October 15, 2022
August 10, 2022
July 18, 2022
June 15, 2022
June 03, 2022
May 24, 2022
May 16, 2022
March 30, 2022
January 14, 2022
September 13, 2021
August 03, 2021
July 28, 2021
May 13, 2021
January 26, 2021
زندگی زود گذر تر از اونیه که من و تو فکر می کنیم
تا به خودت بجنبی می بینی خیلی ها اومدن و رفتن
اما فقط چندتاشون رد پای پررنگی تو زندگی ات باقی گذاشتن
حالا اینکه خودشون رفتن یا تو گذاشتی که برن یا سرنوشت نخواسته بمونن رو من نمی دونم ... تو خودت می دونی
الان اون چیزی که مهمه اون خاطرهه است ته ته ذهنت لابلای تمام روزمرگی های زندگی و خاطرات کم رنگ و پر رنگ دیگه
یاد شعرعباس صفاری افتادم که می گه
دنیا کوچکتر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدم ها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف
آنچه به جا می ماند
رد پائی است
و خاطره ای که هر از گاه پس میزند
مثل نسیم سحر
پرده های اتاقت را
December 08, 2020
You know, ... in life there are things that are important to you. Things you simply need to see, to hear, to experience, ... It could change you, or at least it could help you in some ways' good. Actually, you were waiting for it your whole life, ... And finally after a long long time that thing just happens - WOW, FINALLY! but...
You know, ... it took too long, and it is too late, and I am already gone...
October 19, 2020
October 07, 2020
August 21, 2020
June 09, 2020
May 04, 2020
April 23, 2020
April 09, 2020
"Maybe we now finally realize how nothing we are"
We fall asleep in one world and woke up in another,
Suddenly Disney is out of magic,
Paris is no longer romantic,
New York doesn't stand up anymore,
The Chinese wall is no longer a fortress
and Macca is empty
Hugs and kisses suddenly become weapons, and no visiting parents and friends becomes an act of love.
suddenly you realize that power, beauty and money are worthless, and can't get you the oxygen you are fighting for.
The world continues its life and it is beautiful. It only puts humans in cages. I think it 's sending us a message;
"You are NOT necessary. The air, earth, water and sky without you are fine. When you come back , remember that you are my guests, not my masters"
March 19, 2020
November 14, 2017
سی سالکی به بعد
June 19, 2016
August 16, 2013
February 22, 2013
February 13, 2013
می خوام غر بزنم
January 24, 2013
متن بسیار خواندني از نویسنده نامشخص که توسط سرکار خانم تهمینه میلانی بر روی دیوارشان در فیس بوک درج شده استچیزهایی هست که وقتی از دستش دادی .....ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت ، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف ش ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند. پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی نداشتیم.می گفت نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد، هیچ وقت.دستم چرب بود، اصغر در را باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم را خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهاست که بیشتر آدمها دوستش دارند ، این البته زیاد شامل مادرم نمی شود . صدای اصغر از توی راه پله می اومد که به اصرار تعارف می کرد و پدر و مادرم را برای شام دعوت می کرد بالا. برای یک لحظه خشکم زد. ما خانواده ی سرد و نچسبی هستیم. هم رو نمی بوسیم، بغل نمی کنیم، قربون صدقه هم نمیریم و از همه مهم تر سرزده و بدون دعوت جایی نمیریم. خانواده ی اصغر اینجوری نبود، در می زدند ومیامدند تو،روزی هفده بار با هم تلفنی حرف می زدند؛ قربون صدقه هم می رفتند و قبیله ای بودند. برای همین هم اصغر نمی فهمید که کاری که داشت می کرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار می کرد، اصرار می کرد.آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلا خوشحال نشدم. خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم.تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم.. چیزهایی که الان وقتی فکرش را می کنم خنده دار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر می رسید. . اصغر توی آشپزخونه اومد تا برای مهمان ها چای بریزد و اخم های درهم رفته ی من رو دید. پرسیدم برای چی این قدر اصرار کردی؟ گفت خوب دیدم کتلت داریم گفتم با هم بخوریم. گفتم ولی من این کتلت ها رو برای فردا هم درست می کردم. گفت حالا مگه چی شده؟ گفتم چیزی نیست، اما … در یخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگی رو با عصبانیت بیرون آوردم و زیر آب گرفتم. پدرم سرش رو توی آشپزخونه کرد و گفت دختر جون، ببخشید که مزاحمت شدیم. میخوای نونها رو برات ببرم؟ تازه یادم افتاد که حتی بهشون سلام هم نکرده بودم .تمام شب عین دو تا جوجه کوچولو روی مبل کز کرده بودند .وقتی شام آماده شد پدرم یک کتلت بیشتر بر نداشت. مادرم به بهانه ی گیاه خواری چند قاشق سالاد کنار بشقابش ریخت و بازی بازی کرد. خورده و نخورده خداحافظی کردند و رفتند و این داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت.چند روز پیش برای خودم کتلت درست می کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتی با اصغر حرف می زدم پدرم صحبت های ما را شنیده بود؟ نکنه برای همین شام نخورد؟ از تصورش مهره های پشتم تیر می کشد و دردی مثل دشنه در دلم می نشیند. راستی چرا هیچ وقت برای اون نون سنگک ها ازش تشکر نکردم؟ آخرین کتلت رو از روی ماهیتابه بر می دارم. یک قطره روغن می چکد توی ظرف و جلز محزونی می کند. واقعا چهار تا کتلت چه اهمیتی داشت؟ حقیقت مثل یک تکه آجر توی صورتم می خورد:» من آدم زمختی هستم». زمختی یعنی ندانستن قدر لحظه ها، یعنی نفهمیدن اهمیت چیزها، یعنی توجه به جزییات احمقانه و ندیدن مهم ترین ها .حالا دیگه چه اهمیتی داشت این سر دنیا وسط آشپزخانه ی خالی چنگال به دست کنار ماهیتابه ای که بوی کتلت می داد آه بکشم. آخ. لعنتی، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو می آمدند، دیگه چه اهمیتی داشت خونه تمیز بود یا نه.. میوه داشتیم یا نه …همه چیز کافی بود: من بودم و بوی عطر روسری مادرم، دست پدرم و نون سنگک . پدرم راست می گفت. نون خوب خیلی مهمه . من این روزها هر قدر بخوام می تونم کتلت درست کنم، اما کسی زنگ این در را نخواهد زد، کسی که توی دستهاش نون سنگک گرم و تازه و بی منتی بود که بوی مهربونی می داد. اما دیگه چه اهمیتی دارد؟ چیزهایی هست که وقتی از دستش دادی اهمیت ش را می فهمی ...
May 14, 2012
April 24, 2012
March 01, 2012
February 29, 2012
February 11, 2012
January 30, 2012
از عشق تا نفرت
شاید هم بخاطر اینه که ...همیشه یک پای قضیه می لنگه
بعضی از رابطه ها واقعاً دور انداختنی هستن
اما این کار جسارتی می خواد که خودش اینو ازت گرفته!
خوشحالم که از زندگیم پاک شدی
تو بزرگترین اشتباه زندگی من بودی
و خوب البته بزرگترین و تلخترین درس سخت زندگی من
که باید بالاخره پاس می شد
...
الان دیگه خوشحالم ؛ حتی زخم ها هم التیام یافتند
...
اما هنوز نمی دونم با حفره سیاهی که درونم کندی چکارکنم
...
October 11, 2011
فقر
فقرميخواهم بگويم ......
فقر همه جا سر ميكشد .......
...
September 12, 2011
زندگی و فاک َفنا

یا مثلاً هی یادم می ره که معمولاً هر چقدر بیشتر زور بزنی و خودتو جر بدی، کمترنتیجه می گیری!
اصلاً انگار خدا بعضی ها رو آفریده که خوشبخت باشن بدون اینکه حتی واسش تلاش کرده باشن و یا حتی قدرشو بدونن
بعضی ها رو هم آفریده که اون بعضی های اول رو نگاه کنن و حسرت بخورند و خدا رو شکر کنن بدتر نشد!
اینجانب هنو نمی دونم تو کدوم دسته ام ، اما می دونم ِجر زیاد خوردم
...
September 02, 2011
هیچ مدل حوصلشونو ندارم، یعنی حوصله ادا واصول و خودخواهی هاشونو...
راست می گفت که :
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما ...
الان کاملاً به حقیقت این حرف رسیدم
دلم می خواد یه مدت تنها باشم
قرار هامو با همه ،یه جورایی یا کنسل می کنم یا اگه نتونم، می رم اما خفه خون میگیرم و برمی گردم
فاصله
گاهی فاصله لازمه
دلم هیچ کس رو دیگه نمی خواد
August 25, 2011
سلام
مثل خیلی چیزای دیگه که تو این مدت واسه همیشه گذاشتم کنار
واسه همین حتی سراغش رو هم نگرفتم ،
انگار این وبلاگ بوی گذشته ای رو میداد که واسه ابد میخواستم فراموش کنم
...
چقدر تغییر کردم! چقدر عوض شدم ! خودمم باورم نمی شه! متاسفانه بیشتر منفی ...!؟
مادر شدم ... و دوباره دل بستم
کم حرف شدم ، اما خوشحالتر
تنهاتر شدم ، اما راضی تر
دیگه دنبال هیچکدوم از چیزایی که قبلا بودم ، نیستم!؟ عجیبه نه؟!؟
مسن تر شدم
حتی گاهی حس می کنم پیر شدم
جدی می گم
بگذار با یه اعتراف تموم کنم
تو زندگی ،همیشه آخر هر ناراحتی و بیشامدی به خودم می گفتم ؛ شاید لازم بود ... شاید درسی باید می گرفتی!..
اما اینبار فرق داشت، ...
خیلی سخت بود، خیلی درد داشت، خیلی طول کشید ... درس رو گرفتم ،اما
اما شک دارم می ارزید به اینهمه ...!؟
از من واقعا یه آدم دیگه ساخت، شاید منفی ، نه،؛ واقع بین
هر چی که هست
چه خوشم بیاد ،چه نه
من عوض شدم
خیلی
دلم واسه اون عسل خیلی تنگ می شه
احساس می کنم تا ماه ازش فاصله دارم
اما رو زمین زندگی گمش کردم
...
شاید دوباره بنویسم
October 07, 2010
سودای تو را بهانه ای بس باشد ...
تا با غم عشق تومرا کار افتاد
بیچاره دلم در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نچنین زار که این بار افتاد
چقدر که باهاش زندگی کردم
...
July 26, 2010
June 07, 2010
March 23, 2010
سال نو مبارک
March 08, 2010
December 01, 2009

دیدی یه سری خاطره ها رو پاک کردی یا دیگه نمی خوای اصلاً مرور کنی ؛ اما هی یه چیزی پیش میاد و یادت می افته؟!؟!؟
داری تمام زورت رو می زنی و سعی می کنی که فُکوس کنی تو زمان حال، اما مثلاً اون آهنگه رو میشنوی ... ، یا مثلاً آدرست رو گم کردی و نگاه می کنی می بینی اسم کوچه ای که توش گیر کردی .... یا آی تونزِ لعنتی رو باز کردی و رادیو اینترنشنال می خوای گوش کنی (کاری که هزار بار قبلاً هم می کردی) یهو اَوت آف نو وِر اسم خواننده آهنگه اسمی که دیگه نمی خوای بشنوی ؛ اسمی که احتمال شنیدنش تو آی تونز یک در میلیونه ... اما این یک در میلیونِ لعنتی واسه تو اتفاق می افته ....از این اتفاق ها بار ها برات پیش اومده ؛انگار گاهی یه سری چیزها عمداً پیش میاد که تو رو با خودش ببره به اونجا که نباید...!؟ یه جورایی که دیگه شک می کنی که شاید یه نیروهایی تو طبیعت بر علیه تو وجود داره...!! نمی دونم ...
امروز من رسماً به وجود شیطان اعتقاد پیدا کردم
باور کن!!
وگرنه مگه می شه همه اینها تصادفی باشه !؟!؟
یا مگه میشه من اینهمه بد شانس باشم!!!؟؟!؟
هان!!!!؟؟؟؟؟
November 29, 2009
November 27, 2009
از نو
یه مدتیه گیر دادم به هر اونچه که دلم نمی اد یا حیفم میاد بریزمش دور ویاهز چی که به گذشته مربوط می شه... می خوام همه رو بریزم دور ، از نو دوبار ه شروع کنم ؛ از نو دوباره خاطره بسازم ؛ زندگی کنم ...؟
November 02, 2009
من به تنهایی

می گم: یعنی چی؟
می گه : خودت ، به تنهایی ؛ جدا از مَتریالهای دورت ، مثلاً جدا از دارایی هات، جدا از شغلت، جدا ازخونه ات یا ماشینت و و و
حتی جدا از روابط اجتماعی ات، جدا از عشقت به دوست پسرت یا شوهرت یا حتی بچه ات
تو بدون اونها باز هم معنی و هویت داری و کلی ارزشمهایی تو وجدت داری که باید بهشون بها بدی...
خلاصه خیلی چیزهای دیگه گفت که فکر می کنم باید راجع بهشون فکر کنم تا بفهمم بنده خدا چی زور می زد به من بگه
اَکچولی تا همین جاش هم کلی من رو به فکر انداخت
من چی ام ؟ بدون آپارتمانم ؟، بدون لاوِ زندگی ام ؟، بدون کارم؟، بدون خانواده ام و و و
آیا بدون اینها من هنوز هویت دارم ؟ آیا من هنور وجود دارم؟ آیا هنوز در من چیزی هست که ارزش ادامه دادن ، تلاش کردن ، شاد بودن و در نهایت زندگی کردن داشته باشه؟!؟
...
October 29, 2009
....

اینکه در طول روز یا هفته یا حتی ماه ، ما از چه چیزایی انرژی می گیریم یا از دست می دیم ؛ یا اینکه باید بگیریم و نمی گیریم!؟!
اینکه چیا واقعاٌ انرژی دهنده هستند ، یا اینکه ما به غلط فکر می کنیم داشتنِ یه سری چیزا به ما انرژی می ده و لازمه احساس خوشبختیه
...
گاهی مطمئن نیستم چی درسته ، چی غلط...
می فهمی چی می گم؟
نمی دونم اصلاً اینهمه تقلا واسه فهمیدن یه سری چیزا لازمه یا همون بهتره مثل 99% آدمها اصلاً فکر نکنی "از کجا آمدم و آمدنم بهر چه بود"؟!؟
October 27, 2009
از فروغ
October 08, 2009
آدم وتنهایی هاش
October 01, 2009
آغاز
تصمیم داشتم دیگه اینجا ننویسم ؛ مثل دفتر خاطراتم که گذاشتمش کنار
مثل خیلی از چیزاهای دیگه که این چند وقت گذاشتم کنار
احساس سبکی می کنم ... اما با درد
دردی که روز به روز کمتر شد ؛ .... اما هنوزهست
و با اینکه هنوز هست ، اما خوبم
بهتراز قبلم
خیلی بهتر
حتماً باید اینهمه درد و می کشیدم تا بی این نفطه برسم
نقطه آغاز
...
August 07, 2009
....
میگن زندگی سر بالایی وسرازیری زیاد داره،...
میشه بگین کی سرازیری می شه؟!؟
خسته ام
....
July 17, 2009
when life sucks sometimes...
khob, teye yek sale gozashte mariz nashode boodam ke shodam,ta hadi ke karam be 1 hafte bimarestan keshid...
tasadof nakarde boodam ke kardamo bade 8 mah hanuz nemitunam mese sabegh rah beramo bedoam!
ye seri masaele ehsasi baram pish nayumade bood ke umad,o halamo hesabi ja avord!
khob nemidunam chera fekr kardan zaheran kheil vazam khub boode, goftan bezar ye hale dige behesh bedim ke colecsionesh kamel she,
az hamuni ke mitarsidam akhar saram umad, ...unam tasire rokude eghtesadie jahani be ruye kare mane bichare, .... ke unam ehtemalan ta 2-3 hafteye dige asaresho amighan ru mano zendegim mizare...
bad migan boro khoda shokr kon ke... ke chi!!! ke zende am!!?
(ino daram sare kar minevisam beram khune vaht konam dobare farsi typesh mikonam)
July 15, 2009
for myself
you couldn't change the past,
but the future could be a different story,
and It has to start somewhere...
It has to start somewhere, Asal!
July 12, 2009
درد داشت
خسته ام کرد
...
می خوام شروع کنم ، از اول ...
می خوام دوباره زندگی کنم ؛ به سبک خودم ... واسه خودم
تو یه کتابی چند روز پیش خوندم : پیری رو همیشه از خودت دور می دونی ؛ اما تو چهل سالگی یهو می بینی هنوز همون دختر بچه پونزده ساله ای هستی که فقط یه کم دور چشمات چروک شده وموی سفید داری و دیگه نمی تونی پله ها رو سه تا یکی کنی و.... از همه بد تر بار خاطره هاست که رو دوشات سنگینی می کنه ... !؟
خاطره ها،
خاطره ها،
...
زمان لازم دارم ؛ ... خیلی
June 07, 2009
May 01, 2009
من و خودم
خسته ام ، اما نه از نو حادش ... دیگه دنبال چیزی واسه جایگزینی نمی گردم ، ... ، بازم همون حال و هوای تکراری اومده سراغم ...
دلم واسه خودم تنگ شده .... خیلی ....
دکتره هم بهم گفت : یه برک به خودت بده ، ... یکم فقط به خودت فکر کن ، خود خودت !
گفتم یعنی چی؟
گفت:
خودت و خوشحالی هات
خودت و توانایی هات
خودت و دلخوشی هات ...
...
بلد نیستم ، یادم رفته !؟
...
April 09, 2009
بازی های زندگی
ترک اعتیاد چقدر سخته !!! ، حالا به هر چیزی و هر کسی و هر کوفتی فرقی نمی کنه ...
قشنگ درد داره ... تو همه وجودت
...
April 03, 2009
March 31, 2009
سال جدید با فکر های جدید ، یا حماقتهای جدید !؟...
اینکه اصلاً چطور ببینیش و برای خودت تعریفش کنی ! زندگی رو می گم . باور کن
میتونی تمام زندگیت فقط رویایی باشه که خودت انتخاب کردی
میتونی تمام زندگیت سیاه سیاه باشه و ازش متنفر باشی
باور کن خیلی چیزا به این بستگی داره که "تو" چطور ببینیش! و"تو" چطور تفسیرش کنی !به همین سادگی
اما اصلاً کار ساده ای نیست که به این باور برسی ..!
می تونی ؛ خیلی کارها می تونی بکنی , اما نه هر کاری و نه هر زمانی ...
به قول پادشاهه تو کتاب شازده کوچولو: هر چیزی به موقع اش
...
March 24, 2009
February 19, 2009
خواب خودمو دیدم
کنار ساحل نشسته و داره با حساسیت خاصی با شنهای سفید ساحل واسه خودش قلعه می سازه
تو دنیای خودش چنان غرقه که زمان و مکان رو از یاد برده ...
هنوز ساختن قلعه اش کلی کار داره ؛ هوا دیگه تاریکه اما همچنان مشغوله و خسته نیست
موج بلندی میاد همه چیو با خودش می بره ...؟
February 16, 2009
روز اول هفته ...
دیرتر از همیشه اومدم سر کار و روز اول هفته رو در نهایت خستگی شروع کردم .
مغزم پر بود از حرفهایی که شنیده بودم و حرفهایی که نگفته بودم ...
ایمیلم رو باز کردم و واسه دوستی که نگران حالم بود و طی چند روز ویک إند ۱۰ تا ایمیل بهم زده بود ، شروع کردم به نوشتن حرفهایی که احتمالاْ دوستم هم از شنیدنشون دیگه خسته شده ...
ایمیل رو که پر حرفهای تلخ به زبون نیومده بود براش سند کردم
ساعت ۱۱ بود و هنوز من کارم رو شروع نکرده بودم و انرژی و رمقی هم واسه شروع کردن نداشتم !
دیدیم اینجوری نمی شه
اینجوری بخوام پیش برم , کارم رو از دست می دم که هیچ ، سر از تیمارستان در می آرم ...
شروع کردم به تمیز کردن میزم , کانال رادیو یی که موسیقی آرومی پخش میکنه رو انتخاب کردم و واسه خودم یه چایی ریختم و دو تا نفس عمیق کشیدم و تو دلم گفتم : مرد شور همه اونایی رو ببرن که تو رو به این حال و روز انداختن ، فقط به کارت فکر می کنی ...
(دیودیت پروژه ام جمعه گذاشته بود! و من هنوز ۴۰-۵۰٪ اش رو انجام دادم !)
و اینجوری دوباره روزم رو شروع کردم
...
الان خیلی حس بهتری دارم
February 06, 2009
« من »
مثل « تموم شدن »
نه ، مثل « پوست انداختن »
هر کی میگه چطوری؟ می گم: دکمه پاز رو زدم واستادم تماشا !!
تماشای خودم از بیرون، کار سختیه ، یعنی وحشتناکه !!!
باورم نمی شه ، این منم !؟ چقدر عوض شدم؟!؟!
از ٍکی ؟
چطوری؟
چرا؟؟؟؟؟




























عکاس:آرش کریمی








