October 19, 2008
October 10, 2008
my newest most favorite movie...
After a long time i have watched a movie and really enjoyed that, i loved it.
i love the music, the environment and the city and every single dialog in it...
September 21, 2008
after all...
She is tired of smiling madly
Until silence becomes very silently
A noise in her mind
After all she has nothing inside
No good to give
No meaning to live
The mist engulfed tonight
Every single star
...
Until silence becomes very silently
A noise in her mind
After all she has nothing inside
No good to give
No meaning to live
The mist engulfed tonight
Every single star
...
September 20, 2008
...
خواب دیدم
شب بود
شب بود
تنها ایستاده بودم وسط یه جایی شبیه پارکینگ یا شایدم ترمینال ؛ درست یادم نیست
تنها ؛ یه جورایی که انگاری همه رفتن و من رو جا کذاشتن !
ناراحت بودم , اما برای اولین بار از تنهایی نمی ترسیدم، بیشتر ناراحت بودم ،خیلی ناراحت ...
تاریک بود ،
...
صحنه بعد نمی دونم چطوری تنها سوار اتوبوسی شده بودم که داشت میرفت کرمانشاه !!
به بُردِر رسیدیم (بُردِر کانادا و امریکا بود!!)
دو تا افسر من رو به همراه چند تای دیگه پیاده کردن واسه بازجویی ، اما بردن یه جای دیگه که معلوم بود واسه بازجویی نیست
تا ته قضیه رو خوندم چی منتظرمه ... ، اما بازم نترسیدم! بیشتر ناراحت بودم
خیلی ناراحت ،
غرق بودم تو چراهای خودم:
چرا منو جا کذاشتن؟
جرا نفهمیدن من نیستم؟
چرا نبود منو حس نکردن؟
چرا من رو ندیدن؟
چرا...؟
تنها ؛ یه جورایی که انگاری همه رفتن و من رو جا کذاشتن !
ناراحت بودم , اما برای اولین بار از تنهایی نمی ترسیدم، بیشتر ناراحت بودم ،خیلی ناراحت ...
تاریک بود ،
...
صحنه بعد نمی دونم چطوری تنها سوار اتوبوسی شده بودم که داشت میرفت کرمانشاه !!
به بُردِر رسیدیم (بُردِر کانادا و امریکا بود!!)
دو تا افسر من رو به همراه چند تای دیگه پیاده کردن واسه بازجویی ، اما بردن یه جای دیگه که معلوم بود واسه بازجویی نیست
تا ته قضیه رو خوندم چی منتظرمه ... ، اما بازم نترسیدم! بیشتر ناراحت بودم
خیلی ناراحت ،
غرق بودم تو چراهای خودم:
چرا منو جا کذاشتن؟
جرا نفهمیدن من نیستم؟
چرا نبود منو حس نکردن؟
چرا من رو ندیدن؟
چرا...؟
September 11, 2008
نظر خواهی
از طرف امیر خان به بازی سرزمین مادری دعوت شدم که برای شرکت در این بازی باید به 2 پرسش زیر جواب بدین
برای نیمه مهاجران :
چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث بشه که از رفتن منصرف بشین؟
چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی هست که وقتی اونجا رفتید ازشون با افتخار واسه اجانب صحبت می کنید؟
خوب من در حال حاضر الان اینجام پس جوابی واسه2 سوال اول ندارم
اما در مورد 2 سوال دوم ؛حقیقتش در حال حاضر چیزی وجود نداره که به خاطرش حاضر باشم برگردم ؛مگر به خاطر خانواده ام
در مورد دوم هم چیزی ندارم که بهش افتخار کنم ،مخصوصاً از زمانی که ایرانی های موقیم خارج رو دیدمم ...
حتی گاهی از ایرانی بودن خودم آزرده شدم
بگذریم
بحثش مفصله
هر کس خواست می تونه در ادامه نظر خوشو در این رابطه بنویسه
برای نیمه مهاجران :
چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث بشه که از رفتن منصرف بشین؟
چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی هست که وقتی اونجا رفتید ازشون با افتخار واسه اجانب صحبت می کنید؟
برای مهاجران :
چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث برگشتنتون بشه؟
چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث برگشتنتون بشه؟
چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی از سرزمین مادری تون به یاد دارید واسه افتخار کردن پهلوی اجانب!؟
خوب من در حال حاضر الان اینجام پس جوابی واسه2 سوال اول ندارم
اما در مورد 2 سوال دوم ؛حقیقتش در حال حاضر چیزی وجود نداره که به خاطرش حاضر باشم برگردم ؛مگر به خاطر خانواده ام
در مورد دوم هم چیزی ندارم که بهش افتخار کنم ،مخصوصاً از زمانی که ایرانی های موقیم خارج رو دیدمم ...
حتی گاهی از ایرانی بودن خودم آزرده شدم
بگذریم
بحثش مفصله
هر کس خواست می تونه در ادامه نظر خوشو در این رابطه بنویسه
September 05, 2008
+21

couple of months ago, one of my dear friends wrote it for me,
Then i have written it on my calender to remind myself whenever i need !
and today i have just received the photo!
well,below is the full version!
"No one remains virgin in this world, as life fucks everyone!!
Consider your period which is a big reason to feel down very often monthly ..."
;)
August 10, 2008
August 02, 2008
آی آدمها که در ساحل شاد و خندانید ...

بقول جیسم ؛ بازم "از اونامه" که یه چیزی رو گم کردم و بدجوری داره دیوونه ام می کنه
هیچی هم دیگه آرومم نمی کنه...
کاش می شد گاهی مثل بچه ها بشینی رو زمین و پا بکوبی و بلند بلند گریه کنی و بگی که چی دلت میخواد ...؟!
...؟
پ. ن.وضعیت فعلی ام به وضعیت این بچهه اون بالا خیلی شبیه ؛
یه چیزی تو این مایه ها که گیرکردی و دیگه نمی دونی چه غلطی می تونی بکنی !؟!؟
July 30, 2008
July 27, 2008
July 14, 2008
من هنوز زنده ام
یه چند وقتی به این تنهایی و خلوت احتیاج داشتم ؛ هنوزم دارم ...؟
از چند روز بعد از مریضیم و از بیمارستان برگشتن ؛ همش به این فکر می کردم که هم انرژی فیزیکی ِرفته رو باید دوباره به دست بیارم؛ هم انرژی روحی از بین رفته رو ... حالا چطوری وبهتره چکار کنم و چکار نکمنش رو نمی دونستم ؛تا اینکه خیلی ساده تصمیم گرفتم یه مدت کارهایی که دوست دارم رو انجام بدم؛
تصمیم گرفتم دقیقا اونی باشم که اول خودم باهاش حال می کنم ؛ هنوز تو مرحله رکودم و خیلی تکونی به خودم ندادم
اما همین هم که بهش فکر می کنم هم حس خوبی بهم می ده ؛ از هر گونه استرس و عصبانیتی پرهیز می کنم
صیح به صبح از خودم می چرسم : خوب عسل امروز می خوای چکارا کنی؟!؟
حتی شاید گاهی همچین کار خیلی خاصی هم نداشته باشم ؛ اما با جواب دادن به این سوال یه جورایی مجبورم فکر کنم واقعاً انجام دادن چه کارهایی بهم انرژیِ می ده و انجام دادن چه کارهایی "فکر می کنم "بهم انرژی میده و اتفاقا نمیده ؟!؟
خوب البته تو این هیر و بیر(درست نوشتم؟!) به کاوه هم طبعاً زیاد گیر می دم
مجبورش کردم به جای اینکه همش نق بزنه که معمولاً کارهایی که دوست داره انجام نمیده ؛ بشینه فکر کنه و واسه خودش برنامه بریزه ؛ حتی اگر برنامه هامون به هم ربطی نداشته باشه
خلاصه از این زندگی بورینگ یکنواخت بد جوری زده شدم ؛ از این هم که هی کاترین بشینه بپرسه بین دوستان ، نفر بعدی کی بچه دار می شه هم یه جورایی حالم به هم می خوره
البته منظورم خودمه که اصلاً تو مود این حرفها نیستم وگرنه با نفس قضیه مشکل ندارم
خوب خُضعبلات بسه ، گفتم این چند خط رو بنویسم که بدونین هنوز زنده ام ، اگر چیزی ننوشتم ؛ نخواستم دری وری بنویسم
راستش تو مود نوشتن هم نیستم؛
وقت لازم دارم تا خودمو پیدا کنم ،
خیلی وقته لابلای روزمرگیه ِ زندگی یه جایی به اشتباه خودمو گم کردم؛ احتمالاً جایی جا گذاشتم
دلم واسه خودم بدجوری تنگ شده
...
June 23, 2008
yes, i am angry
she said to write down anything... then there you go
today is the 5th day that i couldn't go to work,since last monday!!!
having severe pain in my lower abdominal, after visiting my family doctor on Tuesday, going to walk in clinic on Thursday, and finally went to hospital yesterday and doing lots of tests, i got worse and worse and still they don't know what 's wrong with me and all these pain?!
you know what?!, fuck. fuck them all medical system in here.
this is me, since last Monday, staying in bed or running to washroom that's all i did...
what else ?! NOTHING !!
i guess if i stop saying anymore, at least you don't have to listen to all bullshit-angry feelings that i have right now...
today is the 5th day that i couldn't go to work,since last monday!!!
having severe pain in my lower abdominal, after visiting my family doctor on Tuesday, going to walk in clinic on Thursday, and finally went to hospital yesterday and doing lots of tests, i got worse and worse and still they don't know what 's wrong with me and all these pain?!
you know what?!, fuck. fuck them all medical system in here.
this is me, since last Monday, staying in bed or running to washroom that's all i did...
what else ?! NOTHING !!
i guess if i stop saying anymore, at least you don't have to listen to all bullshit-angry feelings that i have right now...
June 12, 2008
Happy my Birthday
Well, today is my Birthday, i'm at work therefore have no access to farsi font,also do not have that much privacy to even check all my nice emails which my good friends has sent to me... but i have a good feeling and try to keep it,...
Anyway, since this morning the best thing that happened to me, was a text massage which woke me up ! made me surprise and supper happy :)
Thank you and you should know; you mean a lot to me...
love you all
cheers,Asal
Anyway, since this morning the best thing that happened to me, was a text massage which woke me up ! made me surprise and supper happy :)
Thank you and you should know; you mean a lot to me...
love you all
cheers,Asal
June 02, 2008
از دیروز 100 دفعه دستامو نگاه کردم ... !!!!؟
این چند روزه گیر دادم به آهنگ "پل"گوگوش ، پشت سرهم گوشش می کنم ...
باید به یه دوست نازنینی ایمیل میزدم ؛از بس وسواس به خرج دادم که چی بنویسم ،هنوزهیچی ننوشتم!؟
یه خبر غیر منتظره (فکر کنم خوب) شنیدم ، هنوز باور نمی کنم ...
...
کلی حرف داشتم ، اما نمیدونم چرا پای کامپیوتر که نشستم همش پرید؟!؟!؟!؟!؟
این چند روزه گیر دادم به آهنگ "پل"گوگوش ، پشت سرهم گوشش می کنم ...
باید به یه دوست نازنینی ایمیل میزدم ؛از بس وسواس به خرج دادم که چی بنویسم ،هنوزهیچی ننوشتم!؟
یه خبر غیر منتظره (فکر کنم خوب) شنیدم ، هنوز باور نمی کنم ...
...
کلی حرف داشتم ، اما نمیدونم چرا پای کامپیوتر که نشستم همش پرید؟!؟!؟!؟!؟
May 28, 2008
...
خسته
از سفر برگشته
پر از حرفهای نانوشته
پر از سکوتهای به زبان نیامده
پر از نگاه
پر از دلهره
...
برگشتم
بی هیچ احساس تعلقّی
تعلق نه به آنجا که بودم
نه به اینجا که می زییم
...
لبریز از ناگفته ها با رخوت سکوت را برگزیده ام
لبخند می زنم به چنان تظاهری که خود بر آن لبخند می زنم
و می نشینم به انتظار
...
از سفر برگشته
پر از حرفهای نانوشته
پر از سکوتهای به زبان نیامده
پر از نگاه
پر از دلهره
...
برگشتم
بی هیچ احساس تعلقّی
تعلق نه به آنجا که بودم
نه به اینجا که می زییم
...
لبریز از ناگفته ها با رخوت سکوت را برگزیده ام
لبخند می زنم به چنان تظاهری که خود بر آن لبخند می زنم
و می نشینم به انتظار
...
May 11, 2008
Subscribe to:
Posts (Atom)




