November 30, 2005

اینم از هاشین عزیز



ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت
که رقیب بر نیاید به بهانه گدایی
...
به کدام مذهبست این، به کدام ملتست این
که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی؟
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که برون در چه کردی که درون خانه آیی؟
به قمار خانه رفتم همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم همه زاهد ریایی
در دِیر می زدم من که یکی ز در درآمد
که بیا بیا عِراقی، تو هم از آن مایی

برای کاوه عزیزم از حمید مصدق


شبي آرام چون دريا بي جنبش
سكون ساكت سنگين سرد شب
مرا در قعر اين گرداب بي پاياب مي گيرد
دو چشم خسته ام را خواب مي گيرد
ميان خواب و بيداري
سمند خاطراتم پاي مي كوبد
به سوي روزگاركودكي
دوران شور و شادمانيها
خوشا آن روزگار كامرانيها
به چشمم نقش مي بندد
زماني دور همچون هاله ابهام ناپيدا
در آن رويا
به چشم خويش ديدم كودكي آسوده در بستر
منم آن كودك آرام
تهي دل از غم ايام
ز مهر افكنده سايه بر سر من مام
در آن دوران
نه دل پر كين
نه من غمگين
نه شهر اين گونه دشمنكام

و مادر در دل شبها
برايم داستان مي گفت
برايم داستان از روزگار باستان مي گفت
و من خاموش
سراپا گوش
و با چشمان خواب آلود در پيكار
نگه بيدار و گوش جان بر آن گفتار
در آن شب مادر من
داستان كاوه را مي گفت
در آن شب
داستان كاوه آن آهنگر آزاده را مي گفت


November 26, 2005


شکر لله که در میکده باز است هنوز
دل رندان جهان محرم راز است هنوز

داد بر باد فنا آتش می هستی ما
دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز

نکند ذوق جنون باده پرستی را منع
دل دیوانه بر این شیوه مجاز است هنوز

ساقیا باده بده یار بود بر سر ناز
زانکه در مستی ما حال نیاز است هنوز

مطرب مجلس ما گرچه زخود بی خبراست
گوش دل در گرو نغمه ساز است هنوز

نور بخش از دل خم نغمه تکبیر شنید
شیخ می گفت کجا وقت نماز است هنوز!؟

November 25, 2005


حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد
ور نه با تو حرف می زدم
من هنوز زنده ام
آفتاب پشت ابر مانده ام
من در این سکوت بارها برایتان
شعر گفته ام , شعر خوانده ام

من خیال نیستم
هستم و هنوز
معتقد به وازه زوال نیستم
حرف تازه ای به خاطرم نمی رسد
ور نه لال نیستم


November 23, 2005

سیاوش کسرائی


دریا تری ز دریا ,تا می کنی خروش
ای کوه تر ز کوه
.......چرا اینچنین خموش!؟
در دل هزار غم اگرت می کند پریش
مهراس!
.......زنده باش!

..................مگردان عنان خویش

بیرون شو از ملال و برون آی از سکون


خورشید اتفاق بر آینده تر برآی

اسب سپید بال
.............شتابنده تر بکوب
شط امید ها
..........خروشنده تر بجوش


بر خیز ای خروش!

بخروش ای سروش!
. . تا مد روزهای پر از نور و آفتاب
...........................................پیوسته تر بکوش

November 22, 2005

هیچ چیز مهم نیست جز ...

هیچ چیز مهم نیست
هیچ چیز جز گلی که بعد از پایان دنیا چیده شده
جز رز سرخی که در دستهای قشنگ تو گذاشته شده
هیچ چیز جز یک کلام عاشقانه
یک اندیشه و حرفی صادقانه اهدا شده در سکوت
هیچ چیز مهم نیست جز
...

November 11, 2005

اینم نقل قول یه هم قطار



به این فکر می کردم که نوشتن بوالعجب کاریست!؟
چنان باید نگاشت که آنکه تو را نمی شناسد
از نوشتارت بهره ای جوید

و آنکه تو را می شناسد
جز بر آنچه تو خواهی ,آگاه نشود
و زین میان,

رندانه حرف خاص نهان کنی در لفافه کلمات
تا تنها دلبرت را بر آن معنی وقوف آید



امشب از اون شبهاییه که بی خوابم و در نتیجه می تونم یه کم وراجی کنم.ا


امروز داشتم فکر می کردم اگر می دونستم دوستان اینقدر تحویلم می گیرند یکم زود تر به غرزدن می افتادم!!؟؟

طی هفته گذشته تقریبا با همه دوستام یک دل سیر حرف زدم
حالا یا تلفنی ( که دستشون درد نکنه از این راه دور) یا ایمیل
مفصل یا چت !؟
در کل خیلی آموزنده هم بود
خوب دیگه تا اطلاع ثانوی از" غر" خبری نیست. قول می دم



November 10, 2005

بقول انوش ترشحات مغزی

کمی مشکل است که انسان از انگلستان به امریکا و از آنجا به چین و هند سفر کند و با اینهمه عقاید و فلسفه او تغییر نکند. دنیا بزرگتر از آن است که تحت فرمولهای ما در آید و سنگینتر و پهناور تر از آن است که به میل و دلخواه ما بگردد .با وجود اینهمه دلهای مختلف و امیال گوناگون ...ا

اینو من نمی گم ,"برتراند راسل "می گه

November 05, 2005

این شعررو هم وحید عزیز برام فرستاده.این اثرهم از "گویا" است


سیماب وار به دور زمان نچرخ

ایستاده ، وانگر

که چه سان ایستاده اند، مردان روزگار در پیش و پشت ما

تنها زمانه نامرد غدار خو پسند، نتوانست بشکند سد میان ما

گر تو زنی دست دوست بر دست خالی چاک چاک من

دیروز رفته به اعماق روزگار

فردا نیست ز پیش آشکار

امروز مانده است

امروز را غنیمت شمار ,ای یار بی قرار


November 04, 2005

مرسی از ریحانه جان






جانا ترا که گفت که حال ما مپرس
بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس

خواهی روشنت شود احوال سوز ما
از شمع پرس
قصه ز باد هوا مپرس

در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست
ای دل به درد خود خو کن و نام دوا مپرس


ما قصه سکندر و دارا نخوانده ایم
از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس




November 03, 2005

... گفتم که پاکش می کنم

November 01, 2005

ترسیدم. فکر کردم هر چی نوشتم پرید!!!؟
آخه یهو قاط زد!!؟

می دونی امروز به چی فکر می کردم؟

راستشو بخوای هیچ عجله ای واسه بزرگ شدن و بزرگونه دیدین و بزرگونه حرف زدن و نوشتن و خلاصه هیچی رو ... ندارم
اینجوریم دیگه
راستشو بخوای همش فکر می کنم مگه چند دفعه زندگی می کنم ؟!
تازه قسمتای خوبش رفته

بقیش فرصتیه که باقی مونده
بد می گم!؟


This page is powered by Blogger. Isn't yours?