August 19, 2006




چشمامو می بندم تا پاک کنم
اون چی رو که نمی خوام ببینم
...
بعد به صندلیم تکیه میدم و
سیگارم و روشن می کنم ،
صدای آهنگم و بلند می کنم
یه نفس عمیق می کشم
اون وقت با چشمهای بسته واسه خودم رویا می بافم
تا اون چی و که خودم می خوام فقط ببینم
...
؟

August 17, 2006



از بین اون همه حرفی که داشتم و این چند وقت رو کاغذ آورده بودم و نمی دونستم کدوم رو اینجا بنویسم؛
امروز با گوش کردن 100 باره آهنگِ
" Good bye My Lover , Good bye My Friend " James Blunt
همه حرف هام پرید و یاد کنسرت اون افتادم که اوایل نوامبر اینجا اجرا بشه و گفتم شاید کس دیگه ای هم مثل من به کاراش علاقه داشته باشه و بخواد بره ...؟
حتما ً آهنگ
" you are beautifull "
رو از رادیو شنیدین . اگر هم نشنیدین ایمیلتون رو بدین من براتون می فرستم ؛
تودو تا پست پائین تر هم که لینک دادم می تونین آهنگی رو که راجع به جنگ و مخصوصا ً جرج بوش خونده
گوش کنین که کار خیلی قشنگیه ... ؟
خلاصه که بقول اینجایی ها:؟
I'm a big fan!

August 06, 2006


چند وقته اینجا یه جور می نویسم که انگارفقط واسه خوندن بقیه می نوسیم نه واسه خودم!
حال نمی کنم ؛قرار چی بود؟ "قرار" که نبود، یعنی اگرم بود ،خودم با خودم بود. قرار بود واسه خودم بنویسم مگه نه سیّد !؟

می دونی ،این چند وقته که جنگ لبنان و اسرائیل شده خبر اول دنیا ؛همش یاد جنگ 8 سالۀ خودمون می افتم؛ ...
راستش اون زمان بچه بودم و از جنگ بجز یک کلمۀ منفی و تلخ چیزی بیشتر تو ذهنم نبود ،
وقتی تهرون بمباران شد، درک چندان واضحی از اتفاقی که داشت می افتاد نداشتم.
یادمه اون زمان چون شوهر خا له ام خلبان بود و تو خونه های سازمانی زندگی می کردن (که از بتن آرمه بود! ) ؛خا له ام هی اصرار می کرد که بریم پیششون ...آژیر که می زدن با همۀ همسایه ها می رفتیم تو راه پله و اونجا رادیو به دست منتظر می شستیم ؛وقتی اعلام وضعیت سفید می کردن ؛خاله ام می افتاد گریه که الان کدوم بد بختی خونش رو سرش خراب شده ...؟
بعد هم که شرایط بدتر شد ،همراه مامانم رفتیم خونه پدر بزرگم اینا و بابام نتونست با ما بیاد ... یادمه بابا بزرگم همش رادیو پیش گوشش بود که بفهمه این دفعه کجای تهرون رو زدن و بابام ...؟

چند سال بعد خاله ام با خانوم خیلی خوشگلی تو همسایه گیشون دوست شد که ما بهش می گفتیم خاله فرح ؛ اون زمان 25-26 سالش بیشتر نبود و یه پسر 6 ساله داشت .
من از خاله ام شنیدم (یعنی خاله فرح براش تعریف کرده بود) ؛که یه روز صبح که شوهرش مثل همۀ روزهای دیگه لباس خلبانی اش رو پوشیده و رفته سر کار؛ عصر بهش خبر دادن که همواپیمای شوهرش مورد هدف قرار گرفته وشهید شده ...ه
اون زمان خاله فرح 19 سا له بود و پسرشون اشکان 6 ماهه ...!؟

August 05, 2006

چه بی درد می شود جهان ؛ وقتی که برگ اتفاقی ساده می شود ، تا به خاک می افتد


اگر حالتون بد نمی شه و حساس نیستین
این لینک رو یه نگاه کنین ببینین چه اتفاقی داره میفته ...
هانی عزیز هم از واتر لو این لینک رو فرستاده ؛توصیه می کنم حتما ً ببینین؛
آهنگیه که "جیمز بلانت" خونده در همین رابطه
همراه با متن کامل آهنگ و تصاویری از واقعیتی که داره رخ می ده ...
...
نمی دونم چی بگم ،واقعا ً نمی دونم چی بگم ...؟

July 31, 2006

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را

در ظلمات مان

ببیند

گوشی

که صدا ها و شناسه ها را

در بیهوشی مان بشنود

برای تو و خویش ؛ روحی

که این همه را
در خود گیرد و بپذیرد

و زبانی

که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش
بیرون کشد
و بگذارد

از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوئیم
مارگوت بیکل

July 25, 2006

آباد اگر نمی کنی ، ویران مکن مرا


گفته پارانوئید داری !؟ ...
اولش عصبانی شدم و فوری خواستم جوابش رو بدم...؟
به کاوه گفتم : کاوه پارانوئید دقیقاً یعنی چی ؟
...
بعد یکم دردم اومد ...
بعد سعی کردم بهش فکر نکنم ...
بعد دیدم دیگه نمی تونم بنویسم
رفتم ببینم کی بود و از کجا بود ... !؟
نمی دونم ،احتمالاً از همین پورت کوکیتلام خودمون بود؛ شایدم یه آشنا ...
بعد یکم بیشتر دردم اومد ...
نمی دونم، بقول بعضی ها :؟
It's not a big deal ?!
...
اما ...
اما از اون روز دیگه نتونستم بنویسم ...
؟

July 15, 2006

عکس از: Henry Imler


پ. ن. یعنی هیچ کس هیچ کامنتی نداره بگذاره !؟!؟!؟!؟یعنی هیچ کس نیست که یک کلمه بخواد راجع به این جنگ احمقانه و وحشیانه حرفی بزنه؟!؟!؟ بقول "آبی کوچه آرامش" در تمام تحليلهاي سياسي و اخبار به همون تعداد دفعاتي كه اسم لبنان-اسرائيل گفته ميشه ,‌اسم ايران هم برده ميشه ...اون وقت اینجا یک نفر از این 60-50 نفری که هر روز این وبلاگ رو چک میکنن حال ندارن یک کامنت بگذارن ؟!،آخه وقتشون رو باید صرف چیزای مهمتر بکنن...

بقول مامانم :از ماست که بر ماست ...!؟

July 13, 2006

همیشه اون حرفی رو که می خوای بشنوی ،نمی شنوی
همیشه راهی برای بازگشت نیست
همیشه حرفی برای گفتن نیست
همیشه همۀ درها به روی من و تو باز نیست
همیشه قدرت تصمیم گیری به عهدۀ من و تو نیست
همیشه زندگی به یه شکل نمی مونه
همیشه تو این سن نمی مونی
همیشه این قدر وقت نداری
همیشه...؟

July 10, 2006

VIVA ITALIA

پ. ن . توصیه می کنم عکس هایی رو که پویا دیروز گرفته حتماً ببینین؛ وبلاگ " من و ونکوور"؟

July 06, 2006

نمی شود کاری کرد


؟( در صدمین سالگرد "ساموئل بکت " نمایشنامه نویس ایرلندی)؟
در نمایشنامه "آمد و شد" تنها در 3 دقیقه داستان دوستی و خیانت روایت می شود
لو،مای و سو، هر یک اسرار دیگری را در غیاب هم فاش می کنند ، در بیان این مفهوم که دوستی بزرگترین دسیسه ؛ و خیانت بزرگترین نشانۀ دوستی است.
در نمایشنامۀ "نفس" تنها صدای آخرین نفس آدمی درآخرین دم حیات به گوش می رسد.
بکت می نویسد : هیچ چیز مسخره تر از بدبختی آدمی نیست .
شخصیت های نمایشنامه های بکت با شخصیت های اساطیری خویشاوندند . بکت سیزیفی را نشان می دهد که سنگ روی پایش افتاده و او را از پا انداخته است . پرومته پس از مرگ عقاب و ایوبی که از صبر و انتظار در حد یک دلقک فروکاهیده است .
نمایشنامۀ معروف " در انتظار گودو" با این جمله آغاز می شود: "نمی شود کاری کرد".

به دلیل تنبلی مفرط فرصت نشد زودتر در این مورد مطلبی بنویسم.
نیازی به گفتن نیست که در سایت های معتبر ادبی مطالب بسیار ارزنده و خواندنی در مورد آثار و شخصیت بکت منتشر شده است .؟



پ. ن خوب دیگه کاوه خان هم لطف فرمودن و بالاخره یه مطلب اینجا گذاشتند!؟

July 04, 2006



هوررررررررررررررررررررررررا
خیلی خوشحالم ،
تازه الان تونستم بازی رو ببینم

به همۀ طرفدارای ایتالیا تبریک می گم 1000 تا

خدائیش اصلاً توقع نداشتم که بتونه آلمان رو بزنه،
آخیش ،یکم دلم آروم شد (بعد از باخت آرژانتین عزیزم)
؟

June 30, 2006


.... نه نه نه نه نه نه نه نه نه
اینم از آرژانتین .
مطمئن بودم کار به پنالتی بکشه دروازه بان آلمان از دروازه بان ذخیرۀ آرژانتین خیلی برتره ،
هر چند که جام 90 در ایتالیا دروازه بان اصلی آرژانتین مصدوم بود و توی تمام بازی ها آرژانتین با دروازه بان ذخیره اش تا مرحلۀ نیمه نهائی بالا رفت و دوم شد ( یادمه شمارۀ 12 بود،اما اسمش یادم رفته)؛ هر کی به یاد میاره برام کامنت بگذاره لطفاً
الانه که مامان "آلمانی"خوشحال خودم زنگ بزنه و...؟

June 26, 2006

عکس از Jsam


من دارم زندگی می کنم
..........- تو.داری زندگی می کنی
- من دارم حرف می زنم
.........- .تو داری می خونی
- من دارم صدات می کنم
.........- .تو.داری گوش می کنی
- من دارم گریه می کنم
.........تو.- تو.داری نگام می کنی
- من دارم نگات می کنم
........- .تو داری زندگی می کنی
.............تو.تو داری زندگی می کنی
.....................وتو داری زندگی می کنی
................................

- من دیگه سکوت می کنم ، و از زندگی برات می نویسم ...؟
......................................................- .تو داری زندگی می کنی ...؟
دیدی دل تو دلت نیست اما خفه خون گرفتی و هیچی نمی گی ؟!؟
هزار کلمه واسه گفتن داری اما لال مونی گرفتی و یکیش رو هم به زبون نمیاری؟
اونوقت با یه نگاه مسخره خودت رو به خنگی می زنی و می خوای حرف رو عوض کنی !؛
نه اصلاً حرفی هم نزده ، اما همون نزده رو هم میخوای روی لباش پاک کنی ...
نگاش با نگاهت تلاقی می کنه ؛ ضربان قلبت 200 رو هم رد کرده ،
اما تو ....؟

June 22, 2006


آخر شب بود و توی تخت نشسته بودم و طبق عادت همیشه کتابی ورق می زدم ؛ سرم رو بالا گرفتم که نگاهم به عکست افتاد توی قاب نافرم روی دیوار روبرو ...
همین یک ساعت پیش باهات حرف زدم ؛, مثل همیشه یه مکالمۀ معمولی با جملات تکراری
- سلام
- خوبی؟
- چه خبر؟
...
و مثل همیشه یک کلام نمی گم که چقدر دلم می خواست پیشم بودی
یک کلام نمی گم که چقدر دلم می خواست بغلم می کردی
یک کلام نمی گم که چقدر دلم می خواست به چشمات خیره نگاه کنم
یک کلام نمی گم که چقدر ...؟

به لبۀ تخت تکیه می دم ، همۀ این فکرها واسه چند ثانیه از ذهنم می گذره، دوباره به عکست نگاه می کنم که چند روز پیش که باز دلم برات تنگ شده بود گذاشتمش تو این قاب .
می دونی کدوم قاب رو می گم؟ همونی که مال اون نقاشی دختر بچه هه بود با اون دو تا بچه گربه ها ... ؛ یادته؟
هیچوقت نفهمیدی چرا اون از معدود نقاشی های من بود که تمومش کردم و قاب گرفتم .
هیچوقت نگفتم که دوستش دارم چون من رو یاد تو میاندازه .
.................................................
یه کم بغض گلوم رو قلقلک می ده ،اما نه ؛ گریه نمی کنم، بجاش دفترم روباز می کنم و می نویسم :؟
آخر شب بود و توی تخت نشسته بودم ...؟

June 20, 2006















می دونم تو این مدت عکس زیاد دیدین ،این چند تا هم روش ؛
باز جام جهانی شد و من از کار و زندگی افتادم
...

عباس معروفی

عاشقانه‌های ناب را
برای کسی می‌سرايند
که شعله‌ی اميد
در چراغ انتظار
پت پت کند
و فانوس راه
خاموش و آويخته باشد
به ديوار

من اما
برای تو
کلمه کم می‌آورم
بانوی من!
شعر بلد نيستم.
وقتی آمدی
با چشم‌هایم می‌گويم.
...
عاشقانه‌های ناب را
برای زنی می‌گويند
که با عطر
کلمات
شبی
دل‌آرام شود.
من اما
قرار ندارم
شبی آرام برای تو بسازم.

June 19, 2006



این لینک رو یه سر بزنین خودمم تازه از ماجرا خبر دار شدم ،مال هفتۀ پیشه
تو فتوبلاگ "آرش آشوری نیا" عکس های مربوطه رو می تونید ببینید ،
اگر خواستین بیشتر بدونین ،وبلاگ پرستو
"زن نوشت" رو هم یه سر بزنین ...؟


پ. ن . علی رقم اینکه نیما منعم کرد ،دارم فیلم "مونیخ" رو می بینم؛ لابد درک می کنین چه حالی دارم که الان وسط فیلم اومدم اینجا !
از هر چی آدمه که تو هرشکل آدمکشی بوده و از هر چی تروریسته ، تو این لحظه حالم بهم می خوره ؛حالا می خواد به هر قصد و نیتی که باشه ...؟

June 16, 2006


جای طرفداران تئاتر خالی ،چند شب پیش رفتیم تئاتر" فنز" با بازی زیبای:
پرویز پرستویی ،حبیب رضائی، مهتاب نصیر پور و ترانه علی دوستی
جدا از بازی قشنگ این گروه ،اینکه بعد از مدتها داشتم یه تئاتر ایرانی میدیدم یه شوق و هیجان دیگه داشت
وقتی همون اوایل نمایش پرستویی وارد صحنه شد ،جمعیت اونقدر براش دست زدند و سوت کشیدند
که تا 2-3 دقیقه هیچی ازدیالوگ هاشو نشنیدیم!؟
شاید موضوع تئاتر خیلی واسه همه قابل لمس نبود ،اما بازی قوی اونها فکر کنم کسی رو از دیدن تئاتر پشیمون نکرده باشه
بعد از نمایش هم موفق شدیم با این هنرمندان عکس بگیریم که خیلی چسبید ...

خوب این روزها بازار فوتبال جام جهانی اونقدر داغه که من ترجیح می دم تا پایان بازی ها مطلب خاصی حتی راجع به فوتبال اینجا ننویسم ،هر چند که کار سختیه اما حوصله بحث کردن ندارم ،مخصوصاً در مقابل آقایون که تا یه کلمه بگی می زنن تو ذوقت که شما خانومها چی از فوتبال می دونین!؟ وحالا بیا ثابت کن که از سال 90 داری بازی ها رو دنبال می کنی و این حرفها ... فقط همین رو بگم ؛
بازم از شانس بد من دو تا تیم محبوب من تو یه گروه افتادند ؛
( آرژانتین و نارنجی پوشان هلند ) برای جفتشون آرزوی موفقیت می کنم و البته برای ایتالیا هم .
راستش هر چی بازی بقیۀ تیم ها رو نگاه می کنم ،بیشتر به نقاط ضعف تیم خودمون پی می برم ... بگذریم
بهرحال آدم به
"امید" زنده است دیگه ،گاهی هم البته به "امید ِ مهجزه" !!؟

June 12, 2006

تولدم مبارک

مرسی از اونهایی که دوباره برام تولد گرفتن !
و مرسی ازهمۀ اونهایی که به هم یا زنگ زدن یا ایمیل فرستادن

مرسی مرسی مرسی ...؟


مرسی از همۀ اون هایی که به یادم بودن
دیروز جای همه تون خالی بود ...؟

June 09, 2006


چند وقته
..یه خرده آدم شدم
...یعنی داخل آدم ها شدم
.....واسه همینه نوشتنم نمی آد !؟
.........خوشحال باشم یا ناراحت؟!؟

دلم یه مسافرت می خواد
یه جای ....
نه دیگه نمی گم یه جای دور
همین جوری لابد خدا پرتم کرد این سر کرۀ زمین !
مممم....مممم .... به یه جای ... اصلاً نمی دونم ؛ مهم نیست کجا
اصلاً همین جا که تو این عکسه دختره داره می ره
من دلم یه مسافرت می خواد
همین

June 04, 2006


این پست رو دارم خیلی با عجله می نویسم؛ اونم فقط بخاطر روی گل صفا ی عزیز از لس انجلس که با خودش کلی صفا آورده ؛ می تونین تو وبلاگش از کل جاهای دیدنی ونکوور دیدن کنین !
( به لطف عکس های قشنگی که این مدت گرفته و اونجا گذاشته)

من کلی ذوق زده شدم وقتی عکس های خودمون رو هم اونجا دیدم ( در انتها ی صفحه )...

صفا جان ؛امیدوارم که این چند روز در ونکوور خییییییییییییییییلی بهت خوش بگذره

May 31, 2006

عکس از : wilfried-hinz from Switzerland.


حرف زدن با یه "دوست" اونم بعد از مدت ها ؛
از راه دور هم که باشه ؛ فقط واسه یه ساعت هم که باشه ،
خییییییییییییییییییییییییییییلی می چسبه
مثل ِ ...؛ مثل ِ نمی دونم چی؟!
...
دیشب دلم بغل خواست
اونم بغلم کرد ؛ مثل اون وقتها؛ این دفعه از دور،

خیلی دور ؛ اما خیلی نزدیک

ممم ؛ نه ؛ هیچی یه دوست خوب نمی شه ... هیچی

و(باز من اینارو می نویسم دوباره فیل م یاد هندوستان میفته)ه

May 25, 2006


گاهی فکر می کنم 10 سال دیگه هم بگذره ،خیابون "رابسون" واسه من "میر داماد" نمی شه
...

May 23, 2006


می خوام امشب یه پست بگذارم اینجا ، ببینم از الان تا فردا تا کی اینجا باقی می مونه ؟!؟
از اون پست ها که معمولاً بعد از ساعت 12 می گذارم ...!؟
خوب ؛
- اولاً یه پست داشتم که برای اولین بار کاوه ازم خواست نگذارم!؟!؟!؟
( خوب چون بار اولش بود، قبول ؛اما دیگه از این خبرا نیست )؟

- بعدش هم یکی هست که از کشور "پرو" چند وقتیه وبلاگم رو می خونه؟!؟ خوب عقل نیمه کارۀ من تو این لحظه می گه حتماً ایرانیه و فارسی بلده ،اما برام خیلی جالبه بدونم کیه .. !؟
- یه چی دیگه که می خواستم بگم راجع به عکس هایی هست که اینجا می گذارمه؛ معمولاً این ها رو تو اینترنت پیدا می کنم و بجز موارد خیلی نادر سعی می کنم عکس از وبلاگ دیگه نیارم اینجا ؛مگر اینکه خیلی محشرباشه و نتونم ازش بگذرم ؛
پیدا کردن عکس ها گاهی ساعتها طول می کشه و وقتی بخودم میام میبینم مثلاً شده 4 صبح و تازه هنوز اون عکسی رو که می خواستم پیدا نکردم !؟ از این به بعد اسم عکاس ها ی معروفی رو که از کاراشون استفاده می کنم اینجا می گذارم ،اما هنوز نمی دونم چه جوری این کارو کنم که قیافۀ پستم رو خراب نکنه !؟
- در مورد آهنگ ها هم احتمالاً خیلی هاتون می دونین که این ها رو از سایت یه دوست باحال اینجا آپ لود می کنم که متناسب با حال و هوای اینجا عوضشون می کنم ؛ البته باید بگم حال و هوای خودم ...!؟
- راستی اون دوستایی که خواستن عکسم رو با موهای کوتاه ببینن باید بگم چون روم نشد عکسم رو اینجا بگذارم ،واسه همین تو اورکات گذاشتم...(از بس حجب و حیا دارم آخه!)
-در مورد کامنت ها هم هر کی "هر نظری" دلش خواست بده؛ موافق و مخالف،اما لطفاً دری وری نباشه که کلامون می ره تو هم !
واما حرف آخر

این ها همه رو نوشتم که این رو بگم :
- اینجا فعلاً تنها جاییه که من یه کم احساس راحتی می کنم ،پس بخاطر خوشایند و بدایند هیچ کس حاضر نیستم این حس رو از دست بدم ؛اصلاً اینجا حوصلۀ مراعات کردن هیچ چیز و هیچ کس رو ندارم ؛ تو اون دنیای واقعی ِبیرون به اندازه کافی اصول واسه رعایت کردن هست که من اتفاقاً حال می کنم اینجا همشون رو زیر پا بگذارم .
پس لطفا ً اون دسته ازدوستان که حال نمی کنن شاکی نشن ؛اون دسته هم که با این مسأله "او ِکی" هستن لطفاً من رو که دیدن اصلاً به روم نیارن که مثلاً این چی بود نوشتی ؟! تو حالت خوبه ؟و از این صحبت ها ...
( منظورم تو دنیای واقعیه ، تو دنیای مجازی اینجا اشکال نداره)

ممم ؛خوب دیگه فکر کنم اثرالکله داره می پره ؛ بهتره تا کامل نپریده و همۀ این پست رو پاک نکردم برم بخوابم

پ. ن . بابا pls let me know who is the guy in Peru from Lima?!?

May 22, 2006


من که دنیا و شقاوت آن را یکجا دیده ام
.............................................می دانم، می دانم
می دانم که دنیا را
..............بچه ها و احمق ها
............................... به تناصف
تقسیم کرده اند
زندگی را بر باد نوشته اند
و خوشبختی را
..................تنها
..................در کتاب های خطی
............***
در چشم شب پرندۀ بی قرایست
................................که سرنوشت مرا
.........................................در بالهایش حمل می کند
آه...... ای پرندۀ دیوانه
تاچند
....... تا چند
بازی ادامه خواهد یافت ...!؟

May 17, 2006

لابد لب دریا هم بریم یه آفتابه آب باید ببریم!؟

ایران که بودم یه قسمت عظیمی از کارم مربوط می شد به بازسازی آمارآبدهی و رسوب و سیل رودخونه ها و بارندگی و خلاصه خیلی نمی خوام تخصصی بگم ،باید از روی آمار موجود ،آمار بلند مدت می ساختیم تا می تونستیم ازروش پیشگویی کنیم که مثلاً قراره چه اتفاقی تو منطقۀ مورد مطالعه بیفته و سختترین قسمت کار از نظر من اون جایی بود که معمولاً اون منطقه آمار درست حسابیی نداشت و بر اساس احتمالات مثلاً باید براش 30 سال آمار می ساختیم!.
این ها رو همه گفتم که اینو بگم ؛ یه مهندس ماهی بود (یعنی من خیلی دوستش داشتم) که من زیر دست اون کار می کردم به اسم "مهندس کاظمی" که اتفاقاً اونم اون زمان اقدام کرده بود واسه کانادا؛ همیشه می گفت امریکا واسه یه جوب باریکش هم 100 سال آمار داره و خیلی راحت می شه محاسبات رو جلو برد؛ حالا ما اینجا باید از هیچی همه چی بسازیم و تازه خطا هم داشته باشی که دیگه کارت تمومه آخه معمولاً این آمار واسه طراحی مخزن سد استفاده می شد !
حالا ما که کارمون درست شد و اومدیم کانادا ؛هر کتاب و جزوه ای که تو این مدت می خونیم راجع به ایالات مختلف امریکاست و انگار خبری از کانادا نیست !
خلاصه من طاقت نیاوردم و از استادم پرسیدم
گفتم:خوب " ظاهراً " ما داریم کانادا زندگی می کنیم ! اگر می شه یه سری اطلاعات هم از اینجا بدین!؟
می گه: متأ سفانه ما آمار چندانی از کانادا در دسترس نداریم ؛ آمار های موجود رو هم امریکا جمع آوری می کنه که به راحتی هم در اختیار ما نیست !!؟؟ و ما گاهاً که لازم بشه از روی همین آمار کوتاه مدتِ موجود آمار سازی بلند مدت می کنیم!!؟


من دیگه هیچی نمی گم ؛ خودتون نتیجه گیری کنین ... !؟

May 16, 2006


خیلی وقته که منتظرم
خودمم نمی دونم منتظر چی ؟! اما می دونم منتظرم
گاهی حس می کنم همه دارن تو رودخونۀ زندگی شنا می کنند و جلو می رن
اون وقت من یه گوشه خودم رو محکم چسبوندم به یه صخره سنگی که نکنه آب من و با خودش ببره
و دارم با وحشت رد شدن بقیه رو نگاه می کنم
گاهی تو دلم می گم نکنه منم باید دستم رو ول کنم و همراه بقیه برم!؟!؟
اما باز منصرف می شم
آخه اونا کجا قراره برن !؟ ته این رودخونه که دریا نیست ! اینو همه مون می دونیم ؛ پس با این عجله کجا دارن می رن!؟
باز خودمو بییشتر می چسبونم به سنگ و منتظرم
انگار قراره یه فرشته من و از اینجا بکشه بیرون
شایدم فرشته نیست ؛اما بهرحال من منتظرم ...؟

May 14, 2006


عشق پرواز قناری در باران است ..............
....................
وقتی که توفان

آغاز می شود

وقتی که ستاره از شب می گذرد
و شب
از اندوه
وقتی که فریاد قهوه

...............
خواب را در چشمهای ما

بیدار نگه می دارد

زیبا نیست عشق
.........اگر آمده باشد
عشق زیباست
.............وقتی که
...................
می آید

می آید و بدست دارد
........چتری از خوشبختی
می آید با نیلبکی از شعر و زنبیلی از آتش

چه زیباست عشق

.....وقتی که می رود
که بیاید
و
چه زیبا نیست عشق
................وقتی که می رود
............................که برود
می رود در حالی که
....................نیلبکش را
با خود برده است
می رود پای در گریز و گریز در روبرو
میرود خشم در مشت و مشت در آستین

باری کسی که عاشق بوده است
دوست داشتن را
..............هرگز
.......دوست نمی دارد

May 12, 2006



امروز بالاخره خونه موندم
و با اینکه از صبح اینترنت نداشتم وکلی هم کار عقب افتاده دارم و کلی هم خونه بهم ریخته است
و خلاصه در شرایطی که اصولاً باید کلافه باشم؛عجیبه که حس خوبی دارم
چطور؟؟ خوب آخه امروز روز رقص و شادی نامگذاری شده ؛ بنابراین از اول صبح من همۀ کارام رو با هارمونی همراه با آهنگ مورد علاقه ام از کیتارو شروع کردم ؛ خیلی به آدم انرژی می ده

گاهی یادم می ره که ساده تر ازاین کلمات می شه خوشحال بود و اونو با بقیه تقسیم کرد ...؟

May 11, 2006

بالاخره موهامو کوتاه کردم
خیلی وقت بود دلم می خواست اینکارو بکنم
نازی که ندیده گفت :کوفت !؟
کاوه تا این لحظه ندیده تا از نظراون هم مستفیض (درست نوشتم؟!) بشم ،هر چند تونستم دهن بازشو از پشت گوشی تلفن تجسم کنم
اوهوم، آره خیلی کوتاه کردم ، یه چیزی تو مایه های همین عکس بالایی

پ ،ن :می خواستم اینم بگم که اون موقع وقت نشد ، واسه همین الان اضافه اش کردم ؛
صبح آلبوم رو در آوردم و یه عکس از تولد 8 سالگیم به کاوه نشون دادم و گقتم : می خوام موهامو کوتاه کنم ، این شکلی ...
خندید و باور نکرد !؟

May 07, 2006



بگو بگو ، که چکارت کنم ، بگو
..........................................................................
.............................................. بیا بیا ، که نگارت شوم ، بیا

هر وقت به آهنگ سنتی گوش می کنم یاد اون روزا میفتم که سه تار می زدم ؛
چقدر
دوره اون روزا ...!؟
وقتی می خواستیم بیام کانادا، سه تارم جزء اولین موارد لیستم بود ؛
خیلی وقتها هم دلم می خواست دوباره شروعش کنم اما چون مطمتن نبودم که ادامه می دم ، واسه همین حس می کردم نباید با یه حس موقت
طرفش برم ،اونجوری بهش بی احترامی کردم؛
چه می دونم ؛ یه حسه دیگه ، یا شایدم یه مرضه ؛ازاونایی که من بهش مبتلا هستم ...!؟

May 06, 2006


وبلاگم هم شده مثل خودم؛ پر از مطالب پست نشده

باید تو یه فرصت , زیادی ها رو " دیلیت " کنم
بدم میاد از "دیلیت کردن"
از" سکیپ کردن" هم بدم میاد؛
از " ایگنور شدن " بیشتر بدم میاد؛

اما خوب , گاهی چاره ای نیست

May 04, 2006

اینم شانس ما

کاوه پشت کامپیوتره که صدای خندش بلند میشه
میگم به چی می خندی؟
می گه "محمد احمدی"( از دوستای ایرانش ) ایمیل زده براش و نوشته : کاوه جان وبلاگت رو از اورکات دیدم و خوندم ، نوشته هات خیلی قشنگند !!!!!!!!!؟
قیافه من رو حتماً می تونین تصور کنین ...؟
گفتم تو کل این 1 سال و نیمه گذشته به تعداد انگشتهای یه دست هم مطلبی ننوشتی!؟
می گه : من و تو نداریم دیگه!؟

May 02, 2006

...

قرار نیست اینجا اززندگی بنویسم
قرار نیست اینجا از تو چیزی بنویسم
قرار نیست ازخودم هی برات بگم
قرار نیست از سیاست بگم
قرار نیست از گلهای رز توی گلدون بگم که تشنه هستند و یادت رفته آبشون بدی
قرار نیست از اومدن بهار حرف بزنم
قرار نیست از خرابکاری های اون رئیس جمهور احمق هم حرفی بزنم
اصلاً قرار نیست از اون دنیای بیرون حرفی بزنم
اون مال خودت ، من دیگه لازمش ندارم؛ اینجا راحت ترم
من با تو هیچ قراری نگذاشتم
اصلاً به تو هم دیگه نیاز ندارم
برو
همه برن
قرار نیست همش من بنویسم !؟
قرار نیست که همش من حرف بزنم !
قرار نیست هیچ اتفاقی بیفته
قرار نیست هیچ اتفاقی هم نیفته
بی خودی منتظر نباش
اصلاً همینه که هست
قرار نیست خدا هم از اون بالا بیاد و جواب سوالهای منو بده
من،

من ...
من ؛ اصلاً از همین "من " هم بدم میاد
نه،
عصبانی نیستم
خسته هم نیستم
یعنی هستم
اما اگر تو بپرسی می گم نیستم؛ اگر خدا هم بپرسه همینو بهش می گم
تازه اگر بپرسه ؛
اونم دیگه سکوت کرده
مگه
اون به من می گه قرارش چی بود ؟!؟
مگه من می تونم به اون بگم : اصلاً قرارمون این نبود؟!
پس تو هم هیچ قراری با من نداری
از اول هم قراری با هم نداشتیم
اصلاً اونایی که قول و قرار می گذارن , مگه همه سر حرفشون هستن؟!؟

April 29, 2006

...



چند وقتیه آخر ماه که میشه میرم سراغ خودم ،خود ِ خودم
یه عسل می شینه جلو روم و هی ازم سؤال می کنه؛ از همه چی:
از خصوصیات اخلاقی و روابط اجتماعی، از لحاظ روحی و عاطفی واز نظر کارایی و خلاصه خیلی چیزا که خودم از خودم انتظار دارم.
مثلاً راجع به کارهایی که خودم به خودم دیکته کرده بودم که باید طی این ماه انجام بدم ، یا که نباید انجام بدم ...!؟
یا راجع به خصوصیاتی که باید روشون کار کنم ...
یه اعترافیه پیش خودم و تو دل خودم

نمی دونم ؛ یا بقول کاوه من زیاد سخت می گیرم !؟ یا که نه ؛ باید بیشتر از اینها رو خودم کار کنم !؟ ؛ هر چی که هست نمرۀ خوبی به خودم نمی دم ... و بازم وعده وعید می دم واسه ماه بعد ... ؟

April 27, 2006

ترانۀ آرزوهایم


نمی دانم امشب چه خوابی می توانستم ببینم !
چون برخاستم همۀ آرزوهایم عطش داشتند . گوئی آنگاه که خفته بودم آنها صحرائی سوزان را در می نوشتند.
میان آرزو و دل مشغولی آشفتگی ما وزنه ای ست .
ای آرزو ! آیا فرسوده نخواهی شد؟

ای آرزو ترا دنبال خویش به کوه و دشت کشیده ام؛ ترا در کشتزارها تنها گذارده ام ؛ ترا در شهرهای بزرگ ارضاء کرده ام ؛ ارضاء کرده ام بی آنکه سیرابت کنم ؛ ترا در مهتاب شبها شسته ام ؛ ترا در امواج افکنده ام ؛ ترا همه جا گردانده ام ...
ای آرزو! ای آرزو! با تو چه باید کرد؟

آخر تو چه می خواهی ؟ آیا ترا خستگی فرا نمی گیرد؟
...
......................................................................................آندره ژید

April 24, 2006

...

شاید برای شما هم پیش اومده باشه که
کتابی بخونین یا فیلمی ببینین و عاشق کارکتر اصلی اون بشین!؟

برای من که زیاد پیش اومده ؛ اوجش هم دوران دبیرستان بود
که من و نازی یواشکی کتابای مامانم رو می دزدییدم و لای یه کتاب بزرگتر و قطور ِ درسی می گذاشیم و تظاهر می کردیم که داریم درس می خونیم ...

فیلمی که دیروز دیدم من رو برد به اون روزا.
اون روزا که با داستان ِکتابها زندگی می کردم ؛ خوشحال می شدم ، گریه می کردم و حتی عاشق می شدم ...؟

اون روزا خوندن کتابهای مامان به من حس بزرگ شدن می داد ، و تجربۀ شورو هیجاناتی که تو زندگی روزمره کم داشتم، بیشتر هم می رفتم سراغ کتابهایی که کار نویسنده های خارجی بود و به شکل رُمان بود ؛ مثل کارهای رومن رولان ،امیل زولا، تولستوی ، ماکسیم گورگی ، همینگوی ، سامرست موام ، دافنه دوموریه و چند نویسندۀ دیگه که الان حضور ذهن ندارم ...
همونطور که گفتم ،اکثر کتابها رو یواشکی می خوندیم ، چون علاوه بر عذر درس خوندن، از نظر مامان خوندن خیلی از اون کتابها زود بود ؛ مثل صد سال تنهایی، ژرمینال، بوف کور و یه چند تای دیگه ...
هِی می گفت : زوده ، نمی فهمین، الان باید درستونو بخونین ، تابستون!!
( اما کی می تونست صبر کنه تا
تابستون؟!)؟
بین اون کتابها ،بودند چند تایی هم که خودش اجازه می داد ؛ مثل همین کتاب "غرور و تعصّب"ِ جین اوستین که من با همون عواطف و احساسات دست نخوردۀ اون زمان عاشق شدن رو باهاش تجربه کردم.
دیروز با دیدن فیلم سینماییش (ورژن 2005) و چهره جدید کارکتر مورد علاقه ام ، تمام خاطرات اون روزا و احساسات ِ پر شوراون زمان دوباره برام مرور شد
یادم نمی یاد چند دفعه کتاب رو خونده بودم ،اما بعضی از دیالوگها رو دیگه حفظ شده بودم ؛مثل فیلمش که از دیروز بعضی از صحنه ها رو بیشتر از ده دفعه دیدم ...
اعتراف می کنم هنوزهم بعد ازگذشت اینهمه سال همون احساس رو به "دارسی " دارم ؛
اما خوب ، دیگه
منتظر اومدنش نیستم ...؟

April 22, 2006

...


ساعت بزودی چهار بامداد را خواهد نواخت و من هنوز به یاد نمی آورم ... ؟
نیمکتی کهربایی ، فنجانی قهوه
دختری حروف چین
خطی نا خوانا
ذهنی آشفته
و انتظاری مضطرب
...
اما چرا
چرا به یاد نمی آورم ؟!؟

April 17, 2006

...



ا- خانۀ دوست کجاست؟
ا- ...
ا (مکث)
- ممم ...؟ا
ا- ...
ا- ...
(سکوت)
ا- ...
(بازم مکث !!!)؟

April 13, 2006

...


چند وقتیه یه کتاب برنامه نویسی گرفتم از کتابخونه ، هی تمدیدش هم می کنم ، اما اونقدر نا پیوسته می خونم که معمولاً یادم می ره وهر بار بر می گردم از عقب تر شروع می کنم ؛ بگذریم وقتش هم دارم ، اما هی تنبلی می کنم
آدم وقتی <وقت> زیاد داره قدرشو خوب نمی دونه ، کلاً قدرهر چیزی رو که زیاد داره نمی دونه ؛ نه؟
خوب من الان چیا زیاد دارم؟؟ م م م ... راستش بهش فکر نکرده بودم !! اما میدونم چیا کم دارم
انازی رو کم دارم با صبوری هاش تنها ،
مثل اون شبها که می یومد تو اتاقم و چراغ رو خاموش می کردیم که مثلا ً خوابیم ، اونوقت تا دیر وقت بیدار می موندیم و حرف می زدیم ...
هی حرف می زدیم ...؟
من نازی رو کم دارم ...؟

پ.ن. دیشب قبل از خواب یکم دودل شدم این پست رو نوشتم ، گفتم نکنه کسی بیاد اینجا رو بخونه و دلش بگیره مخصوصاً خودِ نازی!؟؟! واسه همین تصمیم گرفتم صبح که پا شدم ،اول وقت بیام و پاکش کنم؛اما کامنت وحید رو که دیدم ...؟

April 10, 2006

1382/01/22

میدونی دلم چی میخواد ؟
دلم هانیه می خواد که با هم بریم میرداماد , برج آرین , پیتزا بخوریم
بعد بریم یه دور همه مغازه های میدون محسنی رو بچرخیم و خرید کنیم
بعد بریم خونشون هی حرف بزنیم و مثلا آماده شیم
بعد مهدی خودشو بزنه به ناراحتی و غصه و پرشین رو هی الکی تو خیابونها بچرخونه
بعد سرو کله بچه ها پیدا بشه و هر کسی یه چی تو دستش , تو تاریکی یه گوشه ساکت بشینه
بعد مهدی هی کش بده تا بالاخره پرشین دعوتش کنه خونشون
بعد صدای زنگ بلند شه
...
پرشین و مهدی وارد می شن . خونه ساکت و تاریکه !!!؟
پرشین مکث می کنه و هانی و صدا می کنه
!!؟
یهوهمه با هم می ریزیم سر پرشین و یه صدا می گیم:؟
پرشین تولدت مبارک

April 05, 2006

...


داشتم از پنجره بیرون رو نگاه می کردم . هوس کردم برم بیرون پیاده روی

فکر کردم کاش می شد تو یه فضای سه بعدی قدم زد ؟
اونوقت حتما مؤلفه سوم بردار حرکتم رو+ بینهایت انتخاب می کردم ...؟

April 02, 2006

من و فیل ِ من ویاد قدیما و هندوستانش

بعضی از آهنگها هیچ وقت قدیمی نمی شن ,هیچ وقت خسته کننده نمی شن ,هیچ وقت تکراری نمی شن

Just walk away
say goodbye
Don't turn around now you may see me cry
I mustn't fall apart
Or show my broken heart
Or the love I feel for you

So walk away
And close the door
And let my life be as it was before
And I'll never never know
Just how I let you go
But there's nothing left to say
Just walk away...

ه12 نیمه شب که می گذره می شم سیندرلا , انگار وارد یه عالم دیگه می شم , نمی دونم ! شاید این خاصیت نیمه شبه
واسه همین یا اصلا اینجا نمی نویسم , یا معمولا چیزایی که تو این زمان می نویسم , صبح پشیمون می شم
اما گاهی نمی شه , می خوام تو بخونی ,اون بخونه , ...
وقتی هانیه برام کامنت می گذاره , باز بر می گردم
اونم بعد از ساعت 12
همینجا
می نویسم :؟
there's nothing left to say