تا بلکه واسه چند ساعت هم که شده این فکرها از ذهنم بریزن بیرون و راحتم بگذارن
...
دیگه مطمئن شدم خودم و روياهام رو یه جایی یا تو یه زمانی گم کردم



پ . ن. مرسی مانا جان که اینجا رو واسه فارسی نوشتن بهم معرفی کردی

January 19, 2009



Do you think we gonna forget today and move on? !?!?!
I hope not...

January 18, 2009

  • ye bar ham ke hesse neveshtan dashtamo, vaght dashtamo, ruho ravanam ye kam sare jash bood in computere lanati fonte farsi nadare!!!!
  • zendegie in rooza vase man dorost hekayate un rubahast tu ketabe "shazde kuchulu" ke hamishe ye paye karesh lang bood! ... hala ke dige be manie vagheyie kalame ye pam ta etela e sanavi lange!!!
  • tasmim gereftam, ke dige vase khodamo zenedgimo donya o akhaeratam hich tasmimi nagiram; be zabane khodi, tasmim gereftam dige hich gohi nakhoram, ...
  • mige : life sucks. tu delam migam : are ba to hame chi sucks...

Isn't it so cooool?

November 17, 2008

stupid part of me....

you are here,
in me,
deep inside me,
In my stupid heart which is still beeping,
...
you know how many times i have tried to kick you out and i couldn't?!

why?
why i just can't give up every thing ?!

November 07, 2008

November 4th , 2008


برای هزارمین بار دنبال یه برگ کاغذ سفید زیر خروار کاغذ های روی میزم می گردم و می خوام بنویسم , نمی دونم از کجا شروع کنم ...
دو جمله می نویسم و استاپ می کنم ...
چند روز شلوغ پلوغ و داغونی داشتم ، خیلی وقت بود تا به این حد تو زندگی ام قاطی نبودم ...
گاهی حس شیرینی رو تو ذهنم مزه مزه می کنم و می رم یه جای دورِ دور، گاهی حس تلخی رو تو دلم می چشم و یهو می زنم زیر گریه ...
نپرس چرا، که دیگه مهم نیست چرا، دیگه هیچی مهم نیست ، بزرگ نیست ، پایدار نیست ...
فکر می کنی می دونی چی می خوای ، اما نمی دونی؛
یعنی فکر می کردی میدونی ...؟

October 10, 2008

my newest most favorite movie...





After a long time i have watched a movie and really enjoyed that, i loved it.
i love the music, the environment and the city and every single dialog in it...

September 21, 2008

دوستت ندارم اینقده نزدیک
دوست دارم همون دور باشی
از دور وایستی و من رو تماشا کنی
دور،
خیلی دور ؛ اما خیلی نزدیک
...

after all...

...
She is tired of smiling madly
Until silence becomes very silently
A noise in her mind

After all she has nothing inside
No good to give
No meaning to live
The mist engulfed tonight
Every single star
...

September 20, 2008

...

خواب دیدم
شب بود
تنها ایستاده بودم وسط یه جایی شبیه پارکینگ یا شایدم ترمینال ؛ درست یادم نیست
تنها ؛ یه جورایی که انگاری همه رفتن و من رو جا کذاشتن !
ناراحت بودم , اما برای اولین بار از تنهایی نمی ترسیدم، بیشتر ناراحت بودم ،خیلی ناراحت ...
تاریک بود ،
...
صحنه بعد نمی دونم چطوری تنها سوار اتوبوسی شده بودم که داشت میرفت کرمانشاه !!
به بُردِر رسیدیم (بُردِر کانادا و امریکا بود!!)
دو تا افسر من رو به همراه چند تای دیگه پیاده کردن واسه بازجویی ، اما بردن یه جای دیگه که معلوم بود واسه بازجویی نیست
تا ته قضیه رو خوندم چی منتظرمه ... ، اما بازم نترسیدم! بیشتر ناراحت بودم
خیلی ناراحت ،
غرق بودم تو چراهای خودم:
چرا منو جا کذاشتن؟
جرا نفهمیدن من نیستم؟
چرا نبود منو حس نکردن؟
چرا من رو ندیدن؟
چرا...؟

September 11, 2008

نظر خواهی

از طرف امیر خان به بازی سرزمین مادری دعوت شدم که برای شرکت در این بازی باید به 2 پرسش زیر جواب بدین

برای نیمه مهاجران :
چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث بشه که از رفتن منصرف بشین؟
چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی هست که وقتی اونجا رفتید ازشون با افتخار واسه اجانب صحبت می کنید؟

برای مهاجران :
چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث برگشتنتون بشه؟
چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی از سرزمین مادری تون به یاد دارید واسه افتخار کردن پهلوی اجانب!؟

خوب من در حال حاضر الان اینجام پس
جوابی واسه2 سوال اول ندارم
اما در مورد 2 سوال دوم ؛حقیقتش در حال حاضر چیزی وجود نداره که به خاطرش حاضر باشم برگردم ؛مگر به خاطر خانواده ام

در مورد دوم هم چیزی ندارم که بهش افتخار کنم ،مخصوصاً از زمانی که ایرانی های موقیم خارج رو دیدمم ...
حتی گاهی از ایرانی بودن خودم آزرده شدم
بگذریم
بحثش مفصله
هر کس خواست می تونه در ادامه نظر خوشو در این رابطه بنویسه

September 05, 2008

+21


couple of months ago, one of my dear friends wrote it for me,
Then i have written it on my calender to remind myself whenever i need !
and today i have just received the photo!
well,below is the full version!

"No one remains virgin in this world, as life fucks everyone!!
Consider your period which is a big reason to feel down very often monthly ..."

;)

August 10, 2008


این روز ها هم مثل خیلی از روزهای دیگه هی حرف می زنم
اما نه حرفهایی که تو دلم داره دیگه بد جوری تلنبار می شه
حالا باز ِکی و کجا و چطوری یه روز بترکم ... !؟

August 02, 2008

آی آدمها که در ساحل شاد و خندانید ...


بقول جیسم ؛ بازم "از اونامه" که یه چیزی رو گم کردم و بدجوری داره دیوونه ام می کنه
هیچی هم دیگه آرومم نمی کنه
...

کاش می شد گاهی مثل بچه ها بشینی رو زمین و پا بکوبی و بلند بلند گریه کنی و بگی که چی دلت میخواد ...؟!
...؟

پ. ن.وضعیت فعلی ام به وضعیت این بچهه اون بالا خیلی شبیه ؛
یه چیزی تو این مایه ها که گیرکردی و دیگه نمی دونی چه غلطی می تونی بکنی !؟!؟

July 30, 2008


خیلی وقته شدم دو تا ؛
یکی با تو و بقیه زندگی می کنه؛
یکی با خودم و رویاهام
...

...


دلم بغل می خواد
از اونا ...
امن
آروم
بی دغدغه
بی کلام

تا ابد
...

July 14, 2008

من هنوز زنده ام

یه چند وقتی به این تنهایی و خلوت احتیاج داشتم ؛ هنوزم دارم ...؟
از چند روز بعد از مریضیم و از بیمارستان برگشتن ؛ همش به این فکر می کردم که هم انرژی فیزیکی ِرفته رو باید دوباره به دست بیارم؛ هم انرژی روحی از بین رفته رو ... حالا چطوری وبهتره چکار کنم و چکار نکمنش رو نمی دونستم ؛تا اینکه خیلی ساده تصمیم گرفتم یه مدت کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم؛

تصمیم گرفتم دقیقا اونی باشم که اول خودم باهاش حال می کنم ؛ هنوز تو مرحله رکودم و خیلی تکونی به خودم ندادم
اما همین هم که بهش فکر می کنم هم حس خوبی بهم می ده ؛ از هر گونه استرس و عصبانیتی پرهیز می کنم
صیح به صبح از خودم می چرسم : خوب عسل امروز می خوای چکارا کنی؟!؟
حتی شاید گاهی همچین کار خیلی خاصی هم نداشته باشم ؛ اما با جواب دادن به این سوال یه جورایی مجبورم فکر کنم واقعاً انجام دادن چه کارهایی بهم انرژیِ می ده و انجام دادن چه کارهایی "فکر می کنم "بهم انرژی میده و اتفاقا نمیده ؟!؟
خوب البته تو این هیر و بیر(درست نوشتم؟!) به کاوه هم طبعاً زیاد گیر می دم
مجبورش کردم به جای اینکه همش نق بزنه که معمولاً کارهایی که دوست داره انجام نمیده ؛ بشینه فکر کنه و واسه خودش برنامه بریزه ؛ حتی اگر برنامه هامون به هم ربطی نداشته باشه
خلاصه از این زندگی بورینگ یکنواخت بد جوری زده شدم ؛ از این هم که هی کاترین بشینه بپرسه بین دوستان ، نفر بعدی کی بچه دار می شه هم یه جورایی حالم به هم می خوره
البته منظورم خودمه که اصلاً تو مود این حرفها نیستم وگرنه با نفس قضیه مشکل ندارم

خوب خُضعبلات بسه ، گفتم این چند خط رو بنویسم که بدونین هنوز زنده ام ، اگر چیزی ننوشتم ؛ نخواستم دری وری بنویسم
راستش تو مود نوشتن هم نیستم؛
وقت لازم دارم تا خودمو پیدا کنم ،
خیلی وقته لابلای روزمرگیه ِ زندگی یه جایی به اشتباه خودمو گم کردم؛ احتمالاً جایی جا گذاشتم
دلم واسه خودم بدجوری تنگ شده
...

June 23, 2008

yes, i am angry

she said to write down anything... then there you go

today is the 5th day that i couldn't go to work,since last monday!!!
having severe pain in my lower abdominal, after visiting my family doctor on Tuesday, going to walk in clinic on Thursday, and finally went to hospital yesterday and doing lots of tests, i got worse and worse and still they don't know what 's wrong with me and all these pain?!
you know what?!, fuck. fuck them all medical system in here.

this is me, since last Monday, staying in bed or running to washroom that's all i did...
what else ?! NOTHING !!
i guess if i stop saying anymore, at least you don't have to listen to all bullshit-angry feelings that i have right now...

June 12, 2008

Happy my Birthday

Well, today is my Birthday, i'm at work therefore have no access to farsi font,also do not have that much privacy to even check all my nice emails which my good friends has sent to me... but i have a good feeling and try to keep it,...

Anyway, since this morning the best thing that happened to me, was a text massage which woke me up ! made me surprise and supper happy :)
Thank you and you should know; you mean a lot to me...


love you all

cheers,Asal

June 02, 2008


از دیروز 100 دفعه دستامو نگاه کردم ... !!!!؟

این چند روزه گیر دادم به آهنگ "پل"گوگوش ، پشت سرهم گوشش می کنم ...

باید به یه دوست نازنینی ایمیل میزدم ؛از بس وسواس به خرج دادم که چی بنویسم ،هنوزهیچی ننوشتم!؟

یه خبر غیر منتظره (فکر کنم خوب) شنیدم ، هنوز باور نمی کنم ...

...

کلی حرف داشتم ، اما نمیدونم چرا پای کامپیوتر که نشستم همش پرید؟!؟!؟!؟!؟

May 28, 2008

فقط خاطره ...


آبی
آرامش
پا برهنه
رد پا

...

خسته
از سفر برگشته
پر از حرفهای نانوشته
پر از سکوتهای به زبان نیامده
پر از نگاه
پر از دلهره
...
برگشتم
بی هیچ احساس تعلقّی
تعلق نه به آنجا که بودم
نه به اینجا که می زییم
...
لبریز از ناگفته ها با رخوت سکوت را برگزیده ام
لبخند می زنم به چنان تظاهری که خود بر آن لبخند می زنم
و می نشینم به انتظار
...

May 11, 2008

...


I'm a lier,
a big one,
a good one,
But the lonely one,

Nobody believes me!?
...

May 08, 2008



گفتا: من آن ترنجم ؛ کاندر جهان نگنجم
گفتم : به از ترنجی ؛ لیکن به دست نه آیی

گفتا: سر ِ چه داری؟ کز سر خبر نداری؟!
گفتم : بر آستانت دارم سر ِ گدایی
...

May 06, 2008

...


من هم مثلِ تو
نازکتر از گُل و
ناگفته‌تر از سکوت،
بسيار شکسته‌ام.
...
و چقدر بی‌چراغ
از همين کوچه‌های خاموشِ‌ ناآشنا گذشتم و
يک شيرِ پاک خورده نبود
که مرا به اسمِ‌ کوچکِ خودم از خواب ِ گريه بخواند
بگويد هی گهواره به دوشِ بی‌منزل
تو هم انگار يک اتفاقی برايت افتاده است
که اين همه از خواندنِ دوباره‌ی دريا ... خسته نمی‌شوی !؟
...

April 24, 2008

Trio Joubran - joubran Oud

goosh kon, faghat goosh kon ...
bahat harf mizane...

April 14, 2008

من و شروع سال 1387


*
چند روز مونده به سال جدید و من انگار یهو یادم می افته ...
؛ فکر می کنم باید چکارا بکنم ... اوووووه ه ه کلی عقبم؛ نه سبزه انداختم ؛ نه واسه سفه هفتسین خریدی کردم ؛ نه خونه تکونی کردم ... وقت ندارم امتحان دارم و نمی خوام به چیز دیگه ای فکر کنم؛
چهار شنبه سوری مثل رسم هر سال که ایرانی ها تو "امبر ساید" پارک جمع می شن به کاوه اصرار می کنم شده یک ساعت هم یه سربریم خوبه ؛ بلکه یکم حس آخر سالی و بهار و اومدن عید رو حس کنیم ؛غزال با دختر کوچولوش اومده بود وبا اون چهره خندون به من هم انرژی داد ...
مثل پارسال ؛ روز و ساعت سال تحویل من کلاس داشتم و باید پروژه مون رو هم تحویل می دادم که استاد قبول کرد فرداش سر یه کلاس دیگه اش برم واون شب به همت مهسا و مهران قرار شد همه دور هم جمع شیم
...
اولین بار بود که سال تحویل خونه خودمون نبودیم
اولین باری بود که پای سفره مون یه دونه عکس هم فرصت نشد بگیریم
اولین باری بود که من حتی وقت نکردم بر خلاف سالهای گذشته از چند روز قبل سال گذشته رو واسه خودم مرور کنم
...
اما با همه اینا , با پررویی اینا رو به فال نیک گرفتم و
بقول هانی " ِتیک ایت ایزی " کردم و خندان سال جدید رو در حالی شروع کردم که تصمیم گرفتم اینقدرتوی "چراها" ی زندگی گیرنکنم و
بقول مهدی " کم نیآرم "و
بقول نازی هر وقت ناراحت شدم به خودم بگم : " این نیز بگذرد "؟

اون شب بعد از سال تحویل و رقص و روبوسی ؛ همه بچه ها رو مجبور کردم که از اتفاقات خوب و بد سال گذشته و از تجربه هایی که کسب کردن دونه دونه حرف بزنند و احساسشون رو با بقیه ِشر کنند واسه اینکه آسونش کنم ار خودم شروع کردم

همه چی خوب بود ... جای خیلی ها خالی بود ؛ یاد خیلی ها کردم؛ دلم واسه خیلی ها تنگ شد؛واسه خیلی ها دعا کردم ؛ ...
تو که زنگ زدی و گفتی لحظه سال تحویل یادت بودم ؛ ممممم ... کلی ذوق کردم ...؟

* آهنگ بالا هم یه هدیه کوچولو از طرف من به اسم
" ROMANCE " from an " ANONYMOUS "

April 11, 2008

حس خالص ِ بودن ؛ نه زنده بودن ...


کلی حرف دارم برات که نگفتم
اونقدر که تاریخ مصرف خیلی هاشون تموم شد ...؟
یاد اون قطعه شعری افتادم که موقع خداحافظی برام خوندی : حرفهای ما هنوز ناتمام ؛ تا نگاه می کنی وقت رفتن است ...؟

دیگه
"دلم" برات تنگ نمی شه ؛ اونم عادت کرده به رفتن ها؛ نبودن ها ؛ ...

دل هم خو کرده به این" گذشت زمان" و غرقه "نبض زندگی"که تو رو توی هر لحظه اش با خودش می کشونه و جلو می بره و
"فراموشی" که وقتی مادر بزرگ مرد , گفتن از نعمتعهای بزرگ خداست
اما انگار خدا من روکه می آفرید "فراموش" کرد اون رو به منم بده ...؟

* دلم واسه بچۀ درون خودم خیلی تنگ شده ؛ یه چند وقته بهونه نمی گیره !؟
انگاری گمش کردم !؟
شایدم باهام قهرکرده!؟ ...؟

March 20, 2008

سال نوت مبارک

نگاه کن
آرام تر
طولانی تر
دورتر
مهربان تر
ساده تر
.
.
.
فراتر
خالص تر

نگاه کن
...

March 14, 2008

مگ کارتی

همه‏چيز، گاه اگر كمی تيره می‏نمايد…

باز روشن می‏شود، زود

تنها فراموش نكن اين حقيقتي است:

بارانی بايد تا كه آفتابی برآيد

و ليموهای ترش تا كه شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهايی سخت تا كه از ما،

انسان‏هايی تواناتر سازد.

خورشيد دوباره خواهد درخشيد، زود

...

March 12, 2008

خیلی باحاله


بی مقدمه بگم
چند تا از پروژه هایی که الان تو شرکت دستمونه مربوط به سازه هتلهاییه که دولت مجانی دراختیار آدم های بی بزاعت و یا کم درآمد و معمولاً معتاد گذاشته که مثلاً از تو خیابون ها جمعشون کنه و سروسامونی بهشون بده ...
معمولا ً 100 سالی از عمر ساختمون گذشته و فقط "اسم هتل" رو یدک می کشه ! پس می تونین حدس بزنین چه وضع اسفناکی این جور جاها می تونن داشته باشند!! ... بگذریم
بی خودی نمی خوام کشش بدم
این عکس رو یکی از بچه ها وقتی رفته اونجا از در ورودی یکی از اتاقها گرفته ...
تازه تو اتاقاشون رو ندیدین
من از وقتی اینجا کار می کنم ، دیگه از فاصله 1 کیلومتری بوی ِگراس رو تشخیص می دم ...؟
...

March 08, 2008

دوستی


دوبار زنگ زده ... با اینکه گفته بودم" نمیتونم باهات حرف بزنم "؛

عین دوبارهم پیدام نکرد؛

گفتم که : بیزیم، کار دارم ،وقت ندارم ...
فاک یوعسل

...
اما آرومم
انگارهمه حرفامو زدم ؛
عین بچه ها صداشو که رو مسنجر تلفن شنیدم دلم آروم گرفت
ایمیلش بیشتر ...

February 28, 2008

حالا دیگه ساعت پنج واسه من یه حس و حالی داره که با تموم ساعتها و لحظه ها ی دیگه فرق می کنه


روباه گفت: کاش سر همون ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلاً سر ساعت پنج بعد از ظهر بیایی من از ساعت چهار تو دلم قند آب می شه و هرچه ساعت جلوتر بره بیشتر احساس خوشبختی و شادی می کنم.
ساعت پنج که شد دلم بنا می کنه شور زدن و نگران شدن....
اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدونم چه ساعتی باید دلم رو برات آماده کنم؟!؟...؟
...
لحظه جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ ! نمی تونم جلو اشکام رو بگیرم
شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودته. خودت خواستی اهلیت کنم.؟
روباه گفت: همین طوره
-آخه اشکت داره سرازیر می شه
+ همین طوره
- پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته؟!؟
+ چرا ؛ واسه خاطر رنگ گندم
...

February 25, 2008

: کیکاووس یاکیده


این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره راه می افتم
دوباره عاشقت می شوم
دوباره گم می شوم
...

February 13, 2008


درشکه ای می خواهم سیاه
که یاد تو را با خود ببرد
یا نه
نه
یاد تو باشد
مرا با خود ببرد
...

آویخته ام
از جایی که نمی دانم چیست
آویخته ام
از جایی که تا بیداری
یا خواب
یا آب
تنها فریادی ، فاصله است

...

کیکاووس یاکیده

January 28, 2008

جایی به من بدهید
دورترین دلتنگی آدمی با من است
گفته بودم
روزی باران دریا را خیس خواهد كرد
و تلخ ترین روز ماه خواهد رسید
و تلخ ترین تبخیر
آسمان را سیاه خواهد كرد
جایی به من بدهید
تمام دلتنگی آسمان با من است
گفته بودم
شبی ماه آب خواهد شد
و تمام پنجره ها غریب
و زمین تنها ، خواهد مرد
جایی به من بدهید
تمام تنهایی زمین با من است
گفته بودم روزی
...
جایی به من بدهید

January 20, 2008


کلافه ای ...

دلت یه چی می خواد ، ........خودتم نمی دونی چی!!؟
می خوای یه چی بشنوی ،.........اما نمیدونی چی؟!؟
یا شایدم منتظر یه اتفاقی!؟؟ ..........بازم نمیدونی چی!؟!؟
دیدی دلت میخواد یه چیزی ببینی ؟!....... اما ... نمیدونی چی؟ نمیدونی کی؟ نمیدونی کجا ؟ کِِی ؟!...

چرا نمیدونی؟!؟
اصلاً چرا دلت می خواد؟!؟
بگو نخواد
...

January 12, 2008

سال 1386


ه10سال پیش , سال 1376...؟
من ... هییییییییچ شباهتی با عسل ِاون زمان ندارم!؟!
نه افکارم ؛ نه دیدگاهام ؛نه خواسته هام ،نه دوست داشتن هام ... ، نه حتی چهره ام!؟!؟!؟....
انگار آدم دیگه ای رو تو آلبوم عکسم تماشا می کنم ...!!!
.
...

10 سال دیگه... سال 1396 ؛
فکر می کنی چقدر از عسلی که الان هستم باقی می مونه؟!؟
.10 سال دیگه کجام؟!
چکار می کنم؟!
به چی فکر می کنم ؟؟!؟
از این آدمهایی که الان تو زندگیم هستند , چند تا شون باقی می مونند؟!؟!؟ چند تاشون رو تا اون زمان دوست خواهم داشت؟!؟!
به چند تاشون همچنان فکر می کنم؟!؟

تو کدومشون هستی؟!؟
...

January 08, 2008

think of you ...



Month of May yet the sky is gray it's just another day
Since you're gone away and I think of you
All the rain would wash out the pain
And I thought in vain that joy would remain when I think of you

Time goes by and I never forget
And I think of you
Friends would say I may always regret
When I think of you

Latter-day seems to fade away I see some children play
And I start to pray not to think of you
And now the rain plays a sad refrain on the windowpane
As I try in vain not to think of you

Time goes by and I never forget
And I think of you
Friends would say I may always regret
When I think of you

A lovers walking hand in hand
Running as fast as they can remind me of you
Those who believe that hearts can mend
And are together till the end remind me of you

Latter days now has gone away when it finds its way

Till the break of day as I think of you
Still the rain seems to cry in pain with that same refrain
As I try again not to think of you
...

P.s. one of my dear friend asked me how i found this song and who is the singer?!
mmm, i have heard it once from the radio in the car and i loved it, his name is "Gregory charles " a canadian from Quebec ...

January 05, 2008


whose chair is that?!?!
who is coming?!!or maybe not...

December 19, 2007

اینم بخاطر تو (!!)

اینم ابتکار امسال رئیس شرکت ماست واسه کارت تبریک کریستمس (همونی که کلاه کپ مشکی سرشه)
از همه خواسته بود که قیافه ها موقع عکس گرفتن باید جدّی باشه. حالا مگه می شد نخندی وقتی میدونستی واسه چی دارن ازت عکس می گیرند و بقیه واستادند و نگات می کنندو منتظرند تا خندت بگیره!
بماند که بقول جک (همون رئیسمون) ، اندرو( کسی که لبخند زده )؛گند زده به عکس ...

حالا یه توضیح بدم که کسی مثل بعضی از اونهایی که کارت رو دریافت کردن، دچار سوءتفاهم نشن
قالب اصلی این تصویر برگرفته از یه سریال معروفه که چند وقتیه از تلویزیون پخش می شه به اسم "هیروز" یا همون "قهرمانان" و بعضی از آدمهای توی عکس از جمله اون دو تا دختر ِهات ِجلویی؛ از شخصیتهای سریال هستند :)

آخه از وقتی این کارت رو برای ملّت فرستادند، خیلی ها شدیداً ابراز علاقه مندی کردند که واسه شرکت ما کار کنند
...

پ . ن. درسته اینو گذاشتم یکم بخندیم ؛ اما لطفاً کسی روی عکس زووووووم نکنه و واسه قیافه من کامنت بگذاره ؛که کلامون می ره تو هم ؛ گفته باشم ...
هاشین خان، روی سخنم با جنابعالی هم هست ، بعله ...؟

November 29, 2007

ٍExit



همه خواسته من از تو تمام اون دقایقیه که با هم داریم خاطره می سازیم
اما تو اون لحظه که نمیدونیم !
بعداً میفهمیم
بعداً قدرشو می دونیم
بعدنی که دیگه دیر شده
بعدنی که نه تو هستی ؛ نه من
...
دلم یه قهوه تلح دیگه می خواد
کنار همون پنجرهه
اینو گوش کن:؟
"the lonely sheperd"
...
این روزا
این روزا؛ روزای غریبی اند

دیگه ازخودم می ترسم
از خودم و دیوونگی هام

تو هم اون بالا نشستی وفقط نگام می کنی
هیچم بروت نیاری من چه غلطی می کنما؟!؟
...


دیگه حتی سردمم نیست
بی حس ِبی حس

دنبال در خروج
...


November 03, 2007


عصیان بزرگ خلقتم را
شیطان داند
خدا نمی داند
...

October 14, 2007

Hurt



Some days I feel broke inside but I won't admit
Sometimes I just wanna hide 'cause it's you I miss
...


October 06, 2007

سرود آشنایی

...

کیستی که من
این گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم!؟

کلید دلم را
در دستت می گذارم
نان شادی هایم را
با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
برزانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم؟

کیستی که من
این گونه به ِجد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم؟!؟

احمد شاملو

September 18, 2007

Sebastian monzani

Ok, still I'm in...
little by little, i feel safe and that sounds good
this time it's all me you can see ,you can feel, my real "me" ...
I wrote to a friend,without asking for anything and she gave me everything she could,
little by little,I feel safe and that sounds good

...
دیگه منتظرمعجزه نیستم
دیگه ساعتم رو نگاه نمی کنم
دیگه قرارنیست عاشق بشم
دیگه رویا بافی نمی کنم
مثل یه دختر بچه کوچولو که رازی رو تو دلش داره ؛ هی لبم رو گاز می گیرم که به هیچ کی حرفی نزنم
آروم گوشه همون پنجرهه نشستم , چشمامو بستم و صورتت رو مجسم می کنم
...

منتظراتفاق هستم
اتفاق یعنی "بودنت"؟
...

September 10, 2007


Sheba said:
It was easy...,
like having another drink
when you know, you shouldn't ...

September 04, 2007

حالا که مستی از سرم رفته
برای اولین بار از نقشی که دارم می ترسم

اون لحظه که گفتم تو بازی ام؛ ِاکسایِتد بودم
اما الان ...
می ترسم
از ِهرت شدن می ترسم
از ریسک کردن
از "از دست دادن " می ترسم
...
هنوز اول بازی بودم
یهو " آل این " کردم ؟!؟
...

می ترسم

August 26, 2007

همه چی بازیه


همه چی در حدّ یه بازیه
و تو بازیگر اون بازی هستی
بازی ای که بخش بزرگی اش فقط تو تصورته
تصوری که گاها ً اونقدر قویه که به باورت تبدیل شده
ولی اشتباه نکن
تو فقط بازیگر بازی ای هستی که خیال می کنی واقعیه
و خیال می کنی نقش اول رو داری


"همه چی بازیه"

بازی ای که دیر یا زود تموم می شه
...

August 09, 2007

تو این چند روز ...


تو این چند روزهِی می خواستم چیزی بنویسم ؛دستم به نوشتن نمی رفت

تو این چند روز دو تا مسافرت خوب رفتم
... کلی به چیزای مختلف فکر کردم
... بیشتر از 500 تا عکس گرفتم
... با یه دوست صمیمی کلی حرف زدم
... به آی پادم دست نزدم
... دیگه دلتنگی نکردم!!
... سعی کردم به همه لبخند بزنم
... یه خبر خیلی بد شنیدم ؛که هنوز باورنکردم؟!؟!؟!؟! ...؟
...100 تا سوال از خودم پرسیدم ...
... یه خط کتاب نخوندم
... کلی ساکت بودم و آدمها رو از دور تماشا کردم
...
مهسا و مهدی از امریکا اومدن و تا پس فردا شبش نخوابیدیم
... سعی کردم به ساعتم کمتر نگاه کنم
... گاهی غروب آفتاب رو بد جوری حس کردم

تو این چند روز
... مثل خیلی از روزهای دیگه ، بازم زندگی کردم

July 22, 2007

...


They just left...
I am too upset to express my feeling,
Need time to be healed.
Honestly, I never thought that I might have such a feeling for anybody anymore ...

That has a long story ,why i have decided not to get this close,
and i had 1000 reasons for that which now,... all are gone !!!...

I would say, this is "love and to be loved"which i live to get there,
I would say, this is "the life" that like a river takes you anywhere,
or whatever you name it!

I should be happy that ,
still there are some souls which make your heart bitting for them and
you 're gonna miss them for thousand years.

July 15, 2007

عکاس :کاوه

حرفی واسه گفتن ندارم
مخصوصا ً تو این لحظه ...
فقط نمی خواستم هر وقت وبلاگم رو باز می کنم،این پست آخرم رو ببینم
همین
شاید چند تا اپیزود (بقول هاشین) کوتاه از فکر هام بنویسم؛ البته نه از همه اش

* نمی دونم مامانم از کجا فهمیده که من یه جایی تو اینترنت چیز می نویسم
ایران که بوده هرچی از نازی خواسته؛ بهش یاد نداده
اینجا هم که هست خیلی وقتها راحت نیستم وقتی دور ورمه حتی وبلاگم روباز کنم ...؟


* دلم واسه خواهر کوچولوم تنگ شده که یه دل سیر حرف بزنیم؛
گاهی میترسم نکنه ببینمش ، تو ذوقم بخوره که اونم عوض شده !؟!؟!؟...؟

* دیشب خواب دیدم زلزله اومد و
من و یه عده تو کلاس گیر افتاده بودیم
تو اومدی ما رو نجات دادی
من اصلاً خوشحال نبودم ...


* در شرایطی که طی 2 سال گذشته بیش از 90 درصد دوستا و آشناهای هم سنم (در اینجا) بچه دار شدند و یا دارن می شن!؟!؟
من هیچ احساسی نسبت به این موضوع ندارم !!!
نکنه که من یه چیزیم هست !؟!؟ ...؟


* مثل ترک اعتیاد ؛دارم آروم آروم کنارت می گذارم
بدون اینکه خودتم بدونی
راستی تو چی می دونی؟!؟!؟
هیچی ... مطلق هیچی

* باز موهامو کوتاه کردم
خیلی ...؟

...