November 04, 2005

مرسی از ریحانه جان






جانا ترا که گفت که حال ما مپرس
بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس

خواهی روشنت شود احوال سوز ما
از شمع پرس
قصه ز باد هوا مپرس

در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
ای دل به درد خود خو کن و نام دوا مپرس


ما قصه سکندر و دارا نخوانده ایم
از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس



November 03, 2005

... گفتم که پاکش می کنم

November 01, 2005

ترسیدم. فکر کردم هر چی نوشتم پرید!!!؟
آخه یهو قاط زد!!؟

می دونی امروز به چی فکر می کردم؟

راستشو بخوای هیچ عجله ای واسه بزرگ شدن و بزرگونه دیدین و بزرگونه حرف زدن و نوشتن و خلاصه هیچی رو ... ندارم
اینجوریم دیگه
راستشو بخوای همش فکر می کنم مگه چند دفعه زندگی می کنم ؟!
تازه قسمتای خوبش رفته

بقیش فرصتیه که باقی مونده
بد می گم!؟

October 31, 2005



تماشايـي تريـن تصويـر دنيـا مـي شوي گاهــــــــي
دلم مي پاشد از هم بس که زيبا مي شوي گاهي

حضـور گـاه گـاهتبازي خورشــيد با ابــــــــــر است
که پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شويگاهي

به ما تا مي رسي کج مي کنــي يک باره راهـت را
ز ناچاريست گر هم صحبت مامي شوي گاهـــــي

دلـت پاک اسـت امـا با تمـام سادگـــــي هــــــــايت
بهقصـد عـاشـق آزاري معمـا مـي شوي گاهــــــي

تـو را از سرخـي سـيب غزلـهايــم گريـــــزي نيست
تو هم مانند حــــوا زود اغــــــوا مي شوي گاهــــي

October 24, 2005

آن روزها رفتند


آن روز های خوب
آن روزهای سالم سر شار
آن آسمانهای پر از پولک
آن روزها هر سایه رازی داشت
هر کس ز تاریکی نمی ترسید
آن روزهای آشنایی های محتاطانه با
زیبایی رگهای آبی رنگ
آن روزها رفتند
ما عشقمان را در غبار کوچه
می خواندیم
ما با زبان ساده گلهای قاصد آشنا بودیم
ما قلبهامان را به باغ مهربانی های
معصومانه میبردیم
و به درخت قرض می دادیم

آن روزها رفتند

October 13, 2005

دلتنگی

اینو دیدین!؟
فوق العاده است
با اجازه پرشین و هانیه عزیز لینک دادم اینجا.
واقعا شده دلتون واسه خودتون تنگ بشه!؟!؟!؟
من که آره. اما وقتی به کاوه گفتم , اول یکم چپ چپ نگاهم کرد!؟ بعد که یک ساعت مخش رو خوردم, سرش رو تکون داد و گفت:
" می فهمم ".!؟
یعنی باور کنم؟!؟!؟

....

October 12, 2005

اینم از سمیرای عزیزم:


نگاه کن به این انزوا نخند نرو
ما را به بر نگاهت نبند, نرو
نگو چشمهای تو بی اعتناست نگو

ببین که ناز تو را می خرند نرو
آهای عزیز آن غصه ها که می گفتی
شبی همیشه از دل ما می روند نرو
نخواه بی تو بمانم شب بدون ستاره
دل ما را به دل جاده ها نبند نرو
و من به خانه نخواهم رفت خانه بدون چراغ
تو را به جان عزیزت دلپسند ,نرو
کسی نگفت تو خوبی , نباش , باور کن
کسی نخواست بخندی. نخند ,نرو
تو را ندیده پسندیدیم بهانه نگیر
نگو به من که به من دل نبند ,نرو

راست می گفت بابک :از دل برود هر آنکه از دیده برفت


امروز حسابی مریضم وگلو درد و تب و خلاصه افتادم تو خونه و از پنجره آسمون ابری رو نگاه می کنم . میتونی حس کنی چقدر دلم گرفته ....پس دلخور نشو از درد دلم که قرار بود تو اون رودخونه مهربون من باشی ,که هر چی بهش می گم, تو دلش نگه نمی داره و جاریه و پاک پاک . دیشب با حمید صحبت از دوست بود .... یه جورایی با حرفاش موافقم یه جورایی هم مخالف . موافقم که می گه اینجا آدم به سختی یه دوست واقعی پیدا می کنه.اما مخالفم که می گه هیچ دوستیی دوستی های قدیم نمی شه , بی خود مخالفت نکن .من اینو تو این چند وقت ,خوب تجربه کردم...نمی خوام حالا با این جمله هر چی رابطه و دوست و دوستیه زیر سوال ببرم اما واقعیتیه که دیر یا زود برای تویی که دوری اتفاق می افته.آره همه این جوری نیستند .
هنوز ماهی یک دفعه مهدی مهربون برام میل می زنه.
2 ماه یک دفعه وحید پیغام
می گذاره.
3 ماه یک دفعه حمید می پرسه "کجایین؟؟؟"
6 ماه یک دفعه علی می گه "خبری ازتون نیست!؟"
و....
حالا دیدی حق با آقا روباهه است .!؟ اهلی شدن یک چیزیه که پاک فراموش شده.

آره راست مگی . یکی هم می شه سمیرای مهربون که مرتب برام میل می زنه و شاهین عزیز که همون سالی یک دفعه که برامون می نویسه کافیه.اما الان هنوز 2 سال نشده!؟!؟؟!
5 سال دیگه !!! 10 سال دیگه !!!!قراره این دوستی ها بشن فقط یه مشت خاطره؟!؟!؟!؟!؟ .ما عوض شدیم یا تن به این فاصله دادیم؟!؟!؟نمی دونم .اما شاید اگر دکانی بود که "دوست" معامله می کرد ... باشه. بسه دیگه... گفتم که درددله . بقول پرشین قرار هم نیست سانسور بشه اما باور کن تو تا زنده ای نسبت به چیزی که اهلی کردی مسئولی. تو مسئول گلتی...!؟

October 06, 2005

UBC

دیروز رفتم
" UBC"
تا هم یه سری به دوستان بزنم هم به لطف علی کتابی امانت بگیرم
اول با هاجر رفتیم سر کلاسشون "تحلیل سازه ها" یه کلاس حدودا 100 نفری با یه استاد نروزی الاصل مهربون!؟(درست نقطه مقابل استاد خودمون" مهندس بدیعی ")!؟ بعد کمی تو دانشگاه دور زدیم و علی لطف کرد و جاهای مختلف رو نشونم داد و بعد هم به لطف حمید دکتر رفتیم
"Tea Party "
که تقریبا همه رو اونجا دیدم
همینجا هم از همه دوستان ممنون بخصوص علی و هاجر و حمید دکتر
دانشگاشون خیلی با مال ما فرق داشت . نمیتونم بگم یاد خواجه نصیر افتادم! هم ,خیلی خیلی بزرگتر, هم خیلی مجهزتر!!؟
اما همون حال و هوا بود. با اینکه اصلا حوصله اضطراب امتحانات ودرس خوندن و خلاصه این حرفا رو ندارم اما خیلی دودل شدم.... !!؟
یاد اون روزا به خیر, که چه بی دغدغه و چه آسوده از این دنیای فانی گذشت
....

September 30, 2005



ممنون آزاده جون
از تشویقت

صحبت پایان روز

اصولا آدم سیاسی نیستم
اما دنبال کردن اخبار رو دوست دارم البته نه در حد سیری ناپذیر کاوه و آرش !!!؟؟
هر از گاهی هم وبلاگهای دیگران رو می خونم از جمله آقای مهاجرانی و ابراهیم نبوی
با اینکه دو دیدگاه و قلم کاملا متفاوت دارند اما مطالب هر دوشون
برام خیلی خوندنی و جالبه
شما هم دوست داشتین و وقت کردین یه سر بزنین
منم با حرف " استوارت میل" خیلی موافقم
که گفت:

"ای آزادی چه جنایت‌ها که به نام تو انجام می‌شود"!؟

نظر شما چیه؟!؟


September 27, 2005

شب تند




اين همه بی قراری را با خود اين شب
از کجا آورده است؟

آن سوی پنجره
نبض زمين
زير پوست شب
تند می زند

اين سو
قلب من
قفس سينه را
بر نمی تابد

از تقلای آهنگ و شراب هم
کاری بر نمی آيد

به کنار پنجره می روم
به شب می گويم

بی تابی من از تو
تاريکی تو از من..


از پرشین عزیز


اما نیستی تا اضطراب جهان را در کنار تو در ترانه ای کوچک خلاصه کنم


اما نیستی تا شب تشویش هر شب خویش را در اشتعال گریه ها و گورها روشن کنم


اما نیستی تا در دهان داس برویم و در پریشانی شعله پرپر شوم


اما نیستی .... (خدایا این بغض بی قرار که فرصت نمی دهد) !؟


September 22, 2005

آن‌که مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت
در ِ اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهايي‌‌ي ِ ما را به رخ ما بکشد
تنه‌اي بر در ِ اين خانه‌ي‌ ِ تنها زد و رفت
دل تنگ‌اش سر ِ گل چيدن از اين باغ نداشت
قدمي چند به آهنگ ِ تماشا زد و رفت ...
تبعیدی این زمین غریبم ...
ای دوست ...
وطنم باش ...!

مرسی شهرام جان

September 18, 2005

امان از این فاصله ها

( زیر ایوان خانه ات تکیه زدم به ستونی سیمانی

و یک به یک به باد می دهم ورقهای شعر سپیدم را

تا در گوش شقایقها دلتنگی شان را زمزمه کنند.)

چند وقتیه یه دوست خوب به تعداد دوستای خوبی که داشتم اضافه شده که بقول خودمون خیلی باهاش حال می کنم
حیف که دارن از اینجا می رن
آره ... بازم فاصله.....!؟

یک نفر تنهاست

یک نفر تنهاست

یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست

می شود از چشمهایش نور پاشید

جای من خالیست

جای من در عشق

جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار

جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت

جای من خالیست

می شود از رد باران برگشت

می توان با سادگی آمیخت

می شود کوچکتر از اینجا و اکنون شد

من بهار دیگری را دوست دارم

اشتیاق چشمهایم را تماشا کن

چشمهایم بی تو هرگز نخواهد خندید

با تشکر از یلدای عزیزم که به من اجازه داد شعرش رو اینجا بیارم


September 13, 2005

بردی از یادم ....!؟

بردی از یادم ..... دادی بر بادم ...... با یادت شادم
دل به تو دادم ..... در دام افتادم ...... از غم آزادم
دل به تو دادم ......فتادم به بند

ای گل براشک خونینم بخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
..........

September 12, 2005

آسمون شهرمون


امروز از خواب که بیدار شدم دیدم آسمون عجیب بنظر می رسه
یکم که گذشت مهی یواش یواش سرتاسر آسمون رو پوشوند!؟
بویی هم به مشام می رسید که من نمی خواستم قبول کنم شبیه بوی سوختگیه !!؟؟
اما متاسفانه حدسم درست بود: یکی از مناطق جنگلی آتیش گرفته .اونم نه امروز! چند روز پیش!!!؟
اونقدر وسیع شده که هنوز نتونستن خاموشش کنند.
حیف از اونهمه زیبایی که داره الان می سوزه.
کاش می شد کاری کرد.....!؟
(خودمونیم: تازه یه ذره شده شبیه آسمون تهرون خودمون! یادش به خیر... تازه از اینم بدتر بود ....)!؟


September 08, 2005

اینم عنوان نداره


تصمیم گرفتم هر از گاهی چند کلامی بنویسم واسه دل خودم
هر وقت اومد. خودش اومد...؟
امروز بعد از مدتها رفتم سراغ حافظ :

باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم
مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
این موهبت رسید ز میراث فطرتم

دورم به صورت از در دولت سرای دوست
لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم

.....
یاد اون قدیما به خیر که حافظ از دستم نمی افتاد