March 20, 2006

...

.این روزا آدم با حس خیلی متفاوت و خوبی سراغ اینترنت و میل باکس اش می ره
پر ازتبریک سال جدید و کارتهای قشنگ نوروزی و لمس حس شادی
این روزا حتی دریافت یک جمله از یه دوست دور یه خاطره وحتی یه رابطه رو زنده می کنه
...
دیروز صبح زود اومدم پای اینترنت که واسه دوستام کارت تبریک اینترنتی بفرستم که بعد از کلی گشتن و کارت انتخاب کردم و 1 ساعت کپی, پیست کردن حدود 60 تا ایمیل آخر ِسر کار نکرد ودر نهایت خستگی و دلخوری مجبور شدم به یه ایمیل ساده و نوشتن چند خط اکتفا کنم , بقول کاوه که سعی می کرد آرومم کنه :" نیت مهمه ;مگه همه چی باید پِرفکت بشه"!
؟

March 19, 2006


عید که آمد
فکری برای آسمان توخواهم کرد
یادم باشد

روزهای آخراسفند
دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم
و گلدانی
کنارماهت بگذارم
زندگی که همیشه اینجور پیچ و تاب نخواهد داشت
بایستی کنار پنجره
با درخت و باغچه صحبت کنی
پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها
"دوستت دارم" را
می خواستم بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهارکه آمد
فکری برای آسمان تو و "سطرهای پنهانی " خودم خواهم کرد

این سومین بهاریه که من و عسل اینجا در کانادا جشن می گیریم
یک سال گذشت با کلی خاطرات و تجربیات خوب و گاهی سخت
آمدن بهار و عید رو به همه شما عزیزانی که اینجا سراغ ما می آئید تبریک می گویم
امیوارم سال جدید سال آرزوهای قشنگ شما باشد

March 17, 2006

ای دور از دست! پرتنهایی خسته است
گه گاه شوری بوزان
باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش
اگر بنویسم حرفی برای گفتن ندارم , دروغ بزرگی گفتم
اگر بگم حرف واسه گفتن "زیاد" دارم , حتما میگی : بگو, گوش می کنم .
اونوقت می ترسم تو دروغ گفته باشی
پس بگذار امشب به مهمانی "سکوت" بریم

March 16, 2006

چهارشنبه سوری



حتما می تونین حدس بزنین کدوم عکس مال تهرونه.
دیشب اینجا که جمعیت خیلی زیادی اومده بود در حدی که باور نمی کردی اینجا اینهمه ایرانی زندگی کنه !
اینکه همه فارسی حرف می زدند حس خوبی به آدم می داد.
من وقت نکردم عکس درست حسابیی از مراسم اینجا بگیرم ,مدتها بود اینجوری یه دل سیر نرقصیده بودم .
اونایی که بودن که هیچ , اونایی هم که نبودن جاشون خیلی خالی بود.؟

March 12, 2006




یخ آب می شود
در روح من
در اندیشه هایم

بهار
حضور توست
بودن تو است

March 08, 2006

گرفتار
وحشت زده
مبهوت
از شعبه زیستن
به چشم دیدن
به گوش شنیدن
به دست سودن
به بینی بوئیدن

به زبان چشیدن
به قصد دریافت آن که
زندگی چیست!؟
چه می تواند باشد!؟
گرفتار
وحشت زده
مبهوت

March 07, 2006

ساده است ستایش گلی
چیدن
و از یاد بردن که آبش باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش.؟

ساده اسن لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم

ساده است که چگونه می زییم
باری
زیستن ساده است
و پیچیده نیز هم.؟
..................................مارگوت بیکل

March 06, 2006

همینجا از همه دوستام عذرخواهی می کنم,
متاسفانه تمام کامنت ها تو این چند هفته اخیر بی دلیل پاک شدن!!
خوشبختانه اشکال بر طرف شده و امیدوارم دوباره پیش نیاد!

مرسی از همه اونایی که برام کامنت گذاشتن
................................................................سطرهای پنهانی

در آستانه


...
انسان سخنی نگفت

تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستینش از اشک تر بود
کاوه ......................................

March 04, 2006

برای توی مهربانم. عسل

من بانگ بر کشیدم از آستان یاس
آه ای یقین یافته بازت نمی نهم

کاوه

March 03, 2006

اینو فقط به خاطر پرشین عزیز می نویسم

گفتند:؟
غروب سه شنبه , زمستان بود , هفتم دی
تو پرستوی خیسی را در آستین خود به خانه آوردی!؟
گفتم :انکار نمی کنم.؟

گفتند:؟
و صبح روز بعد چیزی شبیه یک پرنده عاشق

هم از بام خانه شما به جانب دریا بر خاست!؟
گفتم : انکار نمی کنم.؟

گفتند:؟

تو پدر سوخته پریشان, تو...!؟
عامل اعتماد آینه به آوای فانوسکی بر ایوان شب بودی
گفتم : انکار نمی کنم.؟

گفتند:؟

حوالی یک تغزل تاریک یا شاید کنار حوض همسایه
برای آن ماهی سرخ
از کرانه دریا ترانه می خواندی؟
گفتم : انکار نمی کنم.؟

گفتند:؟

تو از گمان گلدانی خشک
خبر به باغچه باران بردی!؟
گفتم : انکار نمی کنم.؟

گفتند:؟

برای پیله خردی ترانه از شکفتن فردا سروده ای
تازه ترا در آینه به پچپچه دریا و دریچه دیده اند!؟
گفتم : انکار نمی کنم.؟

گفتند:بس است!؟
گمان نمی کنی که در انکار عشق
تو صاحب نوعی سکوت مقدسی؟
گفتم : انکار نمی کنم.؟

گفتند:؟
بنویس!؟
بنویس که تقدیر نانوشته خویش را انکار نمی کنم!؟
گفتم : انکار نمی کنم.؟

...

آدما به طبیعت که می رسن دوست دارن کشفش کنن و جلوتر می رن, اما به یه آدم دیگه که می رسن می خوان کشف بشن , پس وایمیستن

March 01, 2006


اين وقت شب
چهار و چند دقيقه ي بامداد است وهنوز
تمام هر چه هست
از براي شفاي تحمل و خستگي خواب است
ومن
كه از احتمال يك علاقه ي پنهان خوابم نمي برد
تنها پرنده اي كه سحرخيز تر از اذان باد و
عطر شبنم است مي فهمد
شب زنده دار درمان نديده اي چون من
از چه خيال يكي لحظه ي خواب شكسته اش
در چشم خسته نيست

كاش كسي مي آمد
كسي مي آمد از او مي پرسيدم
كدام كلمه , چراغ اين كوچه خواهد شد
كدام ترانه , شادماني آدمي
كدام اشاره , شفاي من ؟
حالا برو بخواب
ثانيه ها فرمان بر بي پرسش مرگ اند
ساعت چهار وچند دقيقه ي بامداد است هنوز

February 24, 2006


هی به یلدا گفتم:داری می ری ایران منو هم با خودت ببر
هی گفت :نمی شه
گفتم: منو بگذار تو جیبت
گفت: نمی شه
گفتم: لااقل اونجا هی یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی دربند یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی بازار صفویه یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی پارک جمشیدیه یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی جام جم یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی در به در پیتزا خوردی یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی ساختمون اسکان و دانشکده ما روهم دیدی یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر از اتوبان پارک وی داشتی سرازیر می شدی و شب بود و چراغای زرد هنوز سر جاشون بودن یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: ...
گفت : بسه دیگه, بیا ببینم تو جیبم جا می شی؟

February 22, 2006




من غلام قمرم ,غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شهد وشکر هیچ مگو

سخن رنج مگو, جز سخن گنج مگو
ور ازین بی خبری رنج مبر, هیچ مگو

دوش دیوانه شدم, عشق مرا دید و بگفت:
آمدم ,نعره مزن ,جامه مدر ,هیچ مگو

گفتم ای عشق, من از چیز دگر می ترسم
گفت :آن چیز دگر نیست دگر ,هیچ مگو


February 20, 2006


حرف بزن ای زن شبانه موعود
زیر همین شاخه های عاطفی باد
کودکی ام را به دست من بسپار
در وسط این همیشه های سیاه

February 17, 2006

لحظه گمشده


مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگ هایم می شنیدم
زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی روح وجودم را روشن می کرد

در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید
زیبایی رها شده ای بود
و من دیده براهش بودم
رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
رگهایم از تپش افتاد
همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
حضور برهنه ای بودم

او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تارو پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوس را نوشید
...

February 05, 2006

Sarah Connor: From Sarah with Love

بالاخره پیداش کردم. تا الان 50 دفعه بیشتر گوشش کردم. یه تیکه از متن شو می گذارم همینجا
هر کی هم خواست آهنگو گوش کنه بگه که لینکش و براش میل کنم



For so many years we were friends
And yes I always knew what we could do
But so many tears in the rain
Felt the night you said
That love had come to you

I thought you were not my kind
I thought that I could never feel for you
The passion and love you were feeling

And so you left
For someone new
And now that you're far and away
I'm sending a letter today

From Sarah with Love
She's got the lover she is dreaming of
She never found the words to say
But I know that today
She's gonna send her letter to you...

February 03, 2006

مرسی نیما جان


گهگاه به نگاهی غريبانه
دورتر از باور رود و سردتر از رقص نسيم
نقشی از سر جدايی می زنيم بر برگ زرد طلوع مان
می چشيم طعم غربت و می کشيم بر دوش ، وانهاده های خيالمان را
ديده را سبک می کنيم و بار دل را بر دوش ، سنگين
قلم که بر دست می گيريم ، نمی دانيم چرا می شکند
گناه بر بغض گلوی و دل غم ديده مان می زنيم
و کوله بارمان را از زندگی سنگين تر می کنيم
ديگر بر ديده مان هيچ نمی بينم ، ديده ای سبک تر از مرگ
اينک دل را به کوله بار نهادن
سر آغازی است بر نگاه دوباره ای بر وانهاده های خيالمان