
جانا ترا که گفت که حال ما مپرس
بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس
بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس
خواهی روشنت شود احوال سوز ما
از شمع پرس قصه ز باد هوا مپرس
در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
ای دل به درد خود خو کن و نام دوا مپرس
ما قصه سکندر و دارا نخوانده ایم
از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس







