November 01, 2022



 بهت قول می دم یه روزی دلت برام خیلی تنگ می شه 

برای قرارهای جمعه ها مون 

  برای عکسهای شبای شنبه 

برای خونه کارلا

 ...حتی برای غر زدن های من 

October 15, 2022

August 10, 2022


 Good morning Beautiful ...

July 18, 2022

June 15, 2022


I was in love with you olagh...

 

June 03, 2022


14 years passed, here we are again! 

love, passion, sensual, and memories of LIFE that goes on ..........
Where we are in 5 years, same day at 11 AM!?
 

May 24, 2022


 Sometimes I really wish I could leave everything and everyone behind 

and go somewhere so far away and start all over again....

I am in one of those "Sometimes" moments now... 

May 16, 2022

The Story of "Good morning beautiful" !l"


در چهل سالگی هم که باشی

طنین صدای کسی که

تو را به "نام کوچکت"

بخواند

 و پشت هر بار که صدایت می کند

"عزیزم"

بگذارد

می تواند عاشق ات کند

و تو

بعد از تمام شدن حرفهایش

دختربچه ی هجده ساله ای می شوی

که دوست دارد

بال در بیاورد

از شوقِ عاشقی


شاعر نا شناخته


January 14, 2022


I can't do this ...  

 

September 13, 2021

    


یه چیزی کمه  یا شایدم گمه. یا شایدم منم که گم شدم  

هر چی که هست یه چیزی جاش خیلی خالیه اونقدر که نبودنش خیلی محسوسه 

گاهی به خودم می گم : داری جای اشتباهی دنبالش می گردی   

...

August 03, 2021


: اینو تصادفی تو صفحه اینستا یه نفر خوندم . خیلی به دلم نشست 

می دونی قشنگترین جای زندگی کجاست؟ 

اونجاست که به دلت فرصت می دی 

بهش این جرات رو میدی که بتونه دوباره به زندگی اعتماد کنه 

 . بدی ها رو فراموش کنه 

و بگذاره اتفاقات بد گذشته تو گذشته بمونن 

 بتونه دوباره منتظر یه اتفاق خوب باشه 


July 28, 2021

 


 ... سال 2020 سال خیلی غیر قابل پیش بینیی و عجیبی برای همه بود

برای من اما به شکلی متفاوت باور نکردنی بود

 سال 2021 فکر کنم سال سختی باشه و هی به خودم یاد آوری می کنم : همش می گذره ... توفقط خودت باش 

May 13, 2021




... قشنگترین حس دنیا حس "دوست داشتن و دوست داشته شدنه" و تلخترینش هم اگر نداشته باشیش 

. ...من اما انگار یه جایی خودم رو این وسطا جا گذاشتم یا شایدم گم کردم یادم نمیاد 

April 14, 2021

 


تنهایی و شب و آرامشش رو خیلی دوست دارم

 ...انگار جز عمر و روزمرگی هاش حساب نمی شه

January 26, 2021


 زندگی زود گذر تر از اونیه که من و تو فکر می کنیم

تا به خودت بجنبی می بینی خیلی ها اومدن و رفتن 

 اما فقط چندتاشون رد پای پررنگی تو زندگی ات باقی گذاشتن

 حالا اینکه خودشون رفتن یا تو گذاشتی که برن یا سرنوشت نخواسته بمونن رو من نمی دونم ... تو خودت می دونی 

الان اون چیزی که مهمه اون خاطرهه است ته ته ذهنت لابلای تمام روزمرگی های زندگی و خاطرات کم رنگ و پر رنگ دیگه 

یاد شعرعباس صفاری افتادم که می گه

دنیا کوچکتر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدم ها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی در مه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف

آنچه به جا می ماند

رد پائی است

و خاطره ای که هر از گاه پس میزند

مثل نسیم سحر

پرده های اتاقت را

December 08, 2020



I love this quote, say it all for me...   

You know, ... in life there are things that are important to you. Things you simply need to see, to hear, to experience, ... It could change you, or at least it could help you in some ways' good. Actually, you were waiting for it your whole life, ... And finally after a long long time that thing just happens - WOW, FINALLY! but...

You know, ... it took too long, and it is too late, and I am already gone... 

October 08, 2020

 این قافله عمر عجب می گذرد ...

محمد رضا شجریان دوست داشتنی هم با اون صدای ماندگارش از بیش ما رفت ...



October 07, 2020

 

                            By Rebecca Green

اگر بخوام همه حرفهای دلم رو بگم یه کتاب می شه
اگر توی یه جمله بگم: مادر بودن خیلی سخته
اون لایه هایی از وجودت رو که خودت هم ازشون خبر نداری رو قشنگ میاره جلوی چشمات

مادر بودن خودت رو به خودت بهتر می شناسونه

September 01, 2020


 دخترکم داره بزرگ می شه

بزرگ نشو 

اینجا هیچ خبر خاصی نیست

August 21, 2020

 محمود درویش؛ صدای دادخواهی مردم فلسطین - ایرنا

نه دوری که منتظرت باشم 

و نه نزدیک که به آغوشت کشم

 نه از آنِ منی که قلبم تسکین گیرد 

و نه از تو بی‌نصیبم که فراموشت کنم


محمود درویش

June 09, 2020


Sen Benim Şarkılarımsın
...
Sanki hiç gitmemiş hep var gibi
Bir sırrı herkesten saklar gibi
...

June 06, 2020


     وقتی یه چیزی ازپایه خرابه , قبول کن خرابه  
میوه ای که گندیده  دیگه گندیده کاریش نمی شه کرد   

May 04, 2020


دیدی دلت یه چیزی می خواد اما نمیدونه چی؟ یا دلتتنگ شده اما نمی دونی برای چی یا کی مشکل من از اونجا شروع شد که فهمیدم چی می خوام ؛اما نمی تونم بخوام

دوست داشته شدن خیلی خوبه ؛ حتی اگر دیر شده باشه
جان اشتاین بک

April 23, 2020



!با تو هم بهشت رو دیدم, هم جهنم

April 09, 2020

I don't know who said this but it was so true and beautifully worded that i would like to post it in here:

"Maybe we now finally realize how nothing we are"

We fall asleep in one world and woke up in another,
Suddenly Disney is out of magic,
Paris is no longer romantic,
New York doesn't stand up anymore,
The Chinese wall is no longer a fortress
and Macca is empty
Hugs and kisses suddenly become weapons, and no visiting parents and friends becomes an act of love.
suddenly you realize  that power, beauty and money are worthless, and can't get you  the oxygen you are fighting for.
The world continues its life and it is beautiful. It only puts humans in cages. I think it 's sending us a message;

"You are NOT necessary. The air, earth, water and sky without you are fine. When you come back , remember that you are my guests, not my masters" 

April 05, 2020

Draft post from September 2011
درس این چند وقت زندگی
در زندگی کسی را استثناء قايل نشو ،چون این به معنی این نیست تو هم استثنای اونی


Now after about 9 years , I think I should take that lesson more seriously...


March 19, 2020


    This, too, will pass....

November 14, 2017

سی سالکی به بعد

Image result for sitting behind the window and drink coffee

سی سالکی به بعد
که عاشق شوی 
دیگر اسمش را نمی نویسی 
کف دستت 
ودورش قلب بکشی 
یا عکسش را بگذاری لای کتاب درسی ات 
وهی نگاهش کنی 
سی سالگی به بعد که عاشق شوی 
یک عصر جمعه ی زمستانی 
یک لیوان چای می ریزی 
می نشینی پشت پنجره 
و تمام شهر را 
در بارانی که نمی بارد 
با خیالش قدم می زنی

روشنک شولی

June 19, 2016

ساعت نزدیک سه صبحه و مثلا بیدارم که درس بخونم 

واسه اینکه خوابم نبره یه سریال میگذارم  پخش می شه اخه من تو سکوت مطلق نمی تونم درس بخونم 
 یه صحنه اش عاشقانه  بود
من رو به لحظه یاد خودم و گذشته خیلی دوری انداخت
  
 یهو یادم افتاد من الا ن  39 سالمه و  تا یک سال دیگه می شه چهل سالم 
 ...خودم باورم نمی شه داره می شه چهل سالم 
یادمه اون موقع ها یه کتابی می خوندم به اسم "راز زندگی یک زن"  و اون موقع سی سالگی واسه من خیلی دور بود

August 16, 2013

 چند سالی می شه یاد گرفتم منتظرنشینم کسی خوشحالم کنه یا کارخاصی برام کنه ، انتظارم از آدمها خیلی پایین اومده خوب البته به همون نسبت هم احساسم تغییر کرده 
  اینجوری خیلی چیزها فانکشن کرده ؛ دیگه " حساس بودن عسل " چندان معنی نداره
   اما چیزی که محکم داره مقاومت می کنه و واسم گاهی مساله ساز می شه " زن بودنمه"  که همچنان پای خواسته ها ش واستاده
و هیچ جور راه نمی اد...





     

February 22, 2013

بده آدم به نقطه ای برسه که دلش هیچی نخواد
  چند وقتیه هی سعی می کنم از این نقطه دور شم یاز می بینم دورش دارم پرسه می زنم   

February 13, 2013

می خوام غر بزنم

حرف واسه گفتن ندارم اما غر واسه زدن زیاد دارم 
خیلی وقته توفیس بوک دیگه دوست ندارم چیزی  ِشر کنم
میدونم علتتش آدمهای دورو برم هستند
به شدت دلم رو میزنند
نمی دونم این چه مرضیه که هر از گاهی این جوری میاد سراغ من!؟
هر چند سال یه بار به یه نقطه ای می رسم که اصلا تحمل دوستهای به ظاهردوستم رو ندارم و باید ازشون دور شم 
یا عوضشون کنم وگرنه حالم بد میشه
الان باز به اون نقطه رسیدم
 از آدمیزاد دل خوشی ندارم
کلا این چند سال اخیر صدقه سر بلاهایی که سرم آوردن نسبت به هر چی دوست و دوست داشتن و عشق و عاشقیه بد جور آلرژی پیدا کردم

     گاهی با خودم می گم شاید من باید یه روزی به این نقطه می رسیدم که به خریتم دیگه ادامه ندم
بگذریم
 .... گفتم که ، غر تا دلت بخواد دارم واسه زدن

January 24, 2013



 
متن بسیار خواندني از نویسنده نامشخص که توسط  سرکار خانم تهمینه میلانی بر روی دیوارشان در فیس بوک درج شده است
 
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی .....
 
ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.
 
دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
 
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. . اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند .وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
 
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:» من آدم زمختی هستم». زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها .
 
حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی ...

May 14, 2012

به بخت اگر باور داشته باشیم
هم امروز
یا هم امشب
آرامش فرا می رسد
تو را
و مرا
از این دم اگر لذت بریم
زندگی مان در دستهای ماست
و ما تنها
بار مسؤلیت مان را به دوش می کشیم
...

April 24, 2012

بعد از تو ...

و عشق یک بیماری بد خیم روحی بود ...

March 01, 2012


My life is meaningless without you ...

February 29, 2012


اوه ه ه ه ف
چقدر طول کشید!!!؟
بعد سالها بالاخره تونستم جرات يیدا کنم مثل آدم ...،مثل قبل ... آهنگ گوش کنم
بعد سالها بالاخره تونستم سیگارم رو روشن کنم و از خودم و تنهاییم فرار نکنم
بشینم گوشه مبل جلوی شومینه ،همون جای همیشگی ... آهنگ گوش کنم و نترسم
...

February 11, 2012

I never knew



Cause there is a side to you that I never knew, never knew
...

January 30, 2012

از عشق تا نفرت


زندگی همیشه یه چیزایی واسه سورپریز کردن آدم داره
یعنی همیشه غیر قابل پیش بینیه
شاید هم بخاطر اینه که ...همیشه یک پای قضیه می لنگه
همیشه ...

بعضی از رابطه ها واقعاً دور انداختنی هستن
اما این کار جسارتی می خواد که خودش اینو ازت گرفته!

خوشحالم که از زندگیم پاک شدی
تو بزرگترین اشتباه زندگی من بودی
و خوب البته بزرگترین و تلخترین درس سخت زندگی من
که باید بالاخره پاس می شد
...
الان دیگه خوشحالم ؛ حتی زخم ها هم التیام یافتند
...
اما هنوز نمی دونم با حفره سیاهی که درونم کندی چکارکنم
...

October 11, 2011

فقر

فقر
ميخواهم بگويم ......
فقر همه جا سر ميكشد .......
فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ......
فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......
فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......
فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......
فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....
فقر ، همه جا سر ميكشد ........
فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..
فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است
...
دکتر شریعتی

September 12, 2011

زندگی و فاک َفنا


می دونی ؛ هی یادم می ره که زندگی قرار نیست واسه همه سرازیری باشه ، واسه بعضی ها فقط سربالاییه!
یا مثلاً هی یادم می ره که معمولاً هر چقدر بیشتر زور بزنی و خودتو جر بدی، کمترنتیجه می گیری!
اصلاً انگار خدا بعضی ها رو آفریده که خوشبخت باشن بدون اینکه حتی واسش تلاش کرده باشن و یا حتی قدرشو بدونن
بعضی ها رو هم آفریده که اون بعضی های اول رو نگاه کنن و حسرت بخورند و خدا رو شکر کنن بدتر نشد!

اینجانب هنو نمی دونم تو کدوم دسته ام ، اما می دونم ِجر زیاد خوردم
...


September 02, 2011


بد جوری از آدمها زده شدم
هیچ مدل حوصلشونو ندارم، یعنی حوصله ادا واصول و خودخواهی هاشونو...
راست می گفت که :
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما ...

الان کاملاً به حقیقت این حرف رسیدم
دلم می خواد یه مدت تنها باشم
قرار هامو با همه ،یه جورایی یا کنسل می کنم یا اگه نتونم، می رم اما خفه خون میگیرم و برمی گردم
فاصله
گاهی فاصله لازمه

دلم هیچ کس رو دیگه نمی خواد

August 25, 2011

سلام

اینجا بو یجورایی می خواستم واسه همیشه بگدذارم کنار
مثل خیلی چیزای دیگه که تو این مدت واسه همیشه گذاشتم کنار
واسه همین حتی سراغش رو هم نگرفتم ،
انگار این وبلاگ بوی گذشته ای رو میداد که واسه ابد میخواستم فراموش کنم
...
چقدر تغییر کردم! چقدر عوض شدم ! خودمم باورم نمی شه! متاسفانه بیشتر منفی ...!؟

مادر شدم ... و دوباره دل بستم
کم حرف شدم ، اما خوشحالتر
تنهاتر شدم ، اما راضی تر
دیگه دنبال هیچکدوم از چیزایی که قبلا بودم ، نیستم!؟ عجیبه نه؟!؟
مسن تر شدم
حتی گاهی حس می کنم پیر شدم
جدی می گم

بگذار با یه اعتراف تموم کنم
تو زندگی ،همیشه آخر هر ناراحتی و بیشامدی به خودم می گفتم ؛ شاید لازم بود ... شاید درسی باید می گرفتی!..
اما اینبار فرق داشت، ...
خیلی سخت بود، خیلی درد داشت، خیلی طول کشید ... درس رو گرفتم ،اما
اما شک دارم می ارزید به اینهمه ...!؟
از من واقعا یه آدم دیگه ساخت، شاید منفی ، نه،؛ واقع بین
هر چی که هست
چه خوشم بیاد ،چه نه
من عوض شدم
خیلی
دلم واسه اون عسل خیلی تنگ می شه
احساس می کنم تا ماه ازش فاصله دارم
اما رو زمین زندگی گمش کردم
...

شاید دوباره بنویسم

October 07, 2010

سودای تو را بهانه ای بس باشد ...




تا با غم عشق تومرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نچنین زار که این بار افتاد


چقدر عاشق آهنگ و شعر و خواننده اش بودم و هستم
چقدر که باهاش زندگی کردم
...

July 26, 2010

please
please just tell me
how can i get rid of my fuckkkkking dreams

hey asshole,
i do not want to see you even in my dreammmmmmmmmmmmmmmsss!!

capiche?

June 07, 2010


از سال گذشته بدم میاد
به طرز احمقانه و کودکانه ای
ازش فرار می کنم
حتی تو فلاش بک های لحظه ایم
عکاس : کاوه


همیشه به خودت می گی این تموم بشه ، ال می کنم بل می کنم.
مثلاً درسم تموم بشه ، فلان چیز رو بخرم ؛ کارم ال بشه ؛ یا از فردا ، یا از همین هفته ...
همیشه همه چی رو به یه مفطع زمانیی عقب میاندازیم که هیچ وقت نمی رسه

با این همه ، فکر کن من باز هم منتظرم !!؟

April 23, 2010

عکاس : Paul Politis


بیا با من مدارا کن
...
بیا از من حکایت کن
...

March 23, 2010

سال نو مبارک


سال 1388 و 2009 با همه مزخرف بودن هاشون بالاخره تموم شدن
بد جوری نیاز دارم سال جدید سال خوبی برام باشه
دلم روشنه ، اما دیگه بهش اعتماد ندارم

امیدوارم واسه همون سال خوبی باشه

March 08, 2010

خسته ام از انتظار


چی بگم؟
می خوام بگم .... همونایی که !! امروز گفت
...

December 01, 2009


دیدی یه سری چیزها رو می خوای فراموش کنی ، یا اصولاً باید فراموش کنی ؛ اما هی یه چیزی می شه فلاش بک می خوری درست به همون نقطه!؟!
دیدی یه سری خاطره ها رو پاک کردی یا دیگه نمی خوای اصلاً مرور کنی ؛ اما هی یه چیزی پیش میاد و یادت می افته؟!؟!؟
داری تمام زورت رو می زنی و سعی می کنی که فُکوس کنی تو زمان حال، اما مثلاً اون آهنگه رو میشنوی ... ، یا مثلاً آدرست رو گم کردی و نگاه می کنی می بینی اسم کوچه ای که توش گیر کردی .... یا آی تونزِ لعنتی رو باز کردی و رادیو اینترنشنال می خوای گوش کنی (کاری که هزار بار قبلاً هم می کردی) یهو اَوت آف نو وِر اسم خواننده آهنگه اسمی که دیگه نمی خوای بشنوی ؛ اسمی که احتمال شنیدنش تو آی تونز یک در میلیونه ... اما این یک در میلیونِ لعنتی واسه تو اتفاق می افته ....از این اتفاق ها بار ها برات پیش اومده ؛انگار گاهی یه سری چیزها عمداً پیش میاد که تو رو با خودش ببره به اونجا که نباید...!؟ یه جورایی که دیگه شک می کنی که شاید یه نیروهایی تو طبیعت بر علیه تو وجود داره...!! نمی دونم ...
امروز من رسماً به وجود شیطان اعتقاد پیدا کردم
باور کن!!
وگرنه مگه می شه همه اینها تصادفی باشه !؟!؟
یا مگه میشه من اینهمه بد شانس باشم!!!؟؟!؟
هان!!!!؟؟؟؟؟

November 29, 2009


می خواستم بگم
چند وقتیه از شعر گریزونم
از هر چیزی که احساسی باشه گریزونم
از هر چیزی که با دل سر و کار داشته باشه ، گریزونم
دیگه هم برام مهم نیست چرا و از این حرفها
دیگه هم نمی خوام چیزی رو فیکس کنم
همین
همین رو می خواستم بگم

November 27, 2009

از نو

دیدی یه چیزایی رو هیچ وقت نمی ری سراغشون ،اما بازم حیفت میاد بریزیشون دور!؟!؟

یه مدتیه گیر دادم به هر اونچه که دلم نمی اد یا حیفم میاد بریزمش دور ویاهز چی که به گذشته مربوط می شه... می خوام همه رو بریزم دور ، از نو دوبار ه شروع کنم ؛ از نو دوباره خاطره بسازم ؛ زندگی کنم ...؟

November 02, 2009

من به تنهایی


می گه: باید دیپ اون پایین توی دلت، وجودت ؛ خودت خودت رو دوست داشته باشی
می گم: یعنی چی؟
می گه : خودت ، به تنهایی ؛ جدا از مَتریالهای دورت ، مثلاً جدا از دارایی هات، جدا از شغلت، جدا ازخونه ات یا ماشینت و و و
حتی جدا از روابط اجتماعی ات، جدا از عشقت به دوست پسرت یا شوهرت یا حتی بچه ات
تو بدون اونها باز هم معنی و هویت داری و کلی ارزشمهایی تو وجدت داری که باید بهشون بها بدی...

خلاصه خیلی چیزهای دیگه گفت که فکر می کنم باید راجع بهشون فکر کنم تا بفهمم بنده خدا چی زور می زد به من بگه
اَکچولی تا همین جاش هم کلی من رو به فکر انداخت

من چی ام ؟ بدون آپارتمانم ؟، بدون لاوِ زندگی ام ؟، بدون کارم؟، بدون خانواده ام و و و
آیا بدون اینها من هنوز هویت دارم ؟ آیا من هنور وجود دارم؟ آیا هنوز در من چیزی هست که ارزش ادامه دادن ، تلاش کردن ، شاد بودن و در نهایت زندگی کردن داشته باشه؟!؟
...

October 29, 2009

....


خیلی وقته دنبال مفهوم " شادی " می گردم،.... به اون سادگی هم که فکر می کردم نیست ؛
الان چیزی که بیشتر بهش فکرمی کنم مفهوم انرژی و منبع بدست آوردن انرژیه ...
اینکه در طول روز یا هفته یا حتی ماه ، ما از چه چیزایی انرژی می گیریم یا از دست می دیم ؛ یا اینکه باید بگیریم و نمی گیریم!؟!
اینکه چیا واقعاٌ انرژی دهنده هستند ، یا اینکه ما به غلط فکر می کنیم داشتنِ یه سری چیزا به ما انرژی می ده و لازمه احساس خوشبختیه
...
گاهی مطمئن نیستم چی درسته ، چی غلط...
می فهمی چی می گم؟
نمی دونم اصلاً اینهمه تقلا واسه فهمیدن یه سری چیزا لازمه یا همون بهتره مثل 99% آدمها اصلاً فکر نکنی "از کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود"؟!؟

October 27, 2009

از فروغ


...
من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند
او مرا تکرار خواهد کرد
...

October 08, 2009

آدم وتنهایی هاش


دوست نداشتن پائیز بهانه ای شده واسه دوباره سیگار کشیدن و تو نور شومینه به گیتار جیپسی کینگ گوش دادن
دوست نداشتن پائیز بهانه ای شده واسه داشتن حس دلتنگی ؛ حس هایی که دیگه نمی دونم چکارشون کنم
دوست نداشتن پائیز بهانه ای شده واسه دوباره سکوت کردن

روزهای پائیزی


نمی دونم چرا...
اما دلم گرفته...خیلی....
نمی دونم هم چی می خواد ، یا چرا گرفته ...

همین
:(

October 01, 2009

آغاز

دقیقاً حس آدمی رو دارم که از نو دوباره شروع کرده؛ خیلی سخت، تلخ ...اما از نو
تصمیم داشتم دیگه اینجا ننویسم ؛ مثل دفتر خاطراتم که گذاشتمش کنار
مثل خیلی از چیزاهای دیگه که این چند وقت گذاشتم کنار
احساس سبکی می کنم ... اما با درد
دردی که روز به روز کمتر شد ؛ .... اما هنوزهست
و با اینکه هنوز هست ، اما خوبم
بهتراز قبلم
خیلی بهتر
حتماً باید اینهمه درد و می کشیدم تا بی این نفطه برسم
نقطه آغاز
...

August 07, 2009

....

هی می خوام بیام اینجا بنویسم ، هی یه چیزی میشه تمام حال و حوصله من از بین میره
این هفته هم باز یکی از سخت ترین و تلخترین روزهای زندگی ام رو تجربه کردم
میگن زندگی سر بالایی وسرازیری زیاد داره،...
میشه بگین کی سرازیری می شه؟!؟

خسته ام
....

July 17, 2009

when life sucks sometimes...

dashtam ye sale gozashte ro vase khodam morur mikardam...

khob, teye yek sale gozashte mariz nashode boodam ke shodam,ta hadi ke karam be 1 hafte bimarestan keshid...
tasadof nakarde boodam ke kardamo bade 8 mah hanuz nemitunam mese sabegh rah beramo bedoam!
ye seri masaele ehsasi baram pish nayumade bood ke umad,o halamo hesabi ja avord!

khob nemidunam chera fekr kardan zaheran kheil vazam khub boode, goftan bezar ye hale dige behesh bedim ke colecsionesh kamel she,

az hamuni ke mitarsidam akhar saram umad, ...unam tasire rokude eghtesadie jahani be ruye kare mane bichare, .... ke unam ehtemalan ta 2-3 hafteye dige asaresho amighan ru mano zendegim mizare...
bad migan boro khoda shokr kon ke... ke chi!!! ke zende am!!?

(ino daram sare kar minevisam beram khune vaht konam dobare farsi typesh mikonam)

July 15, 2009

for myself

From "little children" movie:

you couldn't change the past,
but the future could be a different story,
and It has to start somewhere...

It has to start somewhere, Asal!

July 12, 2009

موو آن کردم
درد داشت
خسته ام کرد
...
می خوام شروع کنم ، از اول ...
می خوام دوباره زندگی کنم ؛ به سبک خودم ... واسه خودم
تو یه کتابی چند روز پیش خوندم : پیری رو همیشه از خودت دور می دونی ؛ اما تو چهل سالگی یهو می بینی هنوز همون دختر بچه پونزده ساله ای هستی که فقط یه کم دور چشمات چروک شده وموی سفید داری و دیگه نمی تونی پله ها رو سه تا یکی کنی و.... از همه بد تر بار خاطره هاست که رو دوشات سنگینی می کنه ... !؟

خاطره ها،
خاطره ها،
...
زمان لازم دارم ؛ ... خیلی

June 07, 2009

photo by: Sorin Vidis



i neeeeeeddddd to move on,
this time i am damn serious , ... but still too scared to ...

May 01, 2009

من و خودم

بعد مدتها می خوام استراحت کنم یعنی فکری ... اونقدر اینکار و نکردم که یادم رفته چجوری؟!؟
خسته ام ،‌ اما نه از نو حادش ... دیگه دنبال چیزی واسه جایگزینی نمی گردم ، ... ، بازم همون حال و هوای تکراری اومده سراغم ...
دلم واسه خودم تنگ شده .... خیلی ....
دکتره هم بهم گفت : یه برک به خودت بده ، ... یکم فقط به خودت فکر کن ، خود خودت !
گفتم یعنی چی؟
گفت:
خودت و خوشحالی هات
خودت و توانایی هات
خودت و دلخوشی هات ...
...

بلد نیستم ، یادم رفته !؟
...

April 09, 2009

بازی های زندگی

اعتیاد / عادت / وابستگی ...

ترک اعتیاد چقدر سخته !!! ، حالا به هر چیزی و هر کسی و هر کوفتی فرقی نمی کنه ...
قشنگ درد داره ... تو همه وجودت
...

April 03, 2009


آدمها میان و می رن ، قرار نیست تا ابد بمونند !

هر وقت این واقعیت رو پذیرفتی، می تونی ادعا کنی یه چی یاد گرفتی!!

با خودمم