December 19, 2007

اینم بخاطر تو (!!)

اینم ابتکار امسال رئیس شرکت ماست واسه کارت تبریک کریستمس (همونی که کلاه کپ مشکی سرشه)
از همه خواسته بود که قیافه ها موقع عکس گرفتن باید جدّی باشه. حالا مگه می شد نخندی وقتی میدونستی واسه چی دارن ازت عکس می گیرند و بقیه واستادند و نگات می کنندو منتظرند تا خندت بگیره!
بماند که بقول جک (همون رئیسمون) ، اندرو( کسی که لبخند زده )؛گند زده به عکس ...

حالا یه توضیح بدم که کسی مثل بعضی از اونهایی که کارت رو دریافت کردن، دچار سوءتفاهم نشن
قالب اصلی این تصویر برگرفته از یه سریال معروفه که چند وقتیه از تلویزیون پخش می شه به اسم "هیروز" یا همون "قهرمانان" و بعضی از آدمهای توی عکس از جمله اون دو تا دختر ِهات ِجلویی؛ از شخصیتهای سریال هستند :)

آخه از وقتی این کارت رو برای ملّت فرستادند، خیلی ها شدیداً ابراز علاقه مندی کردند که واسه شرکت ما کار کنند
...

پ . ن. درسته اینو گذاشتم یکم بخندیم ؛ اما لطفاً کسی روی عکس زووووووم نکنه و واسه قیافه من کامنت بگذاره ؛که کلامون می ره تو هم ؛ گفته باشم ...
هاشین خان، روی سخنم با جنابعالی هم هست ، بعله ...؟

November 29, 2007

ٍExit



همه خواسته من از تو تمام اون دقایقیه که با هم داریم خاطره می سازیم
اما تو اون لحظه که نمیدونیم !
بعداً میفهمیم
بعداً قدرشو می دونیم
بعدنی که دیگه دیر شده
بعدنی که نه تو هستی ؛ نه من
...
دلم یه قهوه تلح دیگه می خواد
کنار همون پنجرهه
اینو گوش کن:؟
"the lonely sheperd"
...
این روزا
این روزا؛ روزای غریبی اند

دیگه ازخودم می ترسم
از خودم و دیوونگی هام

تو هم اون بالا نشستی وفقط نگام می کنی
هیچم بروت نیاری من چه غلطی می کنما؟!؟
...


دیگه حتی سردمم نیست
بی حس ِبی حس

دنبال در خروج
...


November 03, 2007


عصیان بزرگ خلقتم را
شیطان داند
خدا نمی داند
...

October 14, 2007

Hurt



Some days I feel broke inside but I won't admit
Sometimes I just wanna hide 'cause it's you I miss
...


October 06, 2007

سرود آشنایی

...

کیستی که من
این گونه
به اعتماد
نام خود را
با تو می گویم!؟

کلید دلم را
در دستت می گذارم
نان شادی هایم را
با تو قسمت می کنم
به کنارت می نشینم و
برزانوی تو
این چنین آرام
به خواب می روم؟

کیستی که من
این گونه به ِجد
در دیار رویاهای خویش
با تو درنگ می کنم؟!؟

احمد شاملو

September 18, 2007

Sebastian monzani

Ok, still I'm in...
little by little, i feel safe and that sounds good
this time it's all me you can see ,you can feel, my real "me" ...
I wrote to a friend,without asking for anything and she gave me everything she could,
little by little,I feel safe and that sounds good

...
دیگه منتظرمعجزه نیستم
دیگه ساعتم رو نگاه نمی کنم
دیگه قرارنیست عاشق بشم
دیگه رویا بافی نمی کنم
مثل یه دختر بچه کوچولو که رازی رو تو دلش داره ؛ هی لبم رو گاز می گیرم که به هیچ کی حرفی نزنم
آروم گوشه همون پنجرهه نشستم , چشمامو بستم و صورتت رو مجسم می کنم
...

منتظراتفاق هستم
اتفاق یعنی "بودنت"؟
...

September 10, 2007


Sheba said:
It was easy...,
like having another drink
when you know, you shouldn't ...

September 04, 2007

حالا که مستی از سرم رفته
برای اولین بار از نقشی که دارم می ترسم

اون لحظه که گفتم تو بازی ام؛ ِاکسایِتد بودم
اما الان ...
می ترسم
از ِهرت شدن می ترسم
از ریسک کردن
از "از دست دادن " می ترسم
...
هنوز اول بازی بودم
یهو " آل این " کردم ؟!؟
...

می ترسم

August 26, 2007

همه چی بازیه


همه چی در حدّ یه بازیه
و تو بازیگر اون بازی هستی
بازی ای که بخش بزرگی اش فقط تو تصورته
تصوری که گاها ً اونقدر قویه که به باورت تبدیل شده
ولی اشتباه نکن
تو فقط بازیگر بازی ای هستی که خیال می کنی واقعیه
و خیال می کنی نقش اول رو داری


"همه چی بازیه"

بازی ای که دیر یا زود تموم می شه
...

August 09, 2007

تو این چند روز ...


تو این چند روزهِی می خواستم چیزی بنویسم ؛دستم به نوشتن نمی رفت

تو این چند روز دو تا مسافرت خوب رفتم
... کلی به چیزای مختلف فکر کردم
... بیشتر از 500 تا عکس گرفتم
... با یه دوست صمیمی کلی حرف زدم
... به آی پادم دست نزدم
... دیگه دلتنگی نکردم!!
... سعی کردم به همه لبخند بزنم
... یه خبر خیلی بد شنیدم ؛که هنوز باورنکردم؟!؟!؟!؟! ...؟
...100 تا سوال از خودم پرسیدم ...
... یه خط کتاب نخوندم
... کلی ساکت بودم و آدمها رو از دور تماشا کردم
...
مهسا و مهدی از امریکا اومدن و تا پس فردا شبش نخوابیدیم
... سعی کردم به ساعتم کمتر نگاه کنم
... گاهی غروب آفتاب رو بد جوری حس کردم

تو این چند روز
... مثل خیلی از روزهای دیگه ، بازم زندگی کردم

July 22, 2007

...


They just left...
I am too upset to express my feeling,
Need time to be healed.
Honestly, I never thought that I might have such a feeling for anybody anymore ...

That has a long story ,why i have decided not to get this close,
and i had 1000 reasons for that which now,... all are gone !!!...

I would say, this is "love and to be loved"which i live to get there,
I would say, this is "the life" that like a river takes you anywhere,
or whatever you name it!

I should be happy that ,
still there are some souls which make your heart bitting for them and
you 're gonna miss them for thousand years.

July 15, 2007

عکاس :کاوه

حرفی واسه گفتن ندارم
مخصوصا ً تو این لحظه ...
فقط نمی خواستم هر وقت وبلاگم رو باز می کنم،این پست آخرم رو ببینم
همین
شاید چند تا اپیزود (بقول هاشین) کوتاه از فکر هام بنویسم؛ البته نه از همه اش

* نمی دونم مامانم از کجا فهمیده که من یه جایی تو اینترنت چیز می نویسم
ایران که بوده هرچی از نازی خواسته؛ بهش یاد نداده
اینجا هم که هست خیلی وقتها راحت نیستم وقتی دور ورمه حتی وبلاگم روباز کنم ...؟


* دلم واسه خواهر کوچولوم تنگ شده که یه دل سیر حرف بزنیم؛
گاهی میترسم نکنه ببینمش ، تو ذوقم بخوره که اونم عوض شده !؟!؟!؟...؟

* دیشب خواب دیدم زلزله اومد و
من و یه عده تو کلاس گیر افتاده بودیم
تو اومدی ما رو نجات دادی
من اصلاً خوشحال نبودم ...


* در شرایطی که طی 2 سال گذشته بیش از 90 درصد دوستا و آشناهای هم سنم (در اینجا) بچه دار شدند و یا دارن می شن!؟!؟
من هیچ احساسی نسبت به این موضوع ندارم !!!
نکنه که من یه چیزیم هست !؟!؟ ...؟


* مثل ترک اعتیاد ؛دارم آروم آروم کنارت می گذارم
بدون اینکه خودتم بدونی
راستی تو چی می دونی؟!؟!؟
هیچی ... مطلق هیچی

* باز موهامو کوتاه کردم
خیلی ...؟

...

June 30, 2007

I can't seem ...


Crawling in my skin

These wounds, they will not heal
Fear is how I fall
Confusing what is real ...

There's something inside me that pulls beneath the surface
Consuming, confusing
This lack of self control I fear is never ending
Controlling

I can't seem
To find myself again
My walls are closing in
(Without a sense of confidence I’m convinced that there’s just too much pressure to take)
I've felt this way before
So insecure
...

June 24, 2007

مشق شب: Dear Mr. President

این رو تو وبلاگ هاشین پیدا کردم؛
از "پینک"
سیاسی ؛ اجتماعیه ، خواستین نگاش کنین
و حتما ً به جملاتش گوش کنین
...


این رو هم قبلا ً اینجا
گذاشته بودم از "جیمز بلانت"
دوباره واسه اونا که ندیدن

June 22, 2007

12+1


آخرهفته شده و من علی رقم اینکه کل هفته رو با شوق رسیدن به این لحظه سپری می کنم ؛
بی حوصله اینجا جلوی صفحه وبلاگم نشستم و دقایق رو با احساسی سرد می کُشم
تلفن کردم به هانیه ،بلکه این دفعه شانس بیارم و بتونیم با هم حرف بزنیم ، اونم نبود ...
روی تخت دراز کشیده بودم و به این فکر می کردم که چرا شاد نیستم ؟!؛
ًچرا تو این لحظه چنین احساس رخوتی باید وجودم رو گرفته باشه؟!،
احساسی که گاهاً با دلیل و گاهاً کاملا ً بی هیچ دلیل و منطقی سراغم میاد ؟!؟
داشتم به عواملی که اصولا ً من رو شاد می کنه فکر می کردم ...
می خواستم بدونم چی باعث می شه اینطوری شم ؟!
یعنی به همون زبان شیرین مادری : چه مرگمه که مثل بچه ها هی می خوام نق بزنم و بهونه بگیرم؟!؟؟...؟
حقیقتش تو این لحظه هیچ آرزوی بزرگی ندارم که بر آورده شدنش بتونه حالم رو دگرکون کنه !؟ جدی می گم
یادمه چند ماه گذشته یکی از یزرگنرین آرزوهام این بود که به مامانم ویزا بدن و ببینمش
یا اینکه کار تمام وقت "خوبی" گیر بیارم ،
یا حتی نمره های درسهام ؛اینکه بر خلاف ایران شاگرد مطرحی سر کلاس هام باشم
و و و ...
و تقریبا ً به خواسته هام و آرزوهای کوچیک و بزرگم رسیدم
اما
...
اما حالا می بینم ، اصولا ً آدم به آرزوهاش که رسید ؛ دوباره آرزوی چیز دیگه ای رو می کنه !!،
یا شایدم آرزوها فقط وقتی بزرگند که هنوز بر آورده نشدند؟!؟
یا حتی شاید زندگی تو همین خواستنها و دویدن ها و آرزوها تعبیرمی شه ؟!؟
اما من ؛
من تو این لحظه هیچ ... بهانه ای ندارم
و هیچی دلم نمی خواد
راستی ؛چرا من دلم هیچی ؛ مطلق هیچی نمی خواد؟!؟
...
داشتم فکر می کردم !
م ،م ، کجا بودم؟!؟...؟

June 12, 2007

today is my 30th birthday

ّّّّFirst of all i should explain i have to write in English because I'm in the office.
and i 'm so excited about what my coworkers have done to my room!!
There are lots of balloons all around me and couple of papers which mentioned my 30th birthday and some other cute colorful stuffs...
Yesterday i decided to stay longer in the office to work on a new software which i have to work on later, so when i wanted to leave the office around 6 pm, I saw Corey( our office manager) came back to work the time that there was nobody else!! and now i know why...
and also we are all invited to a lunch in "eals" resturant near the company plus birthday cake and having fun together...

I'm soooo happy and I just want to share it with you guys

June 10, 2007


نشسته رو لبه تختش و توی تاریکی از اونجا منظرۀ شهر رو از پنجرۀ اتاقش نگاه می کنه
عبور آدمها ؛
چراغهای قرمز ماشین هایی که دارن می رن و چراغهای زرد اونایی که دارن میان
پیاده رو های خیس
و جریان زندگی
...
خیلی وقتها منظره شهر رو از اونجا تماشا کرده
؛ هر بار با احساسی کاملاً متفاوت
و نگاهی متفاوت

...
زندگی خیلی بازی داره
و به وقتهایی خیلی غیر قابل پیش بینی می شه

گاهی آدم چقدر دوره از اون چیزی که در شرف اتفاق افتادنه

June 05, 2007


این چند وقت حسابی دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود
مامانم که اومده و کارمم که تمام وقت شده , واقعا ً دیگه هیچ تایمی واسه خودم ندارم
قبلاً ها روزی 2 بار ایمیلم رو چک می کردم ؛ حالا هر چند روز یک بار هول هولکی , اونم تو چند دقیقه

امروز ماهیمون مرد؛ اونم بعد از 1 سال و پنج ماه
صبح که از خواب بلند شدم و رفتم توسالن ؛ دیدم از تنگش پریده و افتاده بیرون ؛ معلوم بود مدتی از آب بیرون بوده ؛چون کاملاً خشک شده بود ...
کاوه رو که نیمه سکته زده از خواب بیدار کردم ,وقتی اومد از رو میز بلندش کنه ؛دیدیم آبشش اش یه کم تکون خورد و ما هم ذوق زده دوباره انداختیمش تو آب
بعد از چند لحظه شروع کرد به سختی نفس کیشدن و چون کاملا ً خشک شده بود همون جور سر و ته رو آب موند و نمی تونست دمش و باله هاشو تکون بده
بعد از نیم ساعتی راحتتر نفس می کشید و تکون می خورد اما همون جور سر و ته
اما مامانم گفت حدود سات 2 بعد ار ظهر دیگه مرد ...
خیلی قصه خوردم
واسه عید پارسال خریده بودیمش و واسه اینکه تنها نباشه چند ماه بعد یکی دیگه خریدیم
حسابی دمق نشسته بودم و هی می گفتم آخه چرا مرد؟! ؟
مامانم واسه اینکه مثلا ً من و دلداری بده گفت: اینهمه آدم که میمیرن خوب چرا میمیرن؟!؟ ما دلیل خیلی چیزا رو نمیدونیم
واسه چه می گن " مرگ حقه " ....
امروز کلی به مرگ فکر کردم
اما خداییش جای خالی اش رو توی تنگ نمی تونم تحمل کنم؛ به کاوه گفتم؛ برام فردا چند تا ماهی بخره
...

April 28, 2007

فقط چند ساعت دیگه



دل تو دلم نیست ، عین دختر بچه ها کز کردم تو صندلیم و ساعتها و ثانیه ها رو می شمارم
از صبح که این سرما خوردگی بی دعوت ! اومده سراغم ، سعی کردم ذهن خودمو به هر چیزی حتی چیزای ممنوع ! مشغول کنم

تا حالا به خیانت فکر کردین؟
جدّی دارم می گم؟!؟
چه چیزی بیشتر از همه شما رو پایبند می کنه ؟!؟ عشق ؟، ا اعتقادات؟! اخلاقیات ؟!؟یا شایدم تا حالا اصلا ً باهاش مواجه نشدین؟!؟

این فیلم "تله" که امروز دان لود کردم و اشاره ای که به فیلم مورد علاقه ام " بیوفا *" کرد و البته شباهتهایی که با اون داشت،
باعث شد دوباره این موضوع بیاد تو ذهنم ...؟
خیلی دلم می خواست یه نظرسنجی می گذاشتم و نظر آدمها ( البته نظر واقعی شون )رو می پرسیدم
بنظر من حتی "واقعی "حرف زدن درباره اش جسارت می خواد
آ ؛آ ، قرار شد خود سانسوری نداشته باشیم
...
خوب دیگه فقط چند ساعت دیگه مونده ،
خدا جون اگر فقط چند ساعتی از صبر حضرت ایوب رو به من قرض بدی ، کارم راه میفته

unfaitful*

April 25, 2007

Where I end and you begin ...


"There's a gap in between
There's a gap where we meet
Where I end and you begin"
...
i can see you watching me all these days
hhummm
but i can feel , you ' re not alive these days
...
i feel like a child
waiting for my books to tell you another story of my life
i feel like a child
waiting for the game you want me to play with my life

but now,I'm up in the sky
flying in my dreams
playing in my mind
but,
but there is somethings will never wash away
...
and i don't know why !?...