June 19, 2006



این لینک رو یه سر بزنین خودمم تازه از ماجرا خبر دار شدم ،مال هفتۀ پیشه
تو فتوبلاگ "آرش آشوری نیا" عکس های مربوطه رو می تونید ببینید ،
اگر خواستین بیشتر بدونین ،وبلاگ پرستو
"زن نوشت" رو هم یه سر بزنین ...؟


پ. ن . علی رقم اینکه نیما منعم کرد ،دارم فیلم "مونیخ" رو می بینم؛ لابد درک می کنین چه حالی دارم که الان وسط فیلم اومدم اینجا !
از هر چی آدمه که تو هرشکل آدمکشی بوده و از هر چی تروریسته ، تو این لحظه حالم بهم می خوره ؛حالا می خواد به هر قصد و نیتی که باشه ...؟

June 16, 2006


جای طرفداران تئاتر خالی ،چند شب پیش رفتیم تئاتر" فنز" با بازی زیبای:
پرویز پرستویی ،حبیب رضائی، مهتاب نصیر پور و ترانه علی دوستی
جدا از بازی قشنگ این گروه ،اینکه بعد از مدتها داشتم یه تئاتر ایرانی میدیدم یه شوق و هیجان دیگه داشت
وقتی همون اوایل نمایش پرستویی وارد صحنه شد ،جمعیت اونقدر براش دست زدند و سوت کشیدند
که تا 2-3 دقیقه هیچی ازدیالوگ هاشو نشنیدیم!؟
شاید موضوع تئاتر خیلی واسه همه قابل لمس نبود ،اما بازی قوی اونها فکر کنم کسی رو از دیدن تئاتر پشیمون نکرده باشه
بعد از نمایش هم موفق شدیم با این هنرمندان عکس بگیریم که خیلی چسبید ...

خوب این روزها بازار فوتبال جام جهانی اونقدر داغه که من ترجیح می دم تا پایان بازی ها مطلب خاصی حتی راجع به فوتبال اینجا ننویسم ،هر چند که کار سختیه اما حوصله بحث کردن ندارم ،مخصوصاً در مقابل آقایون که تا یه کلمه بگی می زنن تو ذوقت که شما خانومها چی از فوتبال می دونین!؟ وحالا بیا ثابت کن که از سال 90 داری بازی ها رو دنبال می کنی و این حرفها ... فقط همین رو بگم ؛
بازم از شانس بد من دو تا تیم محبوب من تو یه گروه افتادند ؛
( آرژانتین و نارنجی پوشان هلند ) برای جفتشون آرزوی موفقیت می کنم و البته برای ایتالیا هم .
راستش هر چی بازی بقیۀ تیم ها رو نگاه می کنم ،بیشتر به نقاط ضعف تیم خودمون پی می برم ... بگذریم
بهرحال آدم به
"امید" زنده است دیگه ،گاهی هم البته به "امید ِ مهجزه" !!؟

June 12, 2006

تولدم مبارک

مرسی از اونهایی که دوباره برام تولد گرفتن !
و مرسی ازهمۀ اونهایی که به هم یا زنگ زدن یا ایمیل فرستادن

مرسی مرسی مرسی ...؟


مرسی از همۀ اون هایی که به یادم بودن
دیروز جای همه تون خالی بود ...؟

June 09, 2006


چند وقته
..یه خرده آدم شدم
...یعنی داخل آدم ها شدم
.....واسه همینه نوشتنم نمی آد !؟
.........خوشحال باشم یا ناراحت؟!؟

دلم یه مسافرت می خواد
یه جای ....
نه دیگه نمی گم یه جای دور
همین جوری لابد خدا پرتم کرد این سر کرۀ زمین !
مممم....مممم .... به یه جای ... اصلاً نمی دونم ؛ مهم نیست کجا
اصلاً همین جا که تو این عکسه دختره داره می ره
من دلم یه مسافرت می خواد
همین

June 04, 2006


این پست رو دارم خیلی با عجله می نویسم؛ اونم فقط بخاطر روی گل صفا ی عزیز از لس انجلس که با خودش کلی صفا آورده ؛ می تونین تو وبلاگش از کل جاهای دیدنی ونکوور دیدن کنین !
( به لطف عکس های قشنگی که این مدت گرفته و اونجا گذاشته)

من کلی ذوق زده شدم وقتی عکس های خودمون رو هم اونجا دیدم ( در انتها ی صفحه )...

صفا جان ؛امیدوارم که این چند روز در ونکوور خییییییییییییییییلی بهت خوش بگذره

May 31, 2006

عکس از : wilfried-hinz from Switzerland.


حرف زدن با یه "دوست" اونم بعد از مدت ها ؛
از راه دور هم که باشه ؛ فقط واسه یه ساعت هم که باشه ،
خییییییییییییییییییییییییییییلی می چسبه
مثل ِ ...؛ مثل ِ نمی دونم چی؟!
...
دیشب دلم بغل خواست
اونم بغلم کرد ؛ مثل اون وقتها؛ این دفعه از دور،

خیلی دور ؛ اما خیلی نزدیک

ممم ؛ نه ؛ هیچی یه دوست خوب نمی شه ... هیچی

و(باز من اینارو می نویسم دوباره فیل م یاد هندوستان میفته)ه

May 25, 2006


گاهی فکر می کنم 10 سال دیگه هم بگذره ،خیابون "رابسون" واسه من "میر داماد" نمی شه
...

May 23, 2006


می خوام امشب یه پست بگذارم اینجا ، ببینم از الان تا فردا تا کی اینجا باقی می مونه ؟!؟
از اون پست ها که معمولاً بعد از ساعت 12 می گذارم ...!؟
خوب ؛
- اولاً یه پست داشتم که برای اولین بار کاوه ازم خواست نگذارم!؟!؟!؟
( خوب چون بار اولش بود، قبول ؛اما دیگه از این خبرا نیست )؟

- بعدش هم یکی هست که از کشور "پرو" چند وقتیه وبلاگم رو می خونه؟!؟ خوب عقل نیمه کارۀ من تو این لحظه می گه حتماً ایرانیه و فارسی بلده ،اما برام خیلی جالبه بدونم کیه .. !؟
- یه چی دیگه که می خواستم بگم راجع به عکس هایی هست که اینجا می گذارمه؛ معمولاً این ها رو تو اینترنت پیدا می کنم و بجز موارد خیلی نادر سعی می کنم عکس از وبلاگ دیگه نیارم اینجا ؛مگر اینکه خیلی محشرباشه و نتونم ازش بگذرم ؛
پیدا کردن عکس ها گاهی ساعتها طول می کشه و وقتی بخودم میام میبینم مثلاً شده 4 صبح و تازه هنوز اون عکسی رو که می خواستم پیدا نکردم !؟ از این به بعد اسم عکاس ها ی معروفی رو که از کاراشون استفاده می کنم اینجا می گذارم ،اما هنوز نمی دونم چه جوری این کارو کنم که قیافۀ پستم رو خراب نکنه !؟
- در مورد آهنگ ها هم احتمالاً خیلی هاتون می دونین که این ها رو از سایت یه دوست باحال اینجا آپ لود می کنم که متناسب با حال و هوای اینجا عوضشون می کنم ؛ البته باید بگم حال و هوای خودم ...!؟
- راستی اون دوستایی که خواستن عکسم رو با موهای کوتاه ببینن باید بگم چون روم نشد عکسم رو اینجا بگذارم ،واسه همین تو اورکات گذاشتم...(از بس حجب و حیا دارم آخه!)
-در مورد کامنت ها هم هر کی "هر نظری" دلش خواست بده؛ موافق و مخالف،اما لطفاً دری وری نباشه که کلامون می ره تو هم !
واما حرف آخر

این ها همه رو نوشتم که این رو بگم :
- اینجا فعلاً تنها جاییه که من یه کم احساس راحتی می کنم ،پس بخاطر خوشایند و بدایند هیچ کس حاضر نیستم این حس رو از دست بدم ؛اصلاً اینجا حوصلۀ مراعات کردن هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم ؛ تو اون دنیای واقعی ِبیرون به اندازه کافی اصول واسه رعایت کردن هست که من اتفاقاً حال می کنم اینجا همشون رو زیر پا بگذارم .
پس لطفا ً اون دسته ازدوستان که حال نمی کنن شاکی نشن ؛اون دسته هم که با این مسأله "او ِکی" هستن لطفاً من رو که دیدن اصلاً به روم نیارن که مثلاً این چی بود نوشتی ؟! تو حالت خوبه ؟و از این صحبت ها ...
( منظورم تو دنیای واقعیه ، تو دنیای مجازی اینجا اشکال نداره)

ممم ؛خوب دیگه فکر کنم اثرالکله داره می پره ؛ بهتره تا کامل نپریده و همۀ این پست رو پاک نکردم برم بخوابم

پ. ن . بابا pls let me know who is the guy in Peru from Lima?!?

May 22, 2006


من که دنیا و شقاوت آن را یکجا دیده ام
.............................................می دانم، می دانم
می دانم که دنیا را
..............بچه ها و احمق ها
............................... به تناصف
تقسیم کرده اند
زندگی را بر باد نوشته اند
و خوشبختی را
..................تنها
..................در کتاب های خطی
............***
در چشم شب پرندۀ بی قرایست
................................که سرنوشت مرا
.........................................در بالهایش حمل می کند
آه...... ای پرندۀ دیوانه
تاچند
....... تا چند
بازی ادامه خواهد یافت ...!؟

May 17, 2006

لابد لب دریا هم بریم یه آفتابه آب باید ببریم!؟

ایران که بودم یه قسمت عظیمی از کارم مربوط می شد به بازسازی آمارآبدهی و رسوب و سیل رودخونه ها و بارندگی و خلاصه خیلی نمی خوام تخصصی بگم ،باید از روی آمار موجود ،آمار بلند مدت می ساختیم تا می تونستیم ازروش پیشگویی کنیم که مثلاً قراره چه اتفاقی تو منطقۀ مورد مطالعه بیفته و سختترین قسمت کار از نظر من اون جایی بود که معمولاً اون منطقه آمار درست حسابیی نداشت و بر اساس احتمالات مثلاً باید براش 30 سال آمار می ساختیم!.
این ها رو همه گفتم که اینو بگم ؛ یه مهندس ماهی بود (یعنی من خیلی دوستش داشتم) که من زیر دست اون کار می کردم به اسم "مهندس کاظمی" که اتفاقاً اونم اون زمان اقدام کرده بود واسه کانادا؛ همیشه می گفت امریکا واسه یه جوب باریکش هم 100 سال آمار داره و خیلی راحت می شه محاسبات رو جلو برد؛ حالا ما اینجا باید از هیچی همه چی بسازیم و تازه خطا هم داشته باشی که دیگه کارت تمومه آخه معمولاً این آمار واسه طراحی مخزن سد استفاده می شد !
حالا ما که کارمون درست شد و اومدیم کانادا ؛هر کتاب و جزوه ای که تو این مدت می خونیم راجع به ایالات مختلف امریکاست و انگار خبری از کانادا نیست !
خلاصه من طاقت نیاوردم و از استادم پرسیدم
گفتم:خوب " ظاهراً " ما داریم کانادا زندگی می کنیم ! اگر می شه یه سری اطلاعات هم از اینجا بدین!؟
می گه: متأ سفانه ما آمار چندانی از کانادا در دسترس نداریم ؛ آمار های موجود رو هم امریکا جمع آوری می کنه که به راحتی هم در اختیار ما نیست !!؟؟ و ما گاهاً که لازم بشه از روی همین آمار کوتاه مدتِ موجود آمار سازی بلند مدت می کنیم!!؟


من دیگه هیچی نمی گم ؛ خودتون نتیجه گیری کنین ... !؟

May 16, 2006


خیلی وقته که منتظرم
خودمم نمی دونم منتظر چی ؟! اما می دونم منتظرم
گاهی حس می کنم همه دارن تو رودخونۀ زندگی شنا می کنند و جلو می رن
اون وقت من یه گوشه خودم رو محکم چسبوندم به یه صخره سنگی که نکنه آب من و با خودش ببره
و دارم با وحشت رد شدن بقیه رو نگاه می کنم
گاهی تو دلم می گم نکنه منم باید دستم رو ول کنم و همراه بقیه برم!؟!؟
اما باز منصرف می شم
آخه اونا کجا قراره برن !؟ ته این رودخونه که دریا نیست ! اینو همه مون می دونیم ؛ پس با این عجله کجا دارن می رن!؟
باز خودمو بییشتر می چسبونم به سنگ و منتظرم
انگار قراره یه فرشته من و از اینجا بکشه بیرون
شایدم فرشته نیست ؛اما بهرحال من منتظرم ...؟

May 14, 2006


عشق پرواز قناری در باران است ..............
....................
وقتی که توفان

آغاز می شود

وقتی که ستاره از شب می گذرد
و شب
از اندوه
وقتی که فریاد قهوه

...............
خواب را در چشمهای ما

بیدار نگه می دارد

زیبا نیست عشق
.........اگر آمده باشد
عشق زیباست
.............وقتی که
...................
می آید

می آید و بدست دارد
........چتری از خوشبختی
می آید با نیلبکی از شعر و زنبیلی از آتش

چه زیباست عشق

.....وقتی که می رود
که بیاید
و
چه زیبا نیست عشق
................وقتی که می رود
............................که برود
می رود در حالی که
....................نیلبکش را
با خود برده است
می رود پای در گریز و گریز در روبرو
میرود خشم در مشت و مشت در آستین

باری کسی که عاشق بوده است
دوست داشتن را
..............هرگز
.......دوست نمی دارد

May 12, 2006



امروز بالاخره خونه موندم
و با اینکه از صبح اینترنت نداشتم وکلی هم کار عقب افتاده دارم و کلی هم خونه بهم ریخته است
و خلاصه در شرایطی که اصولاً باید کلافه باشم؛عجیبه که حس خوبی دارم
چطور؟؟ خوب آخه امروز روز رقص و شادی نامگذاری شده ؛ بنابراین از اول صبح من همۀ کارام رو با هارمونی همراه با آهنگ مورد علاقه ام از کیتارو شروع کردم ؛ خیلی به آدم انرژی می ده

گاهی یادم می ره که ساده تر ازاین کلمات می شه خوشحال بود و اونو با بقیه تقسیم کرد ...؟

May 11, 2006

بالاخره موهامو کوتاه کردم
خیلی وقت بود دلم می خواست اینکارو بکنم
نازی که ندیده گفت :کوفت !؟
کاوه تا این لحظه ندیده تا از نظراون هم مستفیض (درست نوشتم؟!) بشم ،هر چند تونستم دهن بازشو از پشت گوشی تلفن تجسم کنم
اوهوم، آره خیلی کوتاه کردم ، یه چیزی تو مایه های همین عکس بالایی

پ ،ن :می خواستم اینم بگم که اون موقع وقت نشد ، واسه همین الان اضافه اش کردم ؛
صبح آلبوم رو در آوردم و یه عکس از تولد 8 سالگیم به کاوه نشون دادم و گقتم : می خوام موهامو کوتاه کنم ، این شکلی ...
خندید و باور نکرد !؟

May 07, 2006



بگو بگو ، که چکارت کنم ، بگو
..........................................................................
.............................................. بیا بیا ، که نگارت شوم ، بیا

هر وقت به آهنگ سنتی گوش می کنم یاد اون روزا میفتم که سه تار می زدم ؛
چقدر
دوره اون روزا ...!؟
وقتی می خواستیم بیام کانادا، سه تارم جزء اولین موارد لیستم بود ؛
خیلی وقتها هم دلم می خواست دوباره شروعش کنم اما چون مطمتن نبودم که ادامه می دم ، واسه همین حس می کردم نباید با یه حس موقت
طرفش برم ،اونجوری بهش بی احترامی کردم؛
چه می دونم ؛ یه حسه دیگه ، یا شایدم یه مرضه ؛ازاونایی که من بهش مبتلا هستم ...!؟

May 06, 2006


وبلاگم هم شده مثل خودم؛ پر از مطالب پست نشده

باید تو یه فرصت , زیادی ها رو " دیلیت " کنم
بدم میاد از "دیلیت کردن"
از" سکیپ کردن" هم بدم میاد؛
از " ایگنور شدن " بیشتر بدم میاد؛

اما خوب , گاهی چاره ای نیست

May 04, 2006

اینم شانس ما

کاوه پشت کامپیوتره که صدای خندش بلند میشه
میگم به چی می خندی؟
می گه "محمد احمدی"( از دوستای ایرانش ) ایمیل زده براش و نوشته : کاوه جان وبلاگت رو از اورکات دیدم و خوندم ، نوشته هات خیلی قشنگند !!!!!!!!!؟
قیافه من رو حتماً می تونین تصور کنین ...؟
گفتم تو کل این 1 سال و نیمه گذشته به تعداد انگشتهای یه دست هم مطلبی ننوشتی!؟
می گه : من و تو نداریم دیگه!؟

May 02, 2006

...

قرار نیست اینجا اززندگی بنویسم
قرار نیست اینجا از تو چیزی بنویسم
قرار نیست ازخودم هی برات بگم
قرار نیست از سیاست بگم
قرار نیست از گلهای رز توی گلدون بگم که تشنه هستند و یادت رفته آبشون بدی
قرار نیست از اومدن بهار حرف بزنم
قرار نیست از خرابکاری های اون رئیس جمهور احمق هم حرفی بزنم
اصلاً قرار نیست از اون دنیای بیرون حرفی بزنم
اون مال خودت ، من دیگه لازمش ندارم؛ اینجا راحت ترم
من با تو هیچ قراری نگذاشتم
اصلاً به تو هم دیگه نیاز ندارم
برو
همه برن
قرار نیست همش من بنویسم !؟
قرار نیست که همش من حرف بزنم !
قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته
قرار نیست هیچ اتفاقی هم نیفته
بی خودی منتظر نباش
اصلاً همینه که هست
قرار نیست خدا هم از اون بالا بیاد و جواب سوالهای منو بده
من،

من ...
من ؛ اصلاً از همین "من " هم بدم میاد
نه،
عصبانی نیستم
خسته هم نیستم
یعنی هستم
اما اگر تو بپرسی می گم نیستم؛ اگر خدا هم بپرسه همینو بهش می گم
تازه اگر بپرسه ؛
اونم دیگه سکوت کرده
مگه
اون به من می گه قرارش چی بود ؟!؟
مگه من می تونم به اون بگم : اصلاً قرارمون این نبود؟!
پس تو هم هیچ قراری با من نداری
از اول هم قراری با هم نداشتیم
اصلاً اونایی که قول و قرار می گذارن , مگه همه سر حرفشون هستن؟!؟

April 29, 2006

...



چند وقتیه آخر ماه که میشه میرم سراغ خودم ،خود ِ خودم
یه عسل می شینه جلو روم و هی ازم سؤال می کنه؛ از همه چی:
از خصوصیات اخلاقی و روابط اجتماعی، از لحاظ روحی و عاطفی واز نظر کارایی و خلاصه خیلی چیزا که خودم از خودم انتظار دارم.
مثلاً راجع به کارهایی که خودم به خودم دیکته کرده بودم که باید طی این ماه انجام بدم ، یا که نباید انجام بدم ...!؟
یا راجع به خصوصیاتی که باید روشون کار کنم ...
یه اعترافیه پیش خودم و تو دل خودم

نمی دونم ؛ یا بقول کاوه من زیاد سخت می گیرم !؟ یا که نه ؛ باید بیشتر از اینها رو خودم کار کنم !؟ ؛ هر چی که هست نمرۀ خوبی به خودم نمی دم ... و بازم وعده وعید می دم واسه ماه بعد ... ؟

April 27, 2006

ترانۀ آرزوهایم


نمی دانم امشب چه خوابی می توانستم ببینم !
چون برخاستم همۀ آرزوهایم عطش داشتند . گوئی آنگاه که خفته بودم آنها صحرائی سوزان را در می نوشتند.
میان آرزو و دل مشغولی آشفتگی ما وزنه ای ست .
ای آرزو ! آیا فرسوده نخواهی شد؟

ای آرزو ترا دنبال خویش به کوه و دشت کشیده ام؛ ترا در کشتزارها تنها گذارده ام ؛ ترا در شهرهای بزرگ ارضاء کرده ام ؛ ارضاء کرده ام بی آنکه سیرابت کنم ؛ ترا در مهتاب شبها شسته ام ؛ ترا در امواج افکنده ام ؛ ترا همه جا گردانده ام ...
ای آرزو! ای آرزو! با تو چه باید کرد؟

آخر تو چه می خواهی ؟ آیا ترا خستگی فرا نمی گیرد؟
...
......................................................................................آندره ژید

April 24, 2006

...

شاید برای شما هم پیش اومده باشه که
کتابی بخونین یا فیلمی ببینین و عاشق کارکتر اصلی اون بشین!؟

برای من که زیاد پیش اومده ؛ اوجش هم دوران دبیرستان بود
که من و نازی یواشکی کتابای مامانم رو می دزدییدم و لای یه کتاب بزرگتر و قطور ِ درسی می گذاشیم و تظاهر می کردیم که داریم درس می خونیم ...

فیلمی که دیروز دیدم من رو برد به اون روزا.
اون روزا که با داستان ِکتابها زندگی می کردم ؛ خوشحال می شدم ، گریه می کردم و حتی عاشق می شدم ...؟

اون روزا خوندن کتابهای مامان به من حس بزرگ شدن می داد ، و تجربۀ شورو هیجاناتی که تو زندگی روزمره کم داشتم، بیشتر هم می رفتم سراغ کتابهایی که کار نویسنده های خارجی بود و به شکل رُمان بود ؛ مثل کارهای رومن رولان ،امیل زولا، تولستوی ، ماکسیم گورگی ، همینگوی ، سامرست موام ، دافنه دوموریه و چند نویسندۀ دیگه که الان حضور ذهن ندارم ...
همونطور که گفتم ،اکثر کتابها رو یواشکی می خوندیم ، چون علاوه بر عذر درس خوندن، از نظر مامان خوندن خیلی از اون کتابها زود بود ؛ مثل صد سال تنهایی، ژرمینال، بوف کور و یه چند تای دیگه ...
هِی می گفت : زوده ، نمی فهمین، الان باید درستونو بخونین ، تابستون!!
( اما کی می تونست صبر کنه تا
تابستون؟!)؟
بین اون کتابها ،بودند چند تایی هم که خودش اجازه می داد ؛ مثل همین کتاب "غرور و تعصّب"ِ جین اوستین که من با همون عواطف و احساسات دست نخوردۀ اون زمان عاشق شدن رو باهاش تجربه کردم.
دیروز با دیدن فیلم سینماییش (ورژن 2005) و چهره جدید کارکتر مورد علاقه ام ، تمام خاطرات اون روزا و احساسات ِ پر شوراون زمان دوباره برام مرور شد
یادم نمی یاد چند دفعه کتاب رو خونده بودم ،اما بعضی از دیالوگها رو دیگه حفظ شده بودم ؛مثل فیلمش که از دیروز بعضی از صحنه ها رو بیشتر از ده دفعه دیدم ...
اعتراف می کنم هنوزهم بعد ازگذشت اینهمه سال همون احساس رو به "دارسی " دارم ؛
اما خوب ، دیگه
منتظر اومدنش نیستم ...؟

April 22, 2006

...


ساعت بزودی چهار بامداد را خواهد نواخت و من هنوز به یاد نمی آورم ... ؟
نیمکتی کهربایی ، فنجانی قهوه
دختری حروف چین
خطی نا خوانا
ذهنی آشفته
و انتظاری مضطرب
...
اما چرا
چرا به یاد نمی آورم ؟!؟

April 17, 2006

...



ا- خانۀ دوست کجاست؟
ا- ...
ا (مکث)
- ممم ...؟ا
ا- ...
ا- ...
(سکوت)
ا- ...
(بازم مکث !!!)؟

April 13, 2006

...


چند وقتیه یه کتاب برنامه نویسی گرفتم از کتابخونه ، هی تمدیدش هم می کنم ، اما اونقدر نا پیوسته می خونم که معمولاً یادم می ره وهر بار بر می گردم از عقب تر شروع می کنم ؛ بگذریم وقتش هم دارم ، اما هی تنبلی می کنم
آدم وقتی <وقت> زیاد داره قدرشو خوب نمی دونه ، کلاً قدرهر چیزی رو که زیاد داره نمی دونه ؛ نه؟
خوب من الان چیا زیاد دارم؟؟ م م م ... راستش بهش فکر نکرده بودم !! اما میدونم چیا کم دارم
انازی رو کم دارم با صبوری هاش تنها ،
مثل اون شبها که می یومد تو اتاقم و چراغ رو خاموش می کردیم که مثلا ً خوابیم ، اونوقت تا دیر وقت بیدار می موندیم و حرف می زدیم ...
هی حرف می زدیم ...؟
من نازی رو کم دارم ...؟

پ.ن. دیشب قبل از خواب یکم دودل شدم این پست رو نوشتم ، گفتم نکنه کسی بیاد اینجا رو بخونه و دلش بگیره مخصوصاً خودِ نازی!؟؟! واسه همین تصمیم گرفتم صبح که پا شدم ،اول وقت بیام و پاکش کنم؛اما کامنت وحید رو که دیدم ...؟

April 10, 2006

1382/01/22

میدونی دلم چی میخواد ؟
دلم هانیه می خواد که با هم بریم میرداماد , برج آرین , پیتزا بخوریم
بعد بریم یه دور همه مغازه های میدون محسنی رو بچرخیم و خرید کنیم
بعد بریم خونشون هی حرف بزنیم و مثلا آماده شیم
بعد مهدی خودشو بزنه به ناراحتی و غصه و پرشین رو هی الکی تو خیابونها بچرخونه
بعد سرو کله بچه ها پیدا بشه و هر کسی یه چی تو دستش , تو تاریکی یه گوشه ساکت بشینه
بعد مهدی هی کش بده تا بالاخره پرشین دعوتش کنه خونشون
بعد صدای زنگ بلند شه
...
پرشین و مهدی وارد می شن . خونه ساکت و تاریکه !!!؟
پرشین مکث می کنه و هانی و صدا می کنه
!!؟
یهوهمه با هم می ریزیم سر پرشین و یه صدا می گیم:؟
پرشین تولدت مبارک

April 05, 2006

...


داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم . هوس کردم برم بیرون پیاده روی

فکر کردم کاش می شد تو یه فضای سه بعدی قدم زد ؟
اونوقت حتما مؤلفه سوم بردار حرکتم رو+ بینهایت انتخاب می کردم ...؟

April 02, 2006

من و فیل ِ من ویاد قدیما و هندوستانش

بعضی از آهنگها هیچ وقت قدیمی نمی شن ,هیچ وقت خسته کننده نمی شن ,هیچ وقت تکراری نمی شن

Just walk away
say goodbye
Don't turn around now you may see me cry
I mustn't fall apart
Or show my broken heart
Or the love I feel for you

So walk away
And close the door
And let my life be as it was before
And I'll never never know
Just how I let you go
But there's nothing left to say
Just walk away...

ه12 نیمه شب که می گذره می شم سیندرلا , انگار وارد یه عالم دیگه می شم , نمی دونم ! شاید این خاصیت نیمه شبه
واسه همین یا اصلا اینجا نمی نویسم , یا معمولا چیزایی که تو این زمان می نویسم , صبح پشیمون می شم
اما گاهی نمی شه , می خوام تو بخونی ,اون بخونه , ...
وقتی هانیه برام کامنت می گذاره , باز بر می گردم
اونم بعد از ساعت 12
همینجا
می نویسم :؟
there's nothing left to say

March 31, 2006

وقوع زمين لرزه در استان لرستان

اینم خبر خوش سر صبحی ,
صبحانه کوفتمون شد!؟
به دلم موند که یک بارتو اخبار اینجا از ایران حرف بشه و خبرخوشی پخش کنن!؟

March 28, 2006

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد...... شعری بخوان که با او رطل گران توان زد

.......
بر خلاف عسل که سیاسی نیست ,من ( کاوه) از سیاست خیلی خوشم می آد و اینو اکثر دوستانم هم می دونن
به دنبال صحبتی که عسل تو کامنت واسه دوستانمون نوشته بود , می خواستم منم به نوبه خودم نظرم رو بگم:
مشکل من و شما این نیست که گنجی عضو سازمان اطلاعات بوده یا نه ,
مشکل اینه که اصولا مردم ایران می دونند که چه "نمی خواهند" , اما نمی دونند که چه "می خواهند"!؟.

پوپر می گه : "روشنفکر وظیفه اش کاهش آلام انسانی است " و من به شخصه برای هر کسی که در این راه جانفرسا قدم بردارد , احترام عمیق قايلم .

من هم از آزادی گنجی خوشحالم , که اندیشه را ولو مخالف نباید به بند کشید. آیا ساده تر از این دلیلی هست؟!

سهل است لیست اشتباهات مصدق را در اینجا ردیف کردن , یا از اشتباهات حزب توده بیانیه سر دادن ...
محکومیت همۀ آنها ساده است

سیاست به شدت بسترتاریخی و اجتماعی پویایی دارد و نیاز به منابع مستدل و مستند
اما قبل از هر چیز بیاموزیم همدیگر را بشنویم و تحمل کنیم . بیایید به اندیشه مجال دهیم و ازهم بیاموزیم .
قضاوت همیشه کار ساده ای نیست .

فراموش نکنیم که آگاهی سر آغاز آزادیست (سیمون دوبوار)؟
به راهی نو و رطلی گران بیندیشیم

March 27, 2006

...

پست قبلی و کامنت های اون باعث شد کلی به معلومات سیاسی من اضافه بشه که اونو اول مدیون کامنت هاشین عزیز هستم !. شاید لازم باشه یه توضیح کوچولو اینجا من اضافه کنم در مورد نحوه بیان هاشین,از اونجا که هاشین عزیز از بهترین دوستای من حساب می شه , باید بگم بعد از 10 سال دوستی زبون همو خوب می فهمیم و برای همین علی رغم میلش کامنتش رو پاک نمی کنم.

نکته دیگه ای که می خواستم اینجا بهش اشاره کنم اینکه لااقل تو وبلاگ من همه می تونن هر نظری که دارن بگن . حتی اگر حرفی زده بشه که من با اون 100% مخالف باشم .خوب قرار نیست که هممون مثل هم فکر کنیم قرار هم نیست همدیگر رو متقاعد کنیم و خلاصه هر کسی خواست می تونه نظرش رو بیان کنه , حتی با اسم "نا شناس" ,هر چند که من دوست نداشته باشم.
درآخر باید بگم هاشین عزیز ایمیلی درهمین باره برای من زده ( در جواب کامنت نا شناس)که اگر خواستین , بگین تا میل کنم

نمی خوام دنباله این موضوع رو بگیرم و از همه ممنونم واسه وقتی که گذاشتن . فقط یه نکته در آخر کلام بگم راجع به دومین مورد صحبت ناشناس محترم , راجع به قابلیت تغییر" مثبت"همه آدمها با گذشت زمان!! .راستش من این حرفو قبول ندارم . بنظر من اتفاقا درصد خیلی خیلی کمی از آدمها این قابلیت رو دارن
که با گذشت زمان عوض بشن(البته در جهت مثبت)!.


پ.ن. راستی دقت کردین توی دو تا پست پایین تر که من سال نو رو به همه تبریک گفتم , کسی در جواب
کامنتی نگذاشت , اونوقت پست زیری ...!؟

March 23, 2006

...

آدم سیاسی نیستم
اما اونقدرتو کشورمون ظلم و حق کشی می شه که نمی شه ساکت بود
با اینکه دلم نمی خواد اینجا رو سیاسی کنم اما دلم نیومد که ازآزادی
"اکبر گنجی" هیچی نگم و خوشحالیم رو ابراز نکنم
کاش تو این ایام عیدی به بقیه زندانی ها هم لااقل مرخصی می دادن!
الان 1 سال می شه که "مجتبی سمیعی نژاد" بی هیچ مرخصی ای در زندان بسر می بره ,
اونم به چه جرم مسخره ای؟!؟!؟
تو اون خراب شده آدم هم کشته باشی , اینقدر آزارواذیت نمی شی وتازه درنهایت اگر آشنا داشته باشی مشمول عفو رهبری هم می شی ... بگذریم

خوشحالم که اکبر گنجی آزاد شد
( البته بعد از 6 سال! ) هرچند که عکساشو که می بینم دلم کباب میشه, هم واسه خودش ,هم خانومش...
؟

March 20, 2006

...

.این روزا آدم با حس خیلی متفاوت و خوبی سراغ اینترنت و میل باکس اش می ره
پر ازتبریک سال جدید و کارتهای قشنگ نوروزی و لمس حس شادی
این روزا حتی دریافت یک جمله از یه دوست دور یه خاطره وحتی یه رابطه رو زنده می کنه
...
دیروز صبح زود اومدم پای اینترنت که واسه دوستام کارت تبریک اینترنتی بفرستم که بعد از کلی گشتن و کارت انتخاب کردم و 1 ساعت کپی, پیست کردن حدود 60 تا ایمیل آخر ِسر کار نکرد ودر نهایت خستگی و دلخوری مجبور شدم به یه ایمیل ساده و نوشتن چند خط اکتفا کنم , بقول کاوه که سعی می کرد آرومم کنه :" نیت مهمه ;مگه همه چی باید پِرفکت بشه"!
؟

March 19, 2006


عید که آمد
فکری برای آسمان توخواهم کرد
یادم باشد

روزهای آخراسفند
دستمال خیسی روی ستاره هایت بکشم
و گلدانی
کنارماهت بگذارم
زندگی که همیشه اینجور پیچ و تاب نخواهد داشت
بایستی کنار پنجره
با درخت و باغچه صحبت کنی
پنهان نمی کنم که پیش از این سطرها
"دوستت دارم" را
می خواستم بنویسم
حالا کمی صبر کن
بهارکه آمد
فکری برای آسمان تو و "سطرهای پنهانی " خودم خواهم کرد

این سومین بهاریه که من و عسل اینجا در کانادا جشن می گیریم
یک سال گذشت با کلی خاطرات و تجربیات خوب و گاهی سخت
آمدن بهار و عید رو به همه شما عزیزانی که اینجا سراغ ما می آئید تبریک می گویم
امیوارم سال جدید سال آرزوهای قشنگ شما باشد

March 17, 2006

ای دور از دست! پرتنهایی خسته است
گه گاه شوری بوزان
باشد که شیار پریدن در تو شود خاموش
اگر بنویسم حرفی برای گفتن ندارم , دروغ بزرگی گفتم
اگر بگم حرف واسه گفتن "زیاد" دارم , حتما میگی : بگو, گوش می کنم .
اونوقت می ترسم تو دروغ گفته باشی
پس بگذار امشب به مهمانی "سکوت" بریم

March 16, 2006

چهارشنبه سوری



حتما می تونین حدس بزنین کدوم عکس مال تهرونه.
دیشب اینجا که جمعیت خیلی زیادی اومده بود در حدی که باور نمی کردی اینجا اینهمه ایرانی زندگی کنه !
اینکه همه فارسی حرف می زدند حس خوبی به آدم می داد.
من وقت نکردم عکس درست حسابیی از مراسم اینجا بگیرم ,مدتها بود اینجوری یه دل سیر نرقصیده بودم .
اونایی که بودن که هیچ , اونایی هم که نبودن جاشون خیلی خالی بود.؟

March 12, 2006




یخ آب می شود
در روح من
در اندیشه هایم

بهار
حضور توست
بودن تو است

March 08, 2006

گرفتار
وحشت زده
مبهوت
از شعبه زیستن
به چشم دیدن
به گوش شنیدن
به دست سودن
به بینی بوئیدن

به زبان چشیدن
به قصد دریافت آن که
زندگی چیست!؟
چه می تواند باشد!؟
گرفتار
وحشت زده
مبهوت

March 07, 2006

ساده است ستایش گلی
چیدن
و از یاد بردن که آبش باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتن بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش.؟

ساده اسن لغزشهای خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم

ساده است که چگونه می زییم
باری
زیستن ساده است
و پیچیده نیز هم.؟
..................................مارگوت بیکل

March 06, 2006

همینجا از همه دوستام عذرخواهی می کنم,
متاسفانه تمام کامنت ها تو این چند هفته اخیر بی دلیل پاک شدن!!
خوشبختانه اشکال بر طرف شده و امیدوارم دوباره پیش نیاد!

مرسی از همه اونایی که برام کامنت گذاشتن
................................................................سطرهای پنهانی

در آستانه


...
انسان سخنی نگفت

تنها او بود که جامه به تن داشت
و آستینش از اشک تر بود
کاوه ......................................

March 04, 2006

برای توی مهربانم. عسل

من بانگ بر کشیدم از آستان یاس
آه ای یقین یافته بازت نمی نهم

کاوه

March 03, 2006

اینو فقط به خاطر پرشین عزیز می نویسم

گفتند:؟
غروب سه شنبه , زمستان بود , هفتم دی
تو پرستوی خیسی را در آستین خود به خانه آوردی!؟
گفتم :انکار نمی کنم.؟

گفتند:؟
و صبح روز بعد چیزی شبیه یک پرنده عاشق

هم از بام خانه شما به جانب دریا بر خاست!؟
گفتم : انکار نمی کنم.؟

گفتند:؟

تو پدر سوخته پریشان, تو...!؟
عامل اعتماد آینه به آوای فانوسکی بر ایوان شب بودی
گفتم : انکار نمی کنم.؟

گفتند:؟

حوالی یک تغزل تاریک یا شاید کنار حوض همسایه
برای آن ماهی سرخ
از کرانه دریا ترانه می خواندی؟
گفتم : انکار نمی کنم.؟

گفتند:؟

تو از گمان گلدانی خشک
خبر به باغچه باران بردی!؟
گفتم : انکار نمی کنم.؟

گفتند:؟

برای پیله خردی ترانه از شکفتن فردا سروده ای
تازه ترا در آینه به پچپچه دریا و دریچه دیده اند!؟
گفتم : انکار نمی کنم.؟

گفتند:بس است!؟
گمان نمی کنی که در انکار عشق
تو صاحب نوعی سکوت مقدسی؟
گفتم : انکار نمی کنم.؟

گفتند:؟
بنویس!؟
بنویس که تقدیر نانوشته خویش را انکار نمی کنم!؟
گفتم : انکار نمی کنم.؟

...

آدما به طبیعت که می رسن دوست دارن کشفش کنن و جلوتر می رن, اما به یه آدم دیگه که می رسن می خوان کشف بشن , پس وایمیستن

March 01, 2006


اين وقت شب
چهار و چند دقيقه ي بامداد است وهنوز
تمام هر چه هست
از براي شفاي تحمل و خستگي خواب است
ومن
كه از احتمال يك علاقه ي پنهان خوابم نمي برد
تنها پرنده اي كه سحرخيز تر از اذان باد و
عطر شبنم است مي فهمد
شب زنده دار درمان نديده اي چون من
از چه خيال يكي لحظه ي خواب شكسته اش
در چشم خسته نيست

كاش كسي مي آمد
كسي مي آمد از او مي پرسيدم
كدام كلمه , چراغ اين كوچه خواهد شد
كدام ترانه , شادماني آدمي
كدام اشاره , شفاي من ؟
حالا برو بخواب
ثانيه ها فرمان بر بي پرسش مرگ اند
ساعت چهار وچند دقيقه ي بامداد است هنوز

February 24, 2006


هی به یلدا گفتم:داری می ری ایران منو هم با خودت ببر
هی گفت :نمی شه
گفتم: منو بگذار تو جیبت
گفت: نمی شه
گفتم: لااقل اونجا هی یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی دربند یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی بازار صفویه یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی پارک جمشیدیه یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی جام جم یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی در به در پیتزا خوردی یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر رفتی ساختمون اسکان و دانشکده ما روهم دیدی یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: اگر از اتوبان پارک وی داشتی سرازیر می شدی و شب بود و چراغای زرد هنوز سر جاشون بودن یاد من کن
گفت: باشه
گفتم: ...
گفت : بسه دیگه, بیا ببینم تو جیبم جا می شی؟

February 22, 2006




من غلام قمرم ,غیر قمر هیچ مگو
پیش من جز سخن شهد وشکر هیچ مگو

سخن رنج مگو, جز سخن گنج مگو
ور ازین بی خبری رنج مبر, هیچ مگو

دوش دیوانه شدم, عشق مرا دید و بگفت:
آمدم ,نعره مزن ,جامه مدر ,هیچ مگو

گفتم ای عشق, من از چیز دگر می ترسم
گفت :آن چیز دگر نیست دگر ,هیچ مگو


February 20, 2006


حرف بزن ای زن شبانه موعود
زیر همین شاخه های عاطفی باد
کودکی ام را به دست من بسپار
در وسط این همیشه های سیاه

February 17, 2006

لحظه گمشده


مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه خون را در رگ هایم می شنیدم
زندگی ام در تاریکی ژرفی می گذشت
این تاریکی روح وجودم را روشن می کرد

در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید
زیبایی رها شده ای بود
و من دیده براهش بودم
رویای بی شکل زندگی ام بود
عطری در چشمم زمزمه کرد
رگهایم از تپش افتاد
همه رشته هایی که مرا به من نشان می داد
در شعله فانوسش سوخت
زمان در من نمی گذشت
حضور برهنه ای بودم

او فانوسش را به فضا آویخت
مرا در روشن ها می جست
تارو پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت
نسیمی شعله فانوس را نوشید
...

February 05, 2006

Sarah Connor: From Sarah with Love

بالاخره پیداش کردم. تا الان 50 دفعه بیشتر گوشش کردم. یه تیکه از متن شو می گذارم همینجا
هر کی هم خواست آهنگو گوش کنه بگه که لینکش و براش میل کنم



For so many years we were friends
And yes I always knew what we could do
But so many tears in the rain
Felt the night you said
That love had come to you

I thought you were not my kind
I thought that I could never feel for you
The passion and love you were feeling

And so you left
For someone new
And now that you're far and away
I'm sending a letter today

From Sarah with Love
She's got the lover she is dreaming of
She never found the words to say
But I know that today
She's gonna send her letter to you...

February 03, 2006

مرسی نیما جان


گهگاه به نگاهی غريبانه
دورتر از باور رود و سردتر از رقص نسيم
نقشی از سر جدايی می زنيم بر برگ زرد طلوع مان
می چشيم طعم غربت و می کشيم بر دوش ، وانهاده های خيالمان را
ديده را سبک می کنيم و بار دل را بر دوش ، سنگين
قلم که بر دست می گيريم ، نمی دانيم چرا می شکند
گناه بر بغض گلوی و دل غم ديده مان می زنيم
و کوله بارمان را از زندگی سنگين تر می کنيم
ديگر بر ديده مان هيچ نمی بينم ، ديده ای سبک تر از مرگ
اينک دل را به کوله بار نهادن
سر آغازی است بر نگاه دوباره ای بر وانهاده های خيالمان

January 31, 2006

مامان گلی


دقیقا 2 سال شد.
2 سال از اون روزی که من و کاوه بالاخره تن به این سفر دادیم
.
دیروز نشستم و همه عکسهامونو برای بار هزارم مرور کردم.
تک تکشون برام کلی حرف داشت .کلی خاطره بود.
دلم برای تک تک دوستام, تک تک بچه هایی که باهاشون خاطره داشتم تنگ شده
هنوز خاطره شب آخر قشنگ جلو چشمامه!؟
با همه کلی گفتیم و خندیدیم و گریه کردیم ...
ساز زدیم و خوندیم و بازم گریه کردیم....
و من اون شب با چه سختی سعی می کردم به هیچی فکر نکنم
به هیچی
نه به فردایی که برابر روم بود!؟
نه به گذشته ای که پشت سرمی گذاشتم!؟
به هیچی فکر نکردن اونم تو اون لحظه چه طعم تلخی داشت !
تلخی ای که بعد از گذشت"
2 سال "تا به امروز ,جرات دیدن فیلمش رو ازم گرفته !!؟

این چند روز همش آهنگ "مامان گلی" فرشید امین رو گوش می کنم.
واسه مامان گلی خودم

که هیچ گلی بوی وفای اونو نداره

کنارعطرعشقش حتی اقاقی کم میاره....؟

January 30, 2006

به مناسبت دومین سال این سفر طولانی

سفر ادامه دارد و من از دريچه ي ترن
به كوه ها و دشت ها سلام عاشقانه اي
كه جويبار جاري و
جوان روشني ست

در كوير پير سوختن

روانه مي كنم

لطافت هواي بامداد را

ز گيسوان دختري كه از ميان پنجره

فشانده موي نرم خويش را به دوش باد

روايتي رها و عاشقانه مي كنم

سفر ادامه دارد و بهار با تمام وسعتش

مرا كه مانده ام به شهر بند يك افق

به بي كرانه مي برد

و من به شكر اين صفا واين رهايي

رهاتر از خدا

تمام بود خويش را

كه لحظه اي ست از ترنم غريب سيره اي

نثار بي كراني تو مي كنم

زمان ادامه دارد و سفر ...
؟

January 28, 2006

برف نو, برف نو ,سلام, سلام
بنشین ,خوش نشسته ای بر بام
پاکی آورده ای , ای امید سپید
همه آلودگیست این ایام
.................................
................................گام ما حاصل آن زمان آمد
................................که طمع بر گرفته ایم از کام
................................خام سوزیم ,الغرض, بدرود
................................تو فرودا, برف تازه, سبکبار

کاملش اینجاست با صدای زیبای احمد شاملو

January 24, 2006

بسوده ترین کلام است
.....................دوست داشتن

آن نابسوده را
..............که بر زبان ماست
................................کجا آموخته ایم؟



آه ای یقین گم شده ای ماهی گریز

در برکه های آینه لغزیده تو به تو!
؟

من آبگیر صافیم اینک! به سحر عشق


از برکه های آینه راهی به من بجو!




.( نقاشی از سهراب سپهری)
؟

January 11, 2006

نشان تو در شعر















وقتی در سطر سوم شعرم
دیدم که واژه ها تهی از تو
از چله کمان خیالم گذشته است
و هیچ واژه ای
و هیچ سطر شعری
دیگر نشانی از تو ندارد
غیظم گرفت از این که این همه واژه
بی هیچ نقش روی تو
از خامه خیال
بر بستر سپیدی کاغذ فرو چکید

شعری که بی نشان تو باشد
....................................نگفتنی ست

January 02, 2006

از کتاب مائده های زمینی نوشته آندره ژید


هر احساسی ناشی از حضوری نا متناهی ست .
ناتانائیل , خدا را با خوشبختی ات مسنج
و هرگز گذشته را در آینده باز مجوی
به غروب چنان بنگر که بایست روز در آن بمیرد
...