May 04, 2020


دیدی دلت یه چیزی می خواد اما نمیدونه چی؟ یا دلتتنگ شده اما نمی دونی برای چی یا کی مشکل من از اونجا شروع شد که فهمیدم چی می خوام ؛اما نمی تونم بخوام

دوست داشته شدن خیلی خوبه ؛ حتی اگر دیر شده باشه
جان اشتاین بک

April 23, 2020



!با تو هم بهشت رو دیدم, هم جهنم

April 09, 2020

I don't know who said this but it was so true and beautifully worded that i would like to post it in here:

"Maybe we now finally realize how nothing we are"

We fall asleep in one world and woke up in another,
Suddenly Disney is out of magic,
Paris is no longer romantic,
New York doesn't stand up anymore,
The Chinese wall is no longer a fortress
and Macca is empty
Hugs and kisses suddenly become weapons, and no visiting parents and friends becomes an act of love.
suddenly you realize  that power, beauty and money are worthless, and can't get you  the oxygen you are fighting for.
The world continues its life and it is beautiful. It only puts humans in cages. I think it 's sending us a message;

"You are NOT necessary. The air, earth, water and sky without you are fine. When you come back , remember that you are my guests, not my masters" 

April 05, 2020

Draft post from September 2011
درس این چند وقت زندگی
در زندگی کسی را استثناء قايل نشو ،چون این به معنی این نیست تو هم استثنای اونی


Now after about 9 years , I think I should take that lesson more seriously...


March 19, 2020


    This, too, will pass....

November 14, 2017

سی سالکی به بعد

Image result for sitting behind the window and drink coffee

سی سالکی به بعد
که عاشق شوی 
دیگر اسمش را نمی نویسی 
کف دستت 
ودورش قلب بکشی 
یا عکسش را بگذاری لای کتاب درسی ات 
وهی نگاهش کنی 
سی سالگی به بعد که عاشق شوی 
یک عصر جمعه ی زمستانی 
یک لیوان چای می ریزی 
می نشینی پشت پنجره 
و تمام شهر را 
در بارانی که نمی بارد 
با خیالش قدم می زنی

روشنک شولی

June 19, 2016

ساعت نزدیک سه صبحه و مثلا بیدارم که درس بخونم 

واسه اینکه خوابم نبره یه سریال میگذارم  پخش می شه اخه من تو سکوت مطلق نمی تونم درس بخونم 
 یه صحنه اش عاشقانه  بود
من رو به لحظه یاد خودم و گذشته خیلی دوری انداخت
  
 یهو یادم افتاد من الا ن  39 سالمه و  تا یک سال دیگه می شه چهل سالم 
 ...خودم باورم نمی شه داره می شه چهل سالم 
یادمه اون موقع ها یه کتابی می خوندم به اسم "راز زندگی یک زن"  و اون موقع سی سالگی واسه من خیلی دور بود

August 16, 2013

 چند سالی می شه یاد گرفتم منتظرنشینم کسی خوشحالم کنه یا کارخاصی برام کنه ، انتظارم از آدمها خیلی پایین اومده خوب البته به همون نسبت هم احساسم تغییر کرده 
  اینجوری خیلی چیزها فانکشن کرده ؛ دیگه " حساس بودن عسل " چندان معنی نداره
   اما چیزی که محکم داره مقاومت می کنه و واسم گاهی مساله ساز می شه " زن بودنمه"  که همچنان پای خواسته ها ش واستاده
و هیچ جور راه نمی اد...





     

February 22, 2013

بده آدم به نقطه ای برسه که دلش هیچی نخواد
  چند وقتیه هی سعی می کنم از این نقطه دور شم یاز می بینم دورش دارم پرسه می زنم   

February 13, 2013

می خوام غر بزنم

حرف واسه گفتن ندارم اما غر واسه زدن زیاد دارم 
خیلی وقته توفیس بوک دیگه دوست ندارم چیزی  ِشر کنم
میدونم علتتش آدمهای دورو برم هستند
به شدت دلم رو میزنند
نمی دونم این چه مرضیه که هر از گاهی این جوری میاد سراغ من!؟
هر چند سال یه بار به یه نقطه ای می رسم که اصلا تحمل دوستهای به ظاهردوستم رو ندارم و باید ازشون دور شم 
یا عوضشون کنم وگرنه حالم بد میشه
الان باز به اون نقطه رسیدم
 از آدمیزاد دل خوشی ندارم
کلا این چند سال اخیر صدقه سر بلاهایی که سرم آوردن نسبت به هر چی دوست و دوست داشتن و عشق و عاشقیه بد جور آلرژی پیدا کردم

     گاهی با خودم می گم شاید من باید یه روزی به این نقطه می رسیدم که به خریتم دیگه ادامه ندم
بگذریم
 .... گفتم که ، غر تا دلت بخواد دارم واسه زدن

January 24, 2013



 
متن بسیار خواندني از نویسنده نامشخص که توسط  سرکار خانم تهمینه میلانی بر روی دیوارشان در فیس بوک درج شده است
 
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی .....
 
ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.
 
دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
 
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. . اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند .وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
 
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:» من آدم زمختی هستم». زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها .
 
حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی ...

May 14, 2012

به بخت اگر باور داشته باشیم
هم امروز
یا هم امشب
آرامش فرا می رسد
تو را
و مرا
از این دم اگر لذت بریم
زندگی مان در دستهای ماست
و ما تنها
بار مسؤلیت مان را به دوش می کشیم
...

April 24, 2012

بعد از تو ...

و عشق یک بیماری بد خیم روحی بود ...

March 01, 2012


My life is meaningless without you ...

February 29, 2012


اوه ه ه ه ف
چقدر طول کشید!!!؟
بعد سالها بالاخره تونستم جرات يیدا کنم مثل آدم ...،مثل قبل ... آهنگ گوش کنم
بعد سالها بالاخره تونستم سیگارم رو روشن کنم و از خودم و تنهاییم فرار نکنم
بشینم گوشه مبل جلوی شومینه ،همون جای همیشگی ... آهنگ گوش کنم و نترسم
...

February 11, 2012

I never knew



Cause there is a side to you that I never knew, never knew
...

January 30, 2012

از عشق تا نفرت


زندگی همیشه یه چیزایی واسه سورپریز کردن آدم داره
یعنی همیشه غیر قابل پیش بینیه
شاید هم بخاطر اینه که ...همیشه یک پای قضیه می لنگه
همیشه ...

بعضی از رابطه ها واقعاً دور انداختنی هستن
اما این کار جسارتی می خواد که خودش اینو ازت گرفته!

خوشحالم که از زندگیم پاک شدی
تو بزرگترین اشتباه زندگی من بودی
و خوب البته بزرگترین و تلخترین درس سخت زندگی من
که باید بالاخره پاس می شد
...
الان دیگه خوشحالم ؛ حتی زخم ها هم التیام یافتند
...
اما هنوز نمی دونم با حفره سیاهی که درونم کندی چکارکنم
...

October 11, 2011

فقر

فقر
ميخواهم بگويم ......
فقر همه جا سر ميكشد .......
فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ......
فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......
فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......
فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......
فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....
فقر ، همه جا سر ميكشد ........
فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..
فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است
...
دکتر شریعتی

September 12, 2011

زندگی و فاک َفنا


می دونی ؛ هی یادم می ره که زندگی قرار نیست واسه همه سرازیری باشه ، واسه بعضی ها فقط سربالاییه!
یا مثلاً هی یادم می ره که معمولاً هر چقدر بیشتر زور بزنی و خودتو جر بدی، کمترنتیجه می گیری!
اصلاً انگار خدا بعضی ها رو آفریده که خوشبخت باشن بدون اینکه حتی واسش تلاش کرده باشن و یا حتی قدرشو بدونن
بعضی ها رو هم آفریده که اون بعضی های اول رو نگاه کنن و حسرت بخورند و خدا رو شکر کنن بدتر نشد!

اینجانب هنو نمی دونم تو کدوم دسته ام ، اما می دونم ِجر زیاد خوردم
...


September 02, 2011


بد جوری از آدمها زده شدم
هیچ مدل حوصلشونو ندارم، یعنی حوصله ادا واصول و خودخواهی هاشونو...
راست می گفت که :
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما ...

الان کاملاً به حقیقت این حرف رسیدم
دلم می خواد یه مدت تنها باشم
قرار هامو با همه ،یه جورایی یا کنسل می کنم یا اگه نتونم، می رم اما خفه خون میگیرم و برمی گردم
فاصله
گاهی فاصله لازمه

دلم هیچ کس رو دیگه نمی خواد

August 25, 2011

سلام

اینجا بو یجورایی می خواستم واسه همیشه بگدذارم کنار
مثل خیلی چیزای دیگه که تو این مدت واسه همیشه گذاشتم کنار
واسه همین حتی سراغش رو هم نگرفتم ،
انگار این وبلاگ بوی گذشته ای رو میداد که واسه ابد میخواستم فراموش کنم
...
چقدر تغییر کردم! چقدر عوض شدم ! خودمم باورم نمی شه! متاسفانه بیشتر منفی ...!؟

مادر شدم ... و دوباره دل بستم
کم حرف شدم ، اما خوشحالتر
تنهاتر شدم ، اما راضی تر
دیگه دنبال هیچکدوم از چیزایی که قبلا بودم ، نیستم!؟ عجیبه نه؟!؟
مسن تر شدم
حتی گاهی حس می کنم پیر شدم
جدی می گم

بگذار با یه اعتراف تموم کنم
تو زندگی ،همیشه آخر هر ناراحتی و بیشامدی به خودم می گفتم ؛ شاید لازم بود ... شاید درسی باید می گرفتی!..
اما اینبار فرق داشت، ...
خیلی سخت بود، خیلی درد داشت، خیلی طول کشید ... درس رو گرفتم ،اما
اما شک دارم می ارزید به اینهمه ...!؟
از من واقعا یه آدم دیگه ساخت، شاید منفی ، نه،؛ واقع بین
هر چی که هست
چه خوشم بیاد ،چه نه
من عوض شدم
خیلی
دلم واسه اون عسل خیلی تنگ می شه
احساس می کنم تا ماه ازش فاصله دارم
اما رو زمین زندگی گمش کردم
...

شاید دوباره بنویسم

October 07, 2010

سودای تو را بهانه ای بس باشد ...




تا با غم عشق تومرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نچنین زار که این بار افتاد


چقدر عاشق آهنگ و شعر و خواننده اش بودم و هستم
چقدر که باهاش زندگی کردم
...

July 26, 2010

please
please just tell me
how can i get rid of my fuckkkkking dreams

hey asshole,
i do not want to see you even in my dreammmmmmmmmmmmmmmsss!!

capiche?

June 07, 2010


از سال گذشته بدم میاد
به طرز احمقانه و کودکانه ای
ازش فرار می کنم
حتی تو فلاش بک های لحظه ایم
عکاس : کاوه


همیشه به خودت می گی این تموم بشه ، ال می کنم بل می کنم.
مثلاً درسم تموم بشه ، فلان چیز رو بخرم ؛ کارم ال بشه ؛ یا از فردا ، یا از همین هفته ...
همیشه همه چی رو به یه مفطع زمانیی عقب میاندازیم که هیچ وقت نمی رسه

با این همه ، فکر کن من باز هم منتظرم !!؟

April 23, 2010

عکاس : Paul Politis


بیا با من مدارا کن
...
بیا از من حکایت کن
...

March 23, 2010

سال نو مبارک


سال 1388 و 2009 با همه مزخرف بودن هاشون بالاخره تموم شدن
بد جوری نیاز دارم سال جدید سال خوبی برام باشه
دلم روشنه ، اما دیگه بهش اعتماد ندارم

امیدوارم واسه همون سال خوبی باشه

March 08, 2010

خسته ام از انتظار


چی بگم؟
می خوام بگم .... همونایی که !! امروز گفت
...

December 01, 2009


دیدی یه سری چیزها رو می خوای فراموش کنی ، یا اصولاً باید فراموش کنی ؛ اما هی یه چیزی می شه فلاش بک می خوری درست به همون نقطه!؟!
دیدی یه سری خاطره ها رو پاک کردی یا دیگه نمی خوای اصلاً مرور کنی ؛ اما هی یه چیزی پیش میاد و یادت می افته؟!؟!؟
داری تمام زورت رو می زنی و سعی می کنی که فُکوس کنی تو زمان حال، اما مثلاً اون آهنگه رو میشنوی ... ، یا مثلاً آدرست رو گم کردی و نگاه می کنی می بینی اسم کوچه ای که توش گیر کردی .... یا آی تونزِ لعنتی رو باز کردی و رادیو اینترنشنال می خوای گوش کنی (کاری که هزار بار قبلاً هم می کردی) یهو اَوت آف نو وِر اسم خواننده آهنگه اسمی که دیگه نمی خوای بشنوی ؛ اسمی که احتمال شنیدنش تو آی تونز یک در میلیونه ... اما این یک در میلیونِ لعنتی واسه تو اتفاق می افته ....از این اتفاق ها بار ها برات پیش اومده ؛انگار گاهی یه سری چیزها عمداً پیش میاد که تو رو با خودش ببره به اونجا که نباید...!؟ یه جورایی که دیگه شک می کنی که شاید یه نیروهایی تو طبیعت بر علیه تو وجود داره...!! نمی دونم ...
امروز من رسماً به وجود شیطان اعتقاد پیدا کردم
باور کن!!
وگرنه مگه می شه همه اینها تصادفی باشه !؟!؟
یا مگه میشه من اینهمه بد شانس باشم!!!؟؟!؟
هان!!!!؟؟؟؟؟

November 29, 2009


می خواستم بگم
چند وقتیه از شعر گریزونم
از هر چیزی که احساسی باشه گریزونم
از هر چیزی که با دل سر و کار داشته باشه ، گریزونم
دیگه هم برام مهم نیست چرا و از این حرفها
دیگه هم نمی خوام چیزی رو فیکس کنم
همین
همین رو می خواستم بگم

November 27, 2009

از نو

دیدی یه چیزایی رو هیچ وقت نمی ری سراغشون ،اما بازم حیفت میاد بریزیشون دور!؟!؟

یه مدتیه گیر دادم به هر اونچه که دلم نمی اد یا حیفم میاد بریزمش دور ویاهز چی که به گذشته مربوط می شه... می خوام همه رو بریزم دور ، از نو دوبار ه شروع کنم ؛ از نو دوباره خاطره بسازم ؛ زندگی کنم ...؟

November 02, 2009

من به تنهایی


می گه: باید دیپ اون پایین توی دلت، وجودت ؛ خودت خودت رو دوست داشته باشی
می گم: یعنی چی؟
می گه : خودت ، به تنهایی ؛ جدا از مَتریالهای دورت ، مثلاً جدا از دارایی هات، جدا از شغلت، جدا ازخونه ات یا ماشینت و و و
حتی جدا از روابط اجتماعی ات، جدا از عشقت به دوست پسرت یا شوهرت یا حتی بچه ات
تو بدون اونها باز هم معنی و هویت داری و کلی ارزشمهایی تو وجدت داری که باید بهشون بها بدی...

خلاصه خیلی چیزهای دیگه گفت که فکر می کنم باید راجع بهشون فکر کنم تا بفهمم بنده خدا چی زور می زد به من بگه
اَکچولی تا همین جاش هم کلی من رو به فکر انداخت

من چی ام ؟ بدون آپارتمانم ؟، بدون لاوِ زندگی ام ؟، بدون کارم؟، بدون خانواده ام و و و
آیا بدون اینها من هنوز هویت دارم ؟ آیا من هنور وجود دارم؟ آیا هنوز در من چیزی هست که ارزش ادامه دادن ، تلاش کردن ، شاد بودن و در نهایت زندگی کردن داشته باشه؟!؟
...

October 29, 2009

....


خیلی وقته دنبال مفهوم " شادی " می گردم،.... به اون سادگی هم که فکر می کردم نیست ؛
الان چیزی که بیشتر بهش فکرمی کنم مفهوم انرژی و منبع بدست آوردن انرژیه ...
اینکه در طول روز یا هفته یا حتی ماه ، ما از چه چیزایی انرژی می گیریم یا از دست می دیم ؛ یا اینکه باید بگیریم و نمی گیریم!؟!
اینکه چیا واقعاٌ انرژی دهنده هستند ، یا اینکه ما به غلط فکر می کنیم داشتنِ یه سری چیزا به ما انرژی می ده و لازمه احساس خوشبختیه
...
گاهی مطمئن نیستم چی درسته ، چی غلط...
می فهمی چی می گم؟
نمی دونم اصلاً اینهمه تقلا واسه فهمیدن یه سری چیزا لازمه یا همون بهتره مثل 99% آدمها اصلاً فکر نکنی "از کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود"؟!؟

October 27, 2009

از فروغ


...
من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند
او مرا تکرار خواهد کرد
...

October 08, 2009

آدم وتنهایی هاش


دوست نداشتن پائیز بهانه ای شده واسه دوباره سیگار کشیدن و تو نور شومینه به گیتار جیپسی کینگ گوش دادن
دوست نداشتن پائیز بهانه ای شده واسه داشتن حس دلتنگی ؛ حس هایی که دیگه نمی دونم چکارشون کنم
دوست نداشتن پائیز بهانه ای شده واسه دوباره سکوت کردن

روزهای پائیزی


نمی دونم چرا...
اما دلم گرفته...خیلی....
نمی دونم هم چی می خواد ، یا چرا گرفته ...

همین
:(

October 01, 2009

آغاز

دقیقاً حس آدمی رو دارم که از نو دوباره شروع کرده؛ خیلی سخت، تلخ ...اما از نو
تصمیم داشتم دیگه اینجا ننویسم ؛ مثل دفتر خاطراتم که گذاشتمش کنار
مثل خیلی از چیزاهای دیگه که این چند وقت گذاشتم کنار
احساس سبکی می کنم ... اما با درد
دردی که روز به روز کمتر شد ؛ .... اما هنوزهست
و با اینکه هنوز هست ، اما خوبم
بهتراز قبلم
خیلی بهتر
حتماً باید اینهمه درد و می کشیدم تا بی این نفطه برسم
نقطه آغاز
...

August 07, 2009

....

هی می خوام بیام اینجا بنویسم ، هی یه چیزی میشه تمام حال و حوصله من از بین میره
این هفته هم باز یکی از سخت ترین و تلخترین روزهای زندگی ام رو تجربه کردم
میگن زندگی سر بالایی وسرازیری زیاد داره،...
میشه بگین کی سرازیری می شه؟!؟

خسته ام
....

July 17, 2009

when life sucks sometimes...

dashtam ye sale gozashte ro vase khodam morur mikardam...

khob, teye yek sale gozashte mariz nashode boodam ke shodam,ta hadi ke karam be 1 hafte bimarestan keshid...
tasadof nakarde boodam ke kardamo bade 8 mah hanuz nemitunam mese sabegh rah beramo bedoam!
ye seri masaele ehsasi baram pish nayumade bood ke umad,o halamo hesabi ja avord!

khob nemidunam chera fekr kardan zaheran kheil vazam khub boode, goftan bezar ye hale dige behesh bedim ke colecsionesh kamel she,

az hamuni ke mitarsidam akhar saram umad, ...unam tasire rokude eghtesadie jahani be ruye kare mane bichare, .... ke unam ehtemalan ta 2-3 hafteye dige asaresho amighan ru mano zendegim mizare...
bad migan boro khoda shokr kon ke... ke chi!!! ke zende am!!?

(ino daram sare kar minevisam beram khune vaht konam dobare farsi typesh mikonam)

July 15, 2009

for myself

From "little children" movie:

you couldn't change the past,
but the future could be a different story,
and It has to start somewhere...

It has to start somewhere, Asal!

July 12, 2009

موو آن کردم
درد داشت
خسته ام کرد
...
می خوام شروع کنم ، از اول ...
می خوام دوباره زندگی کنم ؛ به سبک خودم ... واسه خودم
تو یه کتابی چند روز پیش خوندم : پیری رو همیشه از خودت دور می دونی ؛ اما تو چهل سالگی یهو می بینی هنوز همون دختر بچه پونزده ساله ای هستی که فقط یه کم دور چشمات چروک شده وموی سفید داری و دیگه نمی تونی پله ها رو سه تا یکی کنی و.... از همه بد تر بار خاطره هاست که رو دوشات سنگینی می کنه ... !؟

خاطره ها،
خاطره ها،
...
زمان لازم دارم ؛ ... خیلی

June 07, 2009

photo by: Sorin Vidis



i neeeeeeddddd to move on,
this time i am damn serious , ... but still too scared to ...

May 01, 2009

من و خودم

بعد مدتها می خوام استراحت کنم یعنی فکری ... اونقدر اینکار و نکردم که یادم رفته چجوری؟!؟
خسته ام ،‌ اما نه از نو حادش ... دیگه دنبال چیزی واسه جایگزینی نمی گردم ، ... ، بازم همون حال و هوای تکراری اومده سراغم ...
دلم واسه خودم تنگ شده .... خیلی ....
دکتره هم بهم گفت : یه برک به خودت بده ، ... یکم فقط به خودت فکر کن ، خود خودت !
گفتم یعنی چی؟
گفت:
خودت و خوشحالی هات
خودت و توانایی هات
خودت و دلخوشی هات ...
...

بلد نیستم ، یادم رفته !؟
...

April 09, 2009

بازی های زندگی

اعتیاد / عادت / وابستگی ...

ترک اعتیاد چقدر سخته !!! ، حالا به هر چیزی و هر کسی و هر کوفتی فرقی نمی کنه ...
قشنگ درد داره ... تو همه وجودت
...

April 03, 2009


آدمها میان و می رن ، قرار نیست تا ابد بمونند !

هر وقت این واقعیت رو پذیرفتی، می تونی ادعا کنی یه چی یاد گرفتی!!

با خودمم

March 31, 2009

سال جدید با فکر های جدید ، یا حماقتهای جدید !؟...

همه چی اینجاست. کجا؟ اون بالا؛ "ذهنت " رو می گم . همه چی به اون بستگی داره ... تمام زندگی
اینکه اصلاً چطور ببینیش و برای خودت تعریفش کنی ! زندگی رو می گم . باور کن
میتونی تمام زندگیت فقط رویایی باشه که خودت انتخاب کردی
میتونی تمام زندگیت سیاه سیاه باشه و ازش متنفر باشی
باور کن خیلی چیزا به این بستگی داره که "تو" چطور ببینیش! و"تو" چطور تفسیرش کنی !به همین سادگی
اما اصلاً کار ساده ای نیست که به این باور برسی ..!

می تونی ؛ خیلی کارها می تونی بکنی , اما نه هر کاری و نه هر زمانی ...
به قول پادشاهه تو کتاب شازده کوچولو: هر چیزی به موقع اش
...

March 24, 2009

سال نو همگی مبارک

February 19, 2009

خواب خودمو دیدم


کنار ساحل نشسته و داره با حساسیت خاصی با شنهای سفید ساحل واسه خودش قلعه می سازه
تو دنیای خودش چنان غرقه که زمان و مکان رو از یاد برده ...
هنوز ساختن قلعه اش کلی کار داره ؛ هوا دیگه تاریکه اما همچنان مشغوله و خسته نیست

موج بلندی میاد همه چیو با خودش می بره ...؟

February 16, 2009

روز اول هفته ...

صبح پاشدم دوباره چشمهای پف کرده ...
دیرتر از همیشه اومدم سر کار و روز اول هفته رو در نهایت خستگی شروع کردم .
مغزم پر بود از حرفهایی که شنیده بودم و حرفهایی که نگفته بودم ...
ایمیلم رو باز کردم و واسه دوستی که نگران حالم بود و طی چند روز ویک إند ۱۰ تا ایمیل بهم زده بود ، شروع کردم به نوشتن حرفهایی که احتمالاْ دوستم هم از شنیدنشون دیگه خسته شده ...
ایمیل رو که پر حرفهای تلخ به زبون نیومده بود براش سند کردم
ساعت ۱۱ بود و هنوز من کارم رو شروع نکرده بودم و انرژی و رمقی هم واسه شروع کردن نداشتم !
دیدیم اینجوری نمی شه
اینجوری بخوام پیش برم , کارم رو از دست می دم که هیچ ، سر از تیمارستان در می آرم ...

شروع کردم به تمیز کردن میزم , کانال رادیو یی که موسیقی آرومی پخش میکنه رو انتخاب کردم و واسه خودم یه چایی ریختم و دو تا نفس عمیق کشیدم و تو دلم گفتم : مرد شور همه اونایی رو ببرن که تو رو به این حال و روز انداختن ، فقط به کارت فکر می کنی ...
(دیودیت پروژه ام جمعه گذاشته بود! و من هنوز ۴۰-۵۰٪ اش رو انجام دادم !)


و اینجوری دوباره روزم رو شروع کردم
...
الان خیلی حس بهتری دارم

February 06, 2009

« من »

چند روزه دارم دنبال واژه ای می گردم واسه توصیف حس الانم واسه خودم !
مثل « تموم شدن »
نه‌ ، مثل « پوست انداختن »
هر کی میگه چطوری؟ می گم: دکمه پاز رو زدم واستادم تماشا !!
تماشای خودم از بیرون، کار سختیه ، یعنی وحشتناکه !!!
باورم نمی شه ، این منم !؟ چقدر عوض شدم؟!؟!
از ٍکی ؟

چطوری؟

چرا؟؟؟؟؟

January 28, 2009

این روزها و پوچی مطلق

این روزها، امان از این روز ها
یه روزهایی بی دلیل خوبم ، یعنی بد نیستم ؛ یه روزهایی بی دلیل اصلاْ خوب نیستم، یعنی خراب ِ خرابم
اینکه دیگه کنترلش دست خودم نیست بیشتر از هر چیزی آزارم می ده
حتی دیگه نمی دونم چی می تونه خوشحالم کنه حتی اگر اون چیز غیر ممکن باشه
. می گه : تقصیر خودت که همه تخم مرغ هاتو گذاشتی تو یه سبد
.. می گه: سعی کن مثبت فکر کنی (حالا تو این برههوت فکر مثبت از کجام بیارم احتمالاْ مشکل خودمه).
... می گه : پاشو بریم بیرون یه هوایی بخوره به کلت بلکه درست شه

نمی دونم ... دیگه هیچی نمی دونم
فقط می دونم تا مرز دیوانگی فاصله چندانی ندارم
دلم میخواد فقط یه چند وقتی از این دنیا و همه مسايلش می تونستم مرخصی بگیرم
انرژی واسه ساختن یا حتی خراب کردن هیچ چیزی رو دیگه ندارم
حتی دیگه حال ندارم بگذارم و برم
...

می بینی چقدر خالیه حرفام ؟
واسه همینه دیگه نمی نویسم ...
یعنی ننویسم بهتره
الانم نوشتم تا بلکه واسه چند ساعت هم که شده این فکرها از ذهنم بریزن بیرون و راحتم بگذارن
...
دیگه مطمئن شدم خودم و روياهام رو یه جایی یا تو یه زمانی گم کردم



پ . ن. مرسی مانا جان که اینجا رو واسه فارسی نوشتن بهم معرفی کردی

January 19, 2009



Do you think we gonna forget today and move on? !?!?!
I hope not...

January 18, 2009

  • ye bar ham ke hesse neveshtan dashtamo, vaght dashtamo, ruho ravanam ye kam sare jash bood in computere lanati fonte farsi nadare!!!!
  • zendegie in rooza vase man dorost hekayate un rubahast tu ketabe "shazde kuchulu" ke hamishe ye paye karesh lang bood! ... hala ke dige be manie vagheyie kalame ye pam ta etela e sanavi lange!!!
  • tasmim gereftam, ke dige vase khodamo zenedgimo donya o akhaeratam hich tasmimi nagiram; be zabane khodi, tasmim gereftam dige hich gohi nakhoram, ...
  • mige : life sucks. tu delam migam : are ba to hame chi sucks...

Isn't it so cooool?

November 17, 2008

stupid part of me....

you are here,
in me,
deep inside me,
In my stupid heart which is still beeping,
...
you know how many times i have tried to kick you out and i couldn't?!

why?
why i just can't give up every thing ?!

November 07, 2008

November 4th , 2008


برای هزارمین بار دنبال یه برگ کاغذ سفید زیر خروار کاغذ های روی میزم می گردم و می خوام بنویسم , نمی دونم از کجا شروع کنم ...
دو جمله می نویسم و استاپ می کنم ...
چند روز شلوغ پلوغ و داغونی داشتم ، خیلی وقت بود تا به این حد تو زندگی ام قاطی نبودم ...
گاهی حس شیرینی رو تو ذهنم مزه مزه می کنم و می رم یه جای دورِ دور، گاهی حس تلخی رو تو دلم می چشم و یهو می زنم زیر گریه ...
نپرس چرا، که دیگه مهم نیست چرا، دیگه هیچی مهم نیست ، بزرگ نیست ، پایدار نیست ...
فکر می کنی می دونی چی می خوای ، اما نمی دونی؛
یعنی فکر می کردی میدونی ...؟

October 10, 2008

my newest most favorite movie...





After a long time i have watched a movie and really enjoyed that, i loved it.
i love the music, the environment and the city and every single dialog in it...

September 21, 2008

دوستت ندارم اینقده نزدیک
دوست دارم همون دور باشی
از دور وایستی و من رو تماشا کنی
دور،
خیلی دور ؛ اما خیلی نزدیک
...

after all...

...
She is tired of smiling madly
Until silence becomes very silently
A noise in her mind

After all she has nothing inside
No good to give
No meaning to live
The mist engulfed tonight
Every single star
...

September 20, 2008

...

خواب دیدم
شب بود
تنها ایستاده بودم وسط یه جایی شبیه پارکینگ یا شایدم ترمینال ؛ درست یادم نیست
تنها ؛ یه جورایی که انگاری همه رفتن و من رو جا کذاشتن !
ناراحت بودم , اما برای اولین بار از تنهایی نمی ترسیدم، بیشتر ناراحت بودم ،خیلی ناراحت ...
تاریک بود ،
...
صحنه بعد نمی دونم چطوری تنها سوار اتوبوسی شده بودم که داشت میرفت کرمانشاه !!
به بُردِر رسیدیم (بُردِر کانادا و امریکا بود!!)
دو تا افسر من رو به همراه چند تای دیگه پیاده کردن واسه بازجویی ، اما بردن یه جای دیگه که معلوم بود واسه بازجویی نیست
تا ته قضیه رو خوندم چی منتظرمه ... ، اما بازم نترسیدم! بیشتر ناراحت بودم
خیلی ناراحت ،
غرق بودم تو چراهای خودم:
چرا منو جا کذاشتن؟
جرا نفهمیدن من نیستم؟
چرا نبود منو حس نکردن؟
چرا من رو ندیدن؟
چرا...؟

September 11, 2008

نظر خواهی

از طرف امیر خان به بازی سرزمین مادری دعوت شدم که برای شرکت در این بازی باید به 2 پرسش زیر جواب بدین

برای نیمه مهاجران :
چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث بشه که از رفتن منصرف بشین؟
چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی هست که وقتی اونجا رفتید ازشون با افتخار واسه اجانب صحبت می کنید؟

برای مهاجران :
چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث برگشتنتون بشه؟
چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی از سرزمین مادری تون به یاد دارید واسه افتخار کردن پهلوی اجانب!؟

خوب من در حال حاضر الان اینجام پس
جوابی واسه2 سوال اول ندارم
اما در مورد 2 سوال دوم ؛حقیقتش در حال حاضر چیزی وجود نداره که به خاطرش حاضر باشم برگردم ؛مگر به خاطر خانواده ام

در مورد دوم هم چیزی ندارم که بهش افتخار کنم ،مخصوصاً از زمانی که ایرانی های موقیم خارج رو دیدمم ...
حتی گاهی از ایرانی بودن خودم آزرده شدم
بگذریم
بحثش مفصله
هر کس خواست می تونه در ادامه نظر خوشو در این رابطه بنویسه

September 05, 2008

+21


couple of months ago, one of my dear friends wrote it for me,
Then i have written it on my calender to remind myself whenever i need !
and today i have just received the photo!
well,below is the full version!

"No one remains virgin in this world, as life fucks everyone!!
Consider your period which is a big reason to feel down very often monthly ..."

;)

August 10, 2008


این روز ها هم مثل خیلی از روزهای دیگه هی حرف می زنم
اما نه حرفهایی که تو دلم داره دیگه بد جوری تلنبار می شه
حالا باز ِکی و کجا و چطوری یه روز بترکم ... !؟

August 02, 2008

آی آدمها که در ساحل شاد و خندانید ...


بقول جیسم ؛ بازم "از اونامه" که یه چیزی رو گم کردم و بدجوری داره دیوونه ام می کنه
هیچی هم دیگه آرومم نمی کنه
...

کاش می شد گاهی مثل بچه ها بشینی رو زمین و پا بکوبی و بلند بلند گریه کنی و بگی که چی دلت میخواد ...؟!
...؟

پ. ن.وضعیت فعلی ام به وضعیت این بچهه اون بالا خیلی شبیه ؛
یه چیزی تو این مایه ها که گیرکردی و دیگه نمی دونی چه غلطی می تونی بکنی !؟!؟

July 30, 2008


خیلی وقته شدم دو تا ؛
یکی با تو و بقیه زندگی می کنه؛
یکی با خودم و رویاهام
...

...


دلم بغل می خواد
از اونا ...
امن
آروم
بی دغدغه
بی کلام

تا ابد
...

July 14, 2008

من هنوز زنده ام

یه چند وقتی به این تنهایی و خلوت احتیاج داشتم ؛ هنوزم دارم ...؟
از چند روز بعد از مریضیم و از بیمارستان برگشتن ؛ همش به این فکر می کردم که هم انرژی فیزیکی ِرفته رو باید دوباره به دست بیارم؛ هم انرژی روحی از بین رفته رو ... حالا چطوری وبهتره چکار کنم و چکار نکمنش رو نمی دونستم ؛تا اینکه خیلی ساده تصمیم گرفتم یه مدت کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم؛

تصمیم گرفتم دقیقا اونی باشم که اول خودم باهاش حال می کنم ؛ هنوز تو مرحله رکودم و خیلی تکونی به خودم ندادم
اما همین هم که بهش فکر می کنم هم حس خوبی بهم می ده ؛ از هر گونه استرس و عصبانیتی پرهیز می کنم
صیح به صبح از خودم می چرسم : خوب عسل امروز می خوای چکارا کنی؟!؟
حتی شاید گاهی همچین کار خیلی خاصی هم نداشته باشم ؛ اما با جواب دادن به این سوال یه جورایی مجبورم فکر کنم واقعاً انجام دادن چه کارهایی بهم انرژیِ می ده و انجام دادن چه کارهایی "فکر می کنم "بهم انرژی میده و اتفاقا نمیده ؟!؟
خوب البته تو این هیر و بیر(درست نوشتم؟!) به کاوه هم طبعاً زیاد گیر می دم
مجبورش کردم به جای اینکه همش نق بزنه که معمولاً کارهایی که دوست داره انجام نمیده ؛ بشینه فکر کنه و واسه خودش برنامه بریزه ؛ حتی اگر برنامه هامون به هم ربطی نداشته باشه
خلاصه از این زندگی بورینگ یکنواخت بد جوری زده شدم ؛ از این هم که هی کاترین بشینه بپرسه بین دوستان ، نفر بعدی کی بچه دار می شه هم یه جورایی حالم به هم می خوره
البته منظورم خودمه که اصلاً تو مود این حرفها نیستم وگرنه با نفس قضیه مشکل ندارم

خوب خُضعبلات بسه ، گفتم این چند خط رو بنویسم که بدونین هنوز زنده ام ، اگر چیزی ننوشتم ؛ نخواستم دری وری بنویسم
راستش تو مود نوشتن هم نیستم؛
وقت لازم دارم تا خودمو پیدا کنم ،
خیلی وقته لابلای روزمرگیه ِ زندگی یه جایی به اشتباه خودمو گم کردم؛ احتمالاً جایی جا گذاشتم
دلم واسه خودم بدجوری تنگ شده
...

June 23, 2008

yes, i am angry

she said to write down anything... then there you go

today is the 5th day that i couldn't go to work,since last monday!!!
having severe pain in my lower abdominal, after visiting my family doctor on Tuesday, going to walk in clinic on Thursday, and finally went to hospital yesterday and doing lots of tests, i got worse and worse and still they don't know what 's wrong with me and all these pain?!
you know what?!, fuck. fuck them all medical system in here.

this is me, since last Monday, staying in bed or running to washroom that's all i did...
what else ?! NOTHING !!
i guess if i stop saying anymore, at least you don't have to listen to all bullshit-angry feelings that i have right now...

June 12, 2008

Happy my Birthday

Well, today is my Birthday, i'm at work therefore have no access to farsi font,also do not have that much privacy to even check all my nice emails which my good friends has sent to me... but i have a good feeling and try to keep it,...

Anyway, since this morning the best thing that happened to me, was a text massage which woke me up ! made me surprise and supper happy :)
Thank you and you should know; you mean a lot to me...


love you all

cheers,Asal

June 02, 2008


از دیروز 100 دفعه دستامو نگاه کردم ... !!!!؟

این چند روزه گیر دادم به آهنگ "پل"گوگوش ، پشت سرهم گوشش می کنم ...

باید به یه دوست نازنینی ایمیل میزدم ؛از بس وسواس به خرج دادم که چی بنویسم ،هنوزهیچی ننوشتم!؟

یه خبر غیر منتظره (فکر کنم خوب) شنیدم ، هنوز باور نمی کنم ...

...

کلی حرف داشتم ، اما نمیدونم چرا پای کامپیوتر که نشستم همش پرید؟!؟!؟!؟!؟

May 28, 2008

فقط خاطره ...


آبی
آرامش
پا برهنه
رد پا

...

خسته
از سفر برگشته
پر از حرفهای نانوشته
پر از سکوتهای به زبان نیامده
پر از نگاه
پر از دلهره
...
برگشتم
بی هیچ احساس تعلقّی
تعلق نه به آنجا که بودم
نه به اینجا که می زییم
...
لبریز از ناگفته ها با رخوت سکوت را برگزیده ام
لبخند می زنم به چنان تظاهری که خود بر آن لبخند می زنم
و می نشینم به انتظار
...

May 11, 2008

...


I'm a lier,
a big one,
a good one,
But the lonely one,

Nobody believes me!?
...

May 08, 2008



گفتا: من آن ترنجم ؛ کاندر جهان نگنجم
گفتم : به از ترنجی ؛ لیکن به دست نه آیی

گفتا: سر ِ چه داری؟ کز سر خبر نداری؟!
گفتم : بر آستانت دارم سر ِ گدایی
...

May 06, 2008

...


من هم مثلِ تو
نازکتر از گُل و
ناگفته‌تر از سکوت،
بسيار شکسته‌ام.
...
و چقدر بی‌چراغ
از همين کوچه‌های خاموشِ‌ ناآشنا گذشتم و
يک شيرِ پاک خورده نبود
که مرا به اسمِ‌ کوچکِ خودم از خواب ِ گريه بخواند
بگويد هی گهواره به دوشِ بی‌منزل
تو هم انگار يک اتفاقی برايت افتاده است
که اين همه از خواندنِ دوباره‌ی دريا ... خسته نمی‌شوی !؟
...

April 24, 2008

Trio Joubran - joubran Oud

goosh kon, faghat goosh kon ...
bahat harf mizane...

April 14, 2008

من و شروع سال 1387


*
چند روز مونده به سال جدید و من انگار یهو یادم می افته ...
؛ فکر می کنم باید چکارا بکنم ... اوووووه ه ه کلی عقبم؛ نه سبزه انداختم ؛ نه واسه سفه هفتسین خریدی کردم ؛ نه خونه تکونی کردم ... وقت ندارم امتحان دارم و نمی خوام به چیز دیگه ای فکر کنم؛
چهار شنبه سوری مثل رسم هر سال که ایرانی ها تو "امبر ساید" پارک جمع می شن به کاوه اصرار می کنم شده یک ساعت هم یه سربریم خوبه ؛ بلکه یکم حس آخر سالی و بهار و اومدن عید رو حس کنیم ؛غزال با دختر کوچولوش اومده بود وبا اون چهره خندون به من هم انرژی داد ...
مثل پارسال ؛ روز و ساعت سال تحویل من کلاس داشتم و باید پروژه مون رو هم تحویل می دادم که استاد قبول کرد فرداش سر یه کلاس دیگه اش برم واون شب به همت مهسا و مهران قرار شد همه دور هم جمع شیم
...
اولین بار بود که سال تحویل خونه خودمون نبودیم
اولین باری بود که پای سفره مون یه دونه عکس هم فرصت نشد بگیریم
اولین باری بود که من حتی وقت نکردم بر خلاف سالهای گذشته از چند روز قبل سال گذشته رو واسه خودم مرور کنم
...
اما با همه اینا , با پررویی اینا رو به فال نیک گرفتم و
بقول هانی " ِتیک ایت ایزی " کردم و خندان سال جدید رو در حالی شروع کردم که تصمیم گرفتم اینقدرتوی "چراها" ی زندگی گیرنکنم و
بقول مهدی " کم نیآرم "و
بقول نازی هر وقت ناراحت شدم به خودم بگم : " این نیز بگذرد "؟

اون شب بعد از سال تحویل و رقص و روبوسی ؛ همه بچه ها رو مجبور کردم که از اتفاقات خوب و بد سال گذشته و از تجربه هایی که کسب کردن دونه دونه حرف بزنند و احساسشون رو با بقیه ِشر کنند واسه اینکه آسونش کنم ار خودم شروع کردم

همه چی خوب بود ... جای خیلی ها خالی بود ؛ یاد خیلی ها کردم؛ دلم واسه خیلی ها تنگ شد؛واسه خیلی ها دعا کردم ؛ ...
تو که زنگ زدی و گفتی لحظه سال تحویل یادت بودم ؛ ممممم ... کلی ذوق کردم ...؟

* آهنگ بالا هم یه هدیه کوچولو از طرف من به اسم
" ROMANCE " from an " ANONYMOUS "

April 11, 2008

حس خالص ِ بودن ؛ نه زنده بودن ...


کلی حرف دارم برات که نگفتم
اونقدر که تاریخ مصرف خیلی هاشون تموم شد ...؟
یاد اون قطعه شعری افتادم که موقع خداحافظی برام خوندی : حرفهای ما هنوز ناتمام ؛ تا نگاه می کنی وقت رفتن است ...؟

دیگه
"دلم" برات تنگ نمی شه ؛ اونم عادت کرده به رفتن ها؛ نبودن ها ؛ ...

دل هم خو کرده به این" گذشت زمان" و غرقه "نبض زندگی"که تو رو توی هر لحظه اش با خودش می کشونه و جلو می بره و
"فراموشی" که وقتی مادر بزرگ مرد , گفتن از نعمتعهای بزرگ خداست
اما انگار خدا من روکه می آفرید "فراموش" کرد اون رو به منم بده ...؟

* دلم واسه بچۀ درون خودم خیلی تنگ شده ؛ یه چند وقته بهونه نمی گیره !؟
انگاری گمش کردم !؟
شایدم باهام قهرکرده!؟ ...؟

March 20, 2008

سال نوت مبارک

نگاه کن
آرام تر
طولانی تر
دورتر
مهربان تر
ساده تر
.
.
.
فراتر
خالص تر

نگاه کن
...

March 14, 2008

مگ کارتی

همه‏چيز، گاه اگر كمی تيره می‏نمايد…

باز روشن می‏شود، زود

تنها فراموش نكن اين حقيقتي است:

بارانی بايد تا كه آفتابی برآيد

و ليموهای ترش تا كه شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهايی سخت تا كه از ما،

انسان‏هايی تواناتر سازد.

خورشيد دوباره خواهد درخشيد، زود

...

March 12, 2008

خیلی باحاله


بی مقدمه بگم
چند تا از پروژه هایی که الان تو شرکت دستمونه مربوط به سازه هتلهاییه که دولت مجانی دراختیار آدم های بی بزاعت و یا کم درآمد و معمولاً معتاد گذاشته که مثلاً از تو خیابون ها جمعشون کنه و سروسامونی بهشون بده ...
معمولا ً 100 سالی از عمر ساختمون گذشته و فقط "اسم هتل" رو یدک می کشه ! پس می تونین حدس بزنین چه وضع اسفناکی این جور جاها می تونن داشته باشند!! ... بگذریم
بی خودی نمی خوام کشش بدم
این عکس رو یکی از بچه ها وقتی رفته اونجا از در ورودی یکی از اتاقها گرفته ...
تازه تو اتاقاشون رو ندیدین
من از وقتی اینجا کار می کنم ، دیگه از فاصله 1 کیلومتری بوی ِگراس رو تشخیص می دم ...؟
...

March 08, 2008

دوستی


دوبار زنگ زده ... با اینکه گفته بودم" نمیتونم باهات حرف بزنم "؛

عین دوبارهم پیدام نکرد؛

گفتم که : بیزیم، کار دارم ،وقت ندارم ...
فاک یوعسل

...
اما آرومم
انگارهمه حرفامو زدم ؛
عین بچه ها صداشو که رو مسنجر تلفن شنیدم دلم آروم گرفت
ایمیلش بیشتر ...