May 28, 2008

...

خسته
از سفر برگشته
پر از حرفهای نانوشته
پر از سکوتهای به زبان نیامده
پر از نگاه
پر از دلهره
...
برگشتم
بی هیچ احساس تعلقّی
تعلق نه به آنجا که بودم
نه به اینجا که می زییم
...
لبریز از ناگفته ها با رخوت سکوت را برگزیده ام
لبخند می زنم به چنان تظاهری که خود بر آن لبخند می زنم
و می نشینم به انتظار
...

May 11, 2008

...


I'm a lier,
a big one,
a good one,
But the lonely one,

Nobody believes me!?
...

May 08, 2008



گفتا: من آن ترنجم ؛ کاندر جهان نگنجم
گفتم : به از ترنجی ؛ لیکن به دست نه آیی

گفتا: سر ِ چه داری؟ کز سر خبر نداری؟!
گفتم : بر آستانت دارم سر ِ گدایی
...

May 06, 2008

...


من هم مثلِ تو
نازکتر از گُل و
ناگفته‌تر از سکوت،
بسيار شکسته‌ام.
...
و چقدر بی‌چراغ
از همين کوچه‌های خاموشِ‌ ناآشنا گذشتم و
يک شيرِ پاک خورده نبود
که مرا به اسمِ‌ کوچکِ خودم از خواب ِ گريه بخواند
بگويد هی گهواره به دوشِ بی‌منزل
تو هم انگار يک اتفاقی برايت افتاده است
که اين همه از خواندنِ دوباره‌ی دريا ... خسته نمی‌شوی !؟
...

April 24, 2008

Trio Joubran - joubran Oud

goosh kon, faghat goosh kon ...
bahat harf mizane...

April 14, 2008

من و شروع سال 1387


*
چند روز مونده به سال جدید و من انگار یهو یادم می افته ...
؛ فکر می کنم باید چکارا بکنم ... اوووووه ه ه کلی عقبم؛ نه سبزه انداختم ؛ نه واسه سفه هفتسین خریدی کردم ؛ نه خونه تکونی کردم ... وقت ندارم امتحان دارم و نمی خوام به چیز دیگه ای فکر کنم؛
چهار شنبه سوری مثل رسم هر سال که ایرانی ها تو "امبر ساید" پارک جمع می شن به کاوه اصرار می کنم شده یک ساعت هم یه سربریم خوبه ؛ بلکه یکم حس آخر سالی و بهار و اومدن عید رو حس کنیم ؛غزال با دختر کوچولوش اومده بود وبا اون چهره خندون به من هم انرژی داد ...
مثل پارسال ؛ روز و ساعت سال تحویل من کلاس داشتم و باید پروژه مون رو هم تحویل می دادم که استاد قبول کرد فرداش سر یه کلاس دیگه اش برم واون شب به همت مهسا و مهران قرار شد همه دور هم جمع شیم
...
اولین بار بود که سال تحویل خونه خودمون نبودیم
اولین باری بود که پای سفره مون یه دونه عکس هم فرصت نشد بگیریم
اولین باری بود که من حتی وقت نکردم بر خلاف سالهای گذشته از چند روز قبل سال گذشته رو واسه خودم مرور کنم
...
اما با همه اینا , با پررویی اینا رو به فال نیک گرفتم و
بقول هانی " ِتیک ایت ایزی " کردم و خندان سال جدید رو در حالی شروع کردم که تصمیم گرفتم اینقدرتوی "چراها" ی زندگی گیرنکنم و
بقول مهدی " کم نیآرم "و
بقول نازی هر وقت ناراحت شدم به خودم بگم : " این نیز بگذرد "؟

اون شب بعد از سال تحویل و رقص و روبوسی ؛ همه بچه ها رو مجبور کردم که از اتفاقات خوب و بد سال گذشته و از تجربه هایی که کسب کردن دونه دونه حرف بزنند و احساسشون رو با بقیه ِشر کنند واسه اینکه آسونش کنم ار خودم شروع کردم

همه چی خوب بود ... جای خیلی ها خالی بود ؛ یاد خیلی ها کردم؛ دلم واسه خیلی ها تنگ شد؛واسه خیلی ها دعا کردم ؛ ...
تو که زنگ زدی و گفتی لحظه سال تحویل یادت بودم ؛ ممممم ... کلی ذوق کردم ...؟

* آهنگ بالا هم یه هدیه کوچولو از طرف من به اسم
" ROMANCE " from an " ANONYMOUS "

April 11, 2008

حس خالص ِ بودن ؛ نه زنده بودن ...


کلی حرف دارم برات که نگفتم
اونقدر که تاریخ مصرف خیلی هاشون تموم شد ...؟
یاد اون قطعه شعری افتادم که موقع خداحافظی برام خوندی : حرفهای ما هنوز ناتمام ؛ تا نگاه می کنی وقت رفتن است ...؟

دیگه
"دلم" برات تنگ نمی شه ؛ اونم عادت کرده به رفتن ها؛ نبودن ها ؛ ...

دل هم خو کرده به این" گذشت زمان" و غرقه "نبض زندگی"که تو رو توی هر لحظه اش با خودش می کشونه و جلو می بره و
"فراموشی" که وقتی مادر بزرگ مرد , گفتن از نعمتعهای بزرگ خداست
اما انگار خدا من روکه می آفرید "فراموش" کرد اون رو به منم بده ...؟

* دلم واسه بچۀ درون خودم خیلی تنگ شده ؛ یه چند وقته بهونه نمی گیره !؟
انگاری گمش کردم !؟
شایدم باهام قهرکرده!؟ ...؟

March 20, 2008

سال نوت مبارک

نگاه کن
آرام تر
طولانی تر
دورتر
مهربان تر
ساده تر
.
.
.
فراتر
خالص تر

نگاه کن
...

March 14, 2008

مگ کارتی

همه‏چيز، گاه اگر كمی تيره می‏نمايد…

باز روشن می‏شود، زود

تنها فراموش نكن اين حقيقتي است:

بارانی بايد تا كه آفتابی برآيد

و ليموهای ترش تا كه شربتی گوارا فراهم شود

و گاه روزهايی سخت تا كه از ما،

انسان‏هايی تواناتر سازد.

خورشيد دوباره خواهد درخشيد، زود

...

March 12, 2008

خیلی باحاله


بی مقدمه بگم
چند تا از پروژه هایی که الان تو شرکت دستمونه مربوط به سازه هتلهاییه که دولت مجانی دراختیار آدم های بی بزاعت و یا کم درآمد و معمولاً معتاد گذاشته که مثلاً از تو خیابون ها جمعشون کنه و سروسامونی بهشون بده ...
معمولا ً 100 سالی از عمر ساختمون گذشته و فقط "اسم هتل" رو یدک می کشه ! پس می تونین حدس بزنین چه وضع اسفناکی این جور جاها می تونن داشته باشند!! ... بگذریم
بی خودی نمی خوام کشش بدم
این عکس رو یکی از بچه ها وقتی رفته اونجا از در ورودی یکی از اتاقها گرفته ...
تازه تو اتاقاشون رو ندیدین
من از وقتی اینجا کار می کنم ، دیگه از فاصله 1 کیلومتری بوی ِگراس رو تشخیص می دم ...؟
...

March 08, 2008

دوستی


دوبار زنگ زده ... با اینکه گفته بودم" نمیتونم باهات حرف بزنم "؛

عین دوبارهم پیدام نکرد؛

گفتم که : بیزیم، کار دارم ،وقت ندارم ...
فاک یوعسل

...
اما آرومم
انگارهمه حرفامو زدم ؛
عین بچه ها صداشو که رو مسنجر تلفن شنیدم دلم آروم گرفت
ایمیلش بیشتر ...

February 28, 2008

حالا دیگه ساعت پنج واسه من یه حس و حالی داره که با تموم ساعتها و لحظه ها ی دیگه فرق می کنه


روباه گفت: کاش سر همون ساعت دیروز آمده بودی. اگر مثلاً سر ساعت پنج بعد از ظهر بیایی من از ساعت چهار تو دلم قند آب می شه و هرچه ساعت جلوتر بره بیشتر احساس خوشبختی و شادی می کنم.
ساعت پنج که شد دلم بنا می کنه شور زدن و نگران شدن....
اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا بدونم چه ساعتی باید دلم رو برات آماده کنم؟!؟...؟
...
لحظه جدایی که نزدیک شد روباه گفت: آخ ! نمی تونم جلو اشکام رو بگیرم
شهریار کوچولو گفت: تقصیر خودته. خودت خواستی اهلیت کنم.؟
روباه گفت: همین طوره
-آخه اشکت داره سرازیر می شه
+ همین طوره
- پس این ماجرا فایده ای به حال تو نداشته؟!؟
+ چرا ؛ واسه خاطر رنگ گندم
...

February 25, 2008

: کیکاووس یاکیده


این بار هم که
تاول پاهایم خشک شود
دوباره راه می افتم
دوباره عاشقت می شوم
دوباره گم می شوم
...

February 13, 2008


درشکه ای می خواهم سیاه
که یاد تو را با خود ببرد
یا نه
نه
یاد تو باشد
مرا با خود ببرد
...

آویخته ام
از جایی که نمی دانم چیست
آویخته ام
از جایی که تا بیداری
یا خواب
یا آب
تنها فریادی ، فاصله است

...

کیکاووس یاکیده

January 28, 2008

جایی به من بدهید
دورترین دلتنگی آدمی با من است
گفته بودم
روزی باران دریا را خیس خواهد كرد
و تلخ ترین روز ماه خواهد رسید
و تلخ ترین تبخیر
آسمان را سیاه خواهد كرد
جایی به من بدهید
تمام دلتنگی آسمان با من است
گفته بودم
شبی ماه آب خواهد شد
و تمام پنجره ها غریب
و زمین تنها ، خواهد مرد
جایی به من بدهید
تمام تنهایی زمین با من است
گفته بودم روزی
...
جایی به من بدهید

January 20, 2008


کلافه ای ...

دلت یه چی می خواد ، ........خودتم نمی دونی چی!!؟
می خوای یه چی بشنوی ،.........اما نمیدونی چی؟!؟
یا شایدم منتظر یه اتفاقی!؟؟ ..........بازم نمیدونی چی!؟!؟
دیدی دلت میخواد یه چیزی ببینی ؟!....... اما ... نمیدونی چی؟ نمیدونی کی؟ نمیدونی کجا ؟ کِِی ؟!...

چرا نمیدونی؟!؟
اصلاً چرا دلت می خواد؟!؟
بگو نخواد
...

January 12, 2008

سال 1386


ه10سال پیش , سال 1376...؟
من ... هییییییییچ شباهتی با عسل ِاون زمان ندارم!؟!
نه افکارم ؛ نه دیدگاهام ؛نه خواسته هام ،نه دوست داشتن هام ... ، نه حتی چهره ام!؟!؟!؟....
انگار آدم دیگه ای رو تو آلبوم عکسم تماشا می کنم ...!!!
.
...

10 سال دیگه... سال 1396 ؛
فکر می کنی چقدر از عسلی که الان هستم باقی می مونه؟!؟
.10 سال دیگه کجام؟!
چکار می کنم؟!
به چی فکر می کنم ؟؟!؟
از این آدمهایی که الان تو زندگیم هستند , چند تا شون باقی می مونند؟!؟!؟ چند تاشون رو تا اون زمان دوست خواهم داشت؟!؟!
به چند تاشون همچنان فکر می کنم؟!؟

تو کدومشون هستی؟!؟
...

January 08, 2008

think of you ...



Month of May yet the sky is gray it's just another day
Since you're gone away and I think of you
All the rain would wash out the pain
And I thought in vain that joy would remain when I think of you

Time goes by and I never forget
And I think of you
Friends would say I may always regret
When I think of you

Latter-day seems to fade away I see some children play
And I start to pray not to think of you
And now the rain plays a sad refrain on the windowpane
As I try in vain not to think of you

Time goes by and I never forget
And I think of you
Friends would say I may always regret
When I think of you

A lovers walking hand in hand
Running as fast as they can remind me of you
Those who believe that hearts can mend
And are together till the end remind me of you

Latter days now has gone away when it finds its way

Till the break of day as I think of you
Still the rain seems to cry in pain with that same refrain
As I try again not to think of you
...

P.s. one of my dear friend asked me how i found this song and who is the singer?!
mmm, i have heard it once from the radio in the car and i loved it, his name is "Gregory charles " a canadian from Quebec ...

January 05, 2008


whose chair is that?!?!
who is coming?!!or maybe not...

December 19, 2007

اینم بخاطر تو (!!)

اینم ابتکار امسال رئیس شرکت ماست واسه کارت تبریک کریستمس (همونی که کلاه کپ مشکی سرشه)
از همه خواسته بود که قیافه ها موقع عکس گرفتن باید جدّی باشه. حالا مگه می شد نخندی وقتی میدونستی واسه چی دارن ازت عکس می گیرند و بقیه واستادند و نگات می کنندو منتظرند تا خندت بگیره!
بماند که بقول جک (همون رئیسمون) ، اندرو( کسی که لبخند زده )؛گند زده به عکس ...

حالا یه توضیح بدم که کسی مثل بعضی از اونهایی که کارت رو دریافت کردن، دچار سوءتفاهم نشن
قالب اصلی این تصویر برگرفته از یه سریال معروفه که چند وقتیه از تلویزیون پخش می شه به اسم "هیروز" یا همون "قهرمانان" و بعضی از آدمهای توی عکس از جمله اون دو تا دختر ِهات ِجلویی؛ از شخصیتهای سریال هستند :)

آخه از وقتی این کارت رو برای ملّت فرستادند، خیلی ها شدیداً ابراز علاقه مندی کردند که واسه شرکت ما کار کنند
...

پ . ن. درسته اینو گذاشتم یکم بخندیم ؛ اما لطفاً کسی روی عکس زووووووم نکنه و واسه قیافه من کامنت بگذاره ؛که کلامون می ره تو هم ؛ گفته باشم ...
هاشین خان، روی سخنم با جنابعالی هم هست ، بعله ...؟