February 22, 2013

بده آدم به نقطه ای برسه که دلش هیچی نخواد
  چند وقتیه هی سعی می کنم از این نقطه دور شم یاز می بینم دورش دارم پرسه می زنم   

February 13, 2013

می خوام غر بزنم

حرف واسه گفتن ندارم اما غر واسه زدن زیاد دارم 
خیلی وقته توفیس بوک دیگه دوست ندارم چیزی  ِشر کنم
میدونم علتتش آدمهای دورو برم هستند
به شدت دلم رو میزنند
نمی دونم این چه مرضیه که هر از گاهی این جوری میاد سراغ من!؟
هر چند سال یه بار به یه نقطه ای می رسم که اصلا تحمل دوستهای به ظاهردوستم رو ندارم و باید ازشون دور شم 
یا عوضشون کنم وگرنه حالم بد میشه
الان باز به اون نقطه رسیدم
 از آدمیزاد دل خوشی ندارم
کلا این چند سال اخیر صدقه سر بلاهایی که سرم آوردن نسبت به هر چی دوست و دوست داشتن و عشق و عاشقیه بد جور آلرژی پیدا کردم

     گاهی با خودم می گم شاید من باید یه روزی به این نقطه می رسیدم که به خریتم دیگه ادامه ندم
بگذریم
 .... گفتم که ، غر تا دلت بخواد دارم واسه زدن

January 24, 2013



 
متن بسیار خواندني از نویسنده نامشخص که توسط  سرکار خانم تهمینه میلانی بر روی دیوارشان در فیس بوک درج شده است
 
چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی .....
 
ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.
 
دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.
 
آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. . اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند .وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.
 
چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:» من آدم زمختی هستم». زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها .
 
حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی ...

May 14, 2012

به بخت اگر باور داشته باشیم
هم امروز
یا هم امشب
آرامش فرا می رسد
تو را
و مرا
از این دم اگر لذت بریم
زندگی مان در دستهای ماست
و ما تنها
بار مسؤلیت مان را به دوش می کشیم
...

April 24, 2012

بعد از تو ...

و عشق یک بیماری بد خیم روحی بود ...

March 01, 2012


My life is meaningless without you ...

February 29, 2012


اوه ه ه ه ف
چقدر طول کشید!!!؟
بعد سالها بالاخره تونستم جرات يیدا کنم مثل آدم ...،مثل قبل ... آهنگ گوش کنم
بعد سالها بالاخره تونستم سیگارم رو روشن کنم و از خودم و تنهاییم فرار نکنم
بشینم گوشه مبل جلوی شومینه ،همون جای همیشگی ... آهنگ گوش کنم و نترسم
...

February 11, 2012

I never knew



Cause there is a side to you that I never knew, never knew
...

January 30, 2012

از عشق تا نفرت


زندگی همیشه یه چیزایی واسه سورپریز کردن آدم داره
یعنی همیشه غیر قابل پیش بینیه
شاید هم بخاطر اینه که ...همیشه یک پای قضیه می لنگه
همیشه ...

بعضی از رابطه ها واقعاً دور انداختنی هستن
اما این کار جسارتی می خواد که خودش اینو ازت گرفته!

خوشحالم که از زندگیم پاک شدی
تو بزرگترین اشتباه زندگی من بودی
و خوب البته بزرگترین و تلخترین درس سخت زندگی من
که باید بالاخره پاس می شد
...
الان دیگه خوشحالم ؛ حتی زخم ها هم التیام یافتند
...
اما هنوز نمی دونم با حفره سیاهی که درونم کندی چکارکنم
...

October 11, 2011

فقر

فقر
ميخواهم بگويم ......
فقر همه جا سر ميكشد .......
فقر ، گرسنگي نيست ، عرياني هم نيست ......
فقر ، چيزي را " نداشتن " است ، ولي ، آن چيز پول نيست ..... طلا و غذا نيست .......
فقر ، همان گرد و خاكي است كه بر كتابهاي فروش نرفتهء يك كتابفروشي مي نشيند ......
فقر ، تيغه هاي برنده ماشين بازيافت است ،‌ كه روزنامه هاي برگشتي را خرد ميكند ......
فقر ، كتيبهء سه هزار ساله اي است كه روي آن يادگاري نوشته اند .....
فقر ، پوست موزي است كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته ميشود .....
فقر ، همه جا سر ميكشد ........
فقر ، شب را " بي غذا " سر كردن نيست ..
فقر ، روز را " بي انديشه" سر كردن است
...
دکتر شریعتی

September 12, 2011

زندگی و فاک َفنا


می دونی ؛ هی یادم می ره که زندگی قرار نیست واسه همه سرازیری باشه ، واسه بعضی ها فقط سربالاییه!
یا مثلاً هی یادم می ره که معمولاً هر چقدر بیشتر زور بزنی و خودتو جر بدی، کمترنتیجه می گیری!
اصلاً انگار خدا بعضی ها رو آفریده که خوشبخت باشن بدون اینکه حتی واسش تلاش کرده باشن و یا حتی قدرشو بدونن
بعضی ها رو هم آفریده که اون بعضی های اول رو نگاه کنن و حسرت بخورند و خدا رو شکر کنن بدتر نشد!

اینجانب هنو نمی دونم تو کدوم دسته ام ، اما می دونم ِجر زیاد خوردم
...


September 02, 2011


بد جوری از آدمها زده شدم
هیچ مدل حوصلشونو ندارم، یعنی حوصله ادا واصول و خودخواهی هاشونو...
راست می گفت که :
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما ...

الان کاملاً به حقیقت این حرف رسیدم
دلم می خواد یه مدت تنها باشم
قرار هامو با همه ،یه جورایی یا کنسل می کنم یا اگه نتونم، می رم اما خفه خون میگیرم و برمی گردم
فاصله
گاهی فاصله لازمه

دلم هیچ کس رو دیگه نمی خواد

August 25, 2011

سلام

اینجا بو یجورایی می خواستم واسه همیشه بگدذارم کنار
مثل خیلی چیزای دیگه که تو این مدت واسه همیشه گذاشتم کنار
واسه همین حتی سراغش رو هم نگرفتم ،
انگار این وبلاگ بوی گذشته ای رو میداد که واسه ابد میخواستم فراموش کنم
...
چقدر تغییر کردم! چقدر عوض شدم ! خودمم باورم نمی شه! متاسفانه بیشتر منفی ...!؟

مادر شدم ... و دوباره دل بستم
کم حرف شدم ، اما خوشحالتر
تنهاتر شدم ، اما راضی تر
دیگه دنبال هیچکدوم از چیزایی که قبلا بودم ، نیستم!؟ عجیبه نه؟!؟
مسن تر شدم
حتی گاهی حس می کنم پیر شدم
جدی می گم

بگذار با یه اعتراف تموم کنم
تو زندگی ،همیشه آخر هر ناراحتی و بیشامدی به خودم می گفتم ؛ شاید لازم بود ... شاید درسی باید می گرفتی!..
اما اینبار فرق داشت، ...
خیلی سخت بود، خیلی درد داشت، خیلی طول کشید ... درس رو گرفتم ،اما
اما شک دارم می ارزید به اینهمه ...!؟
از من واقعا یه آدم دیگه ساخت، شاید منفی ، نه،؛ واقع بین
هر چی که هست
چه خوشم بیاد ،چه نه
من عوض شدم
خیلی
دلم واسه اون عسل خیلی تنگ می شه
احساس می کنم تا ماه ازش فاصله دارم
اما رو زمین زندگی گمش کردم
...

شاید دوباره بنویسم

October 07, 2010

سودای تو را بهانه ای بس باشد ...




تا با غم عشق تومرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نچنین زار که این بار افتاد


چقدر عاشق آهنگ و شعر و خواننده اش بودم و هستم
چقدر که باهاش زندگی کردم
...

July 26, 2010

please
please just tell me
how can i get rid of my fuckkkkking dreams

hey asshole,
i do not want to see you even in my dreammmmmmmmmmmmmmmsss!!

capiche?

June 07, 2010


از سال گذشته بدم میاد
به طرز احمقانه و کودکانه ای
ازش فرار می کنم
حتی تو فلاش بک های لحظه ایم
عکاس : کاوه


همیشه به خودت می گی این تموم بشه ، ال می کنم بل می کنم.
مثلاً درسم تموم بشه ، فلان چیز رو بخرم ؛ کارم ال بشه ؛ یا از فردا ، یا از همین هفته ...
همیشه همه چی رو به یه مفطع زمانیی عقب میاندازیم که هیچ وقت نمی رسه

با این همه ، فکر کن من باز هم منتظرم !!؟

April 23, 2010

عکاس : Paul Politis


بیا با من مدارا کن
...
بیا از من حکایت کن
...

March 23, 2010

سال نو مبارک


سال 1388 و 2009 با همه مزخرف بودن هاشون بالاخره تموم شدن
بد جوری نیاز دارم سال جدید سال خوبی برام باشه
دلم روشنه ، اما دیگه بهش اعتماد ندارم

امیدوارم واسه همون سال خوبی باشه

March 08, 2010

خسته ام از انتظار


چی بگم؟
می خوام بگم .... همونایی که !! امروز گفت
...