October 19, 2020
October 07, 2020
August 21, 2020
June 09, 2020
May 04, 2020
April 23, 2020
April 09, 2020
I don't know who said this but it was so true and beautifully worded that i would like to post it in here:
"Maybe we now finally realize how nothing we are"
We fall asleep in one world and woke up in another,
Suddenly Disney is out of magic,
Paris is no longer romantic,
New York doesn't stand up anymore,
The Chinese wall is no longer a fortress
and Macca is empty
Hugs and kisses suddenly become weapons, and no visiting parents and friends becomes an act of love.
suddenly you realize that power, beauty and money are worthless, and can't get you the oxygen you are fighting for.
The world continues its life and it is beautiful. It only puts humans in cages. I think it 's sending us a message;
"You are NOT necessary. The air, earth, water and sky without you are fine. When you come back , remember that you are my guests, not my masters"
"Maybe we now finally realize how nothing we are"
We fall asleep in one world and woke up in another,
Suddenly Disney is out of magic,
Paris is no longer romantic,
New York doesn't stand up anymore,
The Chinese wall is no longer a fortress
and Macca is empty
Hugs and kisses suddenly become weapons, and no visiting parents and friends becomes an act of love.
suddenly you realize that power, beauty and money are worthless, and can't get you the oxygen you are fighting for.
The world continues its life and it is beautiful. It only puts humans in cages. I think it 's sending us a message;
"You are NOT necessary. The air, earth, water and sky without you are fine. When you come back , remember that you are my guests, not my masters"
March 19, 2020
November 14, 2017
سی سالکی به بعد
سی سالکی به بعد
که عاشق شوی
دیگر اسمش را نمی نویسی
کف دستت
ودورش قلب بکشی
یا عکسش را بگذاری لای کتاب درسی ات
وهی نگاهش کنی
سی سالگی به بعد که عاشق شوی
یک عصر جمعه ی زمستانی
یک لیوان چای می ریزی
می نشینی پشت پنجره
و تمام شهر را
در بارانی که نمی بارد
با خیالش قدم می زنی
روشنک شولی
June 19, 2016
ساعت نزدیک سه صبحه و مثلا بیدارم که درس بخونم
واسه اینکه خوابم نبره یه سریال میگذارم پخش می شه اخه من تو سکوت مطلق نمی تونم درس بخونم
یه صحنه اش عاشقانه بود
من رو به لحظه یاد خودم و گذشته خیلی دوری انداخت
یهو یادم افتاد من الا ن 39 سالمه و تا یک سال دیگه می شه چهل سالم
...خودم باورم نمی شه داره می شه چهل سالم
یادمه اون موقع ها یه کتابی می خوندم به اسم "راز زندگی یک زن" و اون موقع سی سالگی واسه من خیلی دور بود
August 16, 2013
February 22, 2013
February 13, 2013
می خوام غر بزنم
حرف واسه گفتن ندارم اما
غر واسه زدن زیاد دارم
خیلی وقته توفیس بوک
دیگه دوست ندارم چیزی ِشر کنم
میدونم
علتتش آدمهای دورو برم هستند
به
شدت دلم رو میزنند
نمی
دونم این چه مرضیه که هر از گاهی این جوری میاد سراغ من!؟
هر
چند سال یه بار به یه نقطه ای می رسم که اصلا تحمل دوستهای به ظاهردوستم رو ندارم
و باید ازشون دور شم
یا
عوضشون کنم وگرنه حالم بد میشه
الان
باز به اون نقطه رسیدم
از آدمیزاد دل خوشی ندارم
کلا این چند سال اخیر
صدقه سر بلاهایی که سرم آوردن نسبت به هر چی دوست و دوست داشتن و عشق و
عاشقیه بد جور آلرژی پیدا کردم
گاهی با خودم می گم شاید من باید یه
روزی به این نقطه می رسیدم که به خریتم دیگه ادامه ندم
بگذریم
.... گفتم که ، غر تا دلت بخواد
دارم واسه زدن
January 24, 2013
متن بسیار خواندني از نویسنده نامشخص که توسط سرکار خانم تهمینه میلانی بر روی دیوارشان در فیس بوک درج شده استچیزهایی هست که وقتی از دستش دادی .....ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. . اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند .وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:» من آدم زمختی هستم». زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها .حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی ...
Subscribe to:
Posts (Atom)














