August 25, 2011

سلام

اینجا بو یجورایی می خواستم واسه همیشه بگدذارم کنار
مثل خیلی چیزای دیگه که تو این مدت واسه همیشه گذاشتم کنار
واسه همین حتی سراغش رو هم نگرفتم ،
انگار این وبلاگ بوی گذشته ای رو میداد که واسه ابد میخواستم فراموش کنم
...
چقدر تغییر کردم! چقدر عوض شدم ! خودمم باورم نمی شه! متاسفانه بیشتر منفی ...!؟

مادر شدم ... و دوباره دل بستم
کم حرف شدم ، اما خوشحالتر
تنهاتر شدم ، اما راضی تر
دیگه دنبال هیچکدوم از چیزایی که قبلا بودم ، نیستم!؟ عجیبه نه؟!؟
مسن تر شدم
حتی گاهی حس می کنم پیر شدم
جدی می گم

بگذار با یه اعتراف تموم کنم
تو زندگی ،همیشه آخر هر ناراحتی و بیشامدی به خودم می گفتم ؛ شاید لازم بود ... شاید درسی باید می گرفتی!..
اما اینبار فرق داشت، ...
خیلی سخت بود، خیلی درد داشت، خیلی طول کشید ... درس رو گرفتم ،اما
اما شک دارم می ارزید به اینهمه ...!؟
از من واقعا یه آدم دیگه ساخت، شاید منفی ، نه،؛ واقع بین
هر چی که هست
چه خوشم بیاد ،چه نه
من عوض شدم
خیلی
دلم واسه اون عسل خیلی تنگ می شه
احساس می کنم تا ماه ازش فاصله دارم
اما رو زمین زندگی گمش کردم
...

شاید دوباره بنویسم

October 07, 2010

سودای تو را بهانه ای بس باشد ...




تا با غم عشق تومرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نچنین زار که این بار افتاد


چقدر عاشق آهنگ و شعر و خواننده اش بودم و هستم
چقدر که باهاش زندگی کردم
...

July 26, 2010

please
please just tell me
how can i get rid of my fuckkkkking dreams

hey asshole,
i do not want to see you even in my dreammmmmmmmmmmmmmmsss!!

capiche?

June 07, 2010


از سال گذشته بدم میاد
به طرز احمقانه و کودکانه ای
ازش فرار می کنم
حتی تو فلاش بک های لحظه ایم
عکاس : کاوه


همیشه به خودت می گی این تموم بشه ، ال می کنم بل می کنم.
مثلاً درسم تموم بشه ، فلان چیز رو بخرم ؛ کارم ال بشه ؛ یا از فردا ، یا از همین هفته ...
همیشه همه چی رو به یه مفطع زمانیی عقب میاندازیم که هیچ وقت نمی رسه

با این همه ، فکر کن من باز هم منتظرم !!؟

April 23, 2010

عکاس : Paul Politis


بیا با من مدارا کن
...
بیا از من حکایت کن
...

March 23, 2010

سال نو مبارک


سال 1388 و 2009 با همه مزخرف بودن هاشون بالاخره تموم شدن
بد جوری نیاز دارم سال جدید سال خوبی برام باشه
دلم روشنه ، اما دیگه بهش اعتماد ندارم

امیدوارم واسه همون سال خوبی باشه

March 08, 2010

خسته ام از انتظار


چی بگم؟
می خوام بگم .... همونایی که !! امروز گفت
...

December 01, 2009


دیدی یه سری چیزها رو می خوای فراموش کنی ، یا اصولاً باید فراموش کنی ؛ اما هی یه چیزی می شه فلاش بک می خوری درست به همون نقطه!؟!
دیدی یه سری خاطره ها رو پاک کردی یا دیگه نمی خوای اصلاً مرور کنی ؛ اما هی یه چیزی پیش میاد و یادت می افته؟!؟!؟
داری تمام زورت رو می زنی و سعی می کنی که فُکوس کنی تو زمان حال، اما مثلاً اون آهنگه رو میشنوی ... ، یا مثلاً آدرست رو گم کردی و نگاه می کنی می بینی اسم کوچه ای که توش گیر کردی .... یا آی تونزِ لعنتی رو باز کردی و رادیو اینترنشنال می خوای گوش کنی (کاری که هزار بار قبلاً هم می کردی) یهو اَوت آف نو وِر اسم خواننده آهنگه اسمی که دیگه نمی خوای بشنوی ؛ اسمی که احتمال شنیدنش تو آی تونز یک در میلیونه ... اما این یک در میلیونِ لعنتی واسه تو اتفاق می افته ....از این اتفاق ها بار ها برات پیش اومده ؛انگار گاهی یه سری چیزها عمداً پیش میاد که تو رو با خودش ببره به اونجا که نباید...!؟ یه جورایی که دیگه شک می کنی که شاید یه نیروهایی تو طبیعت بر علیه تو وجود داره...!! نمی دونم ...
امروز من رسماً به وجود شیطان اعتقاد پیدا کردم
باور کن!!
وگرنه مگه می شه همه اینها تصادفی باشه !؟!؟
یا مگه میشه من اینهمه بد شانس باشم!!!؟؟!؟
هان!!!!؟؟؟؟؟

November 29, 2009


می خواستم بگم
چند وقتیه از شعر گریزونم
از هر چیزی که احساسی باشه گریزونم
از هر چیزی که با دل سر و کار داشته باشه ، گریزونم
دیگه هم برام مهم نیست چرا و از این حرفها
دیگه هم نمی خوام چیزی رو فیکس کنم
همین
همین رو می خواستم بگم

November 27, 2009

از نو

دیدی یه چیزایی رو هیچ وقت نمی ری سراغشون ،اما بازم حیفت میاد بریزیشون دور!؟!؟

یه مدتیه گیر دادم به هر اونچه که دلم نمی اد یا حیفم میاد بریزمش دور ویاهز چی که به گذشته مربوط می شه... می خوام همه رو بریزم دور ، از نو دوبار ه شروع کنم ؛ از نو دوباره خاطره بسازم ؛ زندگی کنم ...؟

November 02, 2009

من به تنهایی


می گه: باید دیپ اون پایین توی دلت، وجودت ؛ خودت خودت رو دوست داشته باشی
می گم: یعنی چی؟
می گه : خودت ، به تنهایی ؛ جدا از مَتریالهای دورت ، مثلاً جدا از دارایی هات، جدا از شغلت، جدا ازخونه ات یا ماشینت و و و
حتی جدا از روابط اجتماعی ات، جدا از عشقت به دوست پسرت یا شوهرت یا حتی بچه ات
تو بدون اونها باز هم معنی و هویت داری و کلی ارزشمهایی تو وجدت داری که باید بهشون بها بدی...

خلاصه خیلی چیزهای دیگه گفت که فکر می کنم باید راجع بهشون فکر کنم تا بفهمم بنده خدا چی زور می زد به من بگه
اَکچولی تا همین جاش هم کلی من رو به فکر انداخت

من چی ام ؟ بدون آپارتمانم ؟، بدون لاوِ زندگی ام ؟، بدون کارم؟، بدون خانواده ام و و و
آیا بدون اینها من هنوز هویت دارم ؟ آیا من هنور وجود دارم؟ آیا هنوز در من چیزی هست که ارزش ادامه دادن ، تلاش کردن ، شاد بودن و در نهایت زندگی کردن داشته باشه؟!؟
...

October 29, 2009

....


خیلی وقته دنبال مفهوم " شادی " می گردم،.... به اون سادگی هم که فکر می کردم نیست ؛
الان چیزی که بیشتر بهش فکرمی کنم مفهوم انرژی و منبع بدست آوردن انرژیه ...
اینکه در طول روز یا هفته یا حتی ماه ، ما از چه چیزایی انرژی می گیریم یا از دست می دیم ؛ یا اینکه باید بگیریم و نمی گیریم!؟!
اینکه چیا واقعاٌ انرژی دهنده هستند ، یا اینکه ما به غلط فکر می کنیم داشتنِ یه سری چیزا به ما انرژی می ده و لازمه احساس خوشبختیه
...
گاهی مطمئن نیستم چی درسته ، چی غلط...
می فهمی چی می گم؟
نمی دونم اصلاً اینهمه تقلا واسه فهمیدن یه سری چیزا لازمه یا همون بهتره مثل 99% آدمها اصلاً فکر نکنی "از کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود"؟!؟

October 27, 2009

از فروغ


...
من پشیمان نیستم
قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست
زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
و گل قاصد که بر دریاچه های باد میراند
او مرا تکرار خواهد کرد
...

October 08, 2009

آدم وتنهایی هاش


دوست نداشتن پائیز بهانه ای شده واسه دوباره سیگار کشیدن و تو نور شومینه به گیتار جیپسی کینگ گوش دادن
دوست نداشتن پائیز بهانه ای شده واسه داشتن حس دلتنگی ؛ حس هایی که دیگه نمی دونم چکارشون کنم
دوست نداشتن پائیز بهانه ای شده واسه دوباره سکوت کردن

روزهای پائیزی


نمی دونم چرا...
اما دلم گرفته...خیلی....
نمی دونم هم چی می خواد ، یا چرا گرفته ...

همین
:(

October 01, 2009

آغاز

دقیقاً حس آدمی رو دارم که از نو دوباره شروع کرده؛ خیلی سخت، تلخ ...اما از نو
تصمیم داشتم دیگه اینجا ننویسم ؛ مثل دفتر خاطراتم که گذاشتمش کنار
مثل خیلی از چیزاهای دیگه که این چند وقت گذاشتم کنار
احساس سبکی می کنم ... اما با درد
دردی که روز به روز کمتر شد ؛ .... اما هنوزهست
و با اینکه هنوز هست ، اما خوبم
بهتراز قبلم
خیلی بهتر
حتماً باید اینهمه درد و می کشیدم تا بی این نفطه برسم
نقطه آغاز
...

August 07, 2009

....

هی می خوام بیام اینجا بنویسم ، هی یه چیزی میشه تمام حال و حوصله من از بین میره
این هفته هم باز یکی از سخت ترین و تلخترین روزهای زندگی ام رو تجربه کردم
میگن زندگی سر بالایی وسرازیری زیاد داره،...
میشه بگین کی سرازیری می شه؟!؟

خسته ام
....

July 17, 2009

when life sucks sometimes...

dashtam ye sale gozashte ro vase khodam morur mikardam...

khob, teye yek sale gozashte mariz nashode boodam ke shodam,ta hadi ke karam be 1 hafte bimarestan keshid...
tasadof nakarde boodam ke kardamo bade 8 mah hanuz nemitunam mese sabegh rah beramo bedoam!
ye seri masaele ehsasi baram pish nayumade bood ke umad,o halamo hesabi ja avord!

khob nemidunam chera fekr kardan zaheran kheil vazam khub boode, goftan bezar ye hale dige behesh bedim ke colecsionesh kamel she,

az hamuni ke mitarsidam akhar saram umad, ...unam tasire rokude eghtesadie jahani be ruye kare mane bichare, .... ke unam ehtemalan ta 2-3 hafteye dige asaresho amighan ru mano zendegim mizare...
bad migan boro khoda shokr kon ke... ke chi!!! ke zende am!!?

(ino daram sare kar minevisam beram khune vaht konam dobare farsi typesh mikonam)

July 15, 2009

for myself

From "little children" movie:

you couldn't change the past,
but the future could be a different story,
and It has to start somewhere...

It has to start somewhere, Asal!